2021/04/22
۱۴۰۰ پنج شنبه ۲ ارديبهشت
قتل برای زندگی لاکچری

قتل برای زندگی لاکچری

باید به زندگی‌ام سر و سامان می‌دادم. تنها راهی که می‌توانستم یک‌شبه پولدار شوم‌، سرقت از پیرمرد بود.

دوات آنلاین -در اتاق بازجویی نشسته و دستبند فولادی دو دستش را بهم دوخته است. فکر نمی‌کرد رویاهایش خیلی زود بر باد برود و پایان نقشه هولناکش با دستبند پلیس‌، زندان و روزهای انتظار برای اجرای حکم قصاص گره بخورد. عذاب وجدان هنوز با او همراه است و می‌گوید:‌ «آن روز انگار یک آدم دیگر شده بودم. خودم هم نمی‌فهمیدم چکار می‌کنم. فقط می‌دانم آینده‌ام را خراب کردم.»

 

به چه اتهامی دستگیر شدی؟

قتل.

 

*چه کسی را کشتی‌؟

یکی از مشتریان مغازه‌ام را.

 

انگیزه جنایت

*چرا؟

وسوسه، طمع و بی‌عقلی. باور کنید هنوز نمی‌دانم چرا او را کشتم. وقتی به خودم آمدم کار از کار گذشته بود.

 

*شغلت چیست؟

قهوه‌خانه دارم.

 

*مگر تعطیل نیست؟

هست. از قبل مقتول را می‌شناختم. گاهی زنگ می‌زد و به خانه‌اش می‌رفتم و برایش قلیان می‌بردم.

 

*وضعش خوب بود؟

اینقدر خوب بود که با سرقت یکی از کارت‌هایش توانستم برای خودم ماشین خوبی بخرم.

 

*پس انگیزه‌ات سرقت بود؟

بله اما فقط توانستم بخشی از اموال او را سرقت کنم و قبل از این‌که نقشه‌ام را کامل اجرا کنم پلیس شک کرد و دستگیر شدم.

 

*چه شد به فکر سرقت افتادی؟

این‌که چقدر باید کار کنم و تهش هیچی. باید به زندگی‌ام سر و سامان می‌دادم. تنها راهی که می‌توانستم یک‌شبه پولدار شوم‌، سرقت از پیرمرد بود.

 

*خب چرا او را کشتی‌؟

نمی‌کشتم لو می‌رفتم و به اتهام سرقت دستگیر می‌شدم.

 

*حالا به اتهام سنگین‌تری دستگیر شدی؟

فکر می‌کردم آنقدر نقشه‌ام خوب است که مو لای درزش هم نمی‌رود.

 

نحوه قتل

*چطور او را کشتی؟

یک روز به باغش در حاشیه شهر رفته بود. زنگ زد و خواست قلیان و وسایلش را بردارم و نزد او بروم. وقتی به آنجا رفتم تنها بود. کارتش را داد تا از سوپرمارکت خرید کنم. وسوسه شدم ببینم چقدر در کارتش دارد و موجودی گرفتم. دیدن تعداد صفرهای روی برگه وسوسه‌ام کرد او را بکشم و پول‌هایش را سرقت کنم. این فکر مدام در مغزم رژه می‌رفت. سه روز آنجا بودم و برای اجرای این نقشه تردید داشتم. سرانجام تصمیم گرفتم نقشه‌ام را عملی کنم. یک شب وقتی در حال قلیان‌ کشیدن بود، طنابی را دور گردنش انداخته و دو طرف آن را کشیدم. وقتی به خودم آمدم‌، صورتش کبود شده بود و نفس نمی‌کشید.

 

*بعد چه کردی؟

تا صبح به جسد خیره بودم و نمی‌دانستم چه کنم. اول خواستم آن را تکه‌تکه کرده و از ویلا بیرون ببرم اما توانایی‌اش را نداشتم. سرانجام تصمیم گرفتم در گوشه‌ای از باغچه ویلا دفنش کنم. گودالی کندم و جسد را همانجا دفن کردم.

 

*با پول‌های سرقتی چه کردی؟

یک خودرو خریدم و سعی کردم ذهنم را درگیر لذت کنم تا دچار عذاب وجدان نشوم. می‌خواستم کلید خانه‌اش را بردارم و به آنجا هم دستبرد بزنم که قبل از آن دستگیر شدم.

 

*مگر کسی خانه‌اش نبود؟

خانواده‌اش خارج بودند.

 

*چطور دستگیر شدی؟

یکی از بستگانش به غیبت او شک کرده و در پلیس آگاهی شکایت می‌کند. پلیس تحقیقات خود را آغاز کرد و با ردیابی حساب‌های بانکی‌اش به من رسید و دستگیرم کردند. وقتی به پلیس آگاهی منتقل شدم‌، دیگر هیچ راه فراری نداشتم و به قتل اعتراف کردم.

 

*به آینده امید داری؟

انسان با امید زنده است. من اشتباه بزرگی مرتکب شدم و باید تاوان سختی به‌خاطرش بدهم. پشیمانی و عذاب وجدان دیگر آن مرد را به زندگی بر‌نمی‌گرداند. وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کنم‌، می‌بینم زندگی خوبی داشتم که قدر آن را ندانستم.

 

منبع: تپش- جام جم

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.