2021/05/09
۱۴۰۰ يکشنبه ۱۹ ارديبهشت
حرف های خواندنی مهوش وقاری درباره عشق و زندگی

حرف های خواندنی مهوش وقاری درباره عشق و زندگی

جایی احساس کردم دارم با خودم لجبازی می‌کنم. بعد واژه دیگری برایش پیدا کردم. احساس کردم باید بمانم و ایستادگی کنم تا به محسن ثابت کنم من نیامده‌ام بروم.

دوات آنلاین -محسن قاضی ‌مرادی بعد از سپری کردن یک دوره بیماری طولانی، درگذشت و در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. بازیگر توانمندی که با نقش‌های متفاوتش خاطره خوبی در ذهن مردم به جای گذاشت. در کنار زنده‌یاد قاضی‌مرادی همسری قرار داشت که سال‌ها چشم به روی همه خوشی‌ها و آسایش زندگی و حرفه بازیگری بست تا از همسرش مراقبت کند.

 

جام جم نوشت: قاضی‌مرادی که فوت کرد، شبکه‌های اجتماعی پر شد از ذکر نام مهوش وقاری با عنوان همسری باوفا که تا آخرین لحظه پای مرد زندگی‌اش ماند.۱۶تیر سال۹۹ با مهوش وقاری هم‌صحبت شدم و او صادقانه درباره زندگی مشترکش برایمان گفت. این گفت‌وگو را بازنشر می‌کنیم تا بار دیگر صحبت‌های این خانم محترم و دوست‌داشتنی را درباره عشق و زندگی مشترک مرور کنیم.

 

نیامده‌ام که بروم

به مهوش وقاری تلفن کردم تا درباره زندگی مشترک با او صحبت کنم و وفاداری زن و مرد به یکدیگر و این که بانک عاطفی زن و شوهرها باید چقدر قوی باشد که پشتوانه هم باشند و سال‌ها زیر یک سقف زندگی کنند و هر دو احساس رضایتمندی از این زندگی داشته باشند. می‌گویند نام‌ها روی شخصیت آدم‌ها تاثیرگذارند و این بار شاید فامیلی وقاری روی شخصیت او تاثیر گذاشته است. وقاری تا انتهای مسؤولیت‌پذیری رفته. در این مسیر گاهی کلافه شده، گاهی خسته شده، گاهی تحملش را از دست داده، اما زیر قولی که خودش به خودش داده نزده. وقاری می‌گوید جایی احساس کردم دارم با خودم لجبازی می‌کنم. بعد واژه دیگری برایش پیدا کردم. احساس کردم باید بمانم و ایستادگی کنم تا به محسن ثابت کنم من نیامده‌ام بروم.

مهوش وقاری از عشق به محسن قاضی مرادی می گوید

عشق را از مادرم آموختم

شش ماه گذشته برای مهوش وقاری روزها سخت‌تر بوده‌اند. سخت‌تر از۱۰سالی که او درگیر بیماری همسرش محسن قاضی‌مرادی است که میان صحبت‌هایمان از او به نام قاضی یاد می‌کند. اواخر سال گذشته بوده که مادر وقاری فوت می‌کند؛ مادری که پناهگاه و تکیه‌گاه امنی برای دخترش بوده. مادر که می‌رود کرونا می‌آید. وقاری می‌گوید: «در این چند ماه من و محسن در خانه مانده‌ایم. البته من چند بار برای انجام کارهایی بیرون رفته‌ام، اما قاضی نه. قبل از عید، ریه محسن به‌شدت عفونی شد و تب کرد که خیلی ترسیدم و خیال کردم دور از جانش کرونا گرفته، اما دکتر آنتی‌بیوتیک داد و بیماری برطرف شد و خدا را شکر کرونا نبود. بیماری محسن پارکینسون است و روز به روز توانایی‌های حرکتی قاضی فلج می‌شود، اما مغزش هنوز خوب کار می‌کند.»

 

وقاری از مادرش می‌گوید، از مسؤولیت پذیری و وفاداری که نسبت به همسر داشته و مهوش از همان بچگی آن را دیده و در ذهن ثبت کرده و همه عمر با همان فرمانی حرکت کرده که مادرش به او یاد داده. خوب یا بدش دیگر الان میزان و معیار نیست. وفاداری و مسؤولیت پذیری آن چیزی است که آموخته. به دیگران کاری ندارد که در مقابل او چه رفتاری می‌کنند. مهوش وقاری اما سنگ تمام می‌گذارد؛ حتی اگر دلش شکسته باشد، حتی اگر فهمیده باشد که رفتاری دیده حقش نیست. او تصمیم خودش را گرفته، تصمیم گرفته آدم خوبی باشد. حالا بگذار بگویند بازنده‌ای در چنین سبک زندگی. باید با آدم‌ها مثل خودشان رفتار کنی، اما وقاری مسؤول گل خودش است. گلش هم سبک زندگی‌ای است که برای خودش انتخاب کرده. همین انتخاب است که او را واداشته تا ۱۰سال از همسر بیمارش مراقبت کند شب و روز. حتی به ذهنش هم خطور نکرده او را به خانه سالمندان بسپارد، می‌گوید: «نه! اصلا چنین کاری را دوست ندارم. چطور می‌شود یک آدم را از خانه‌اش دور کرد و به خانه سالمندان سپرد؟ باید تا آخر خودم از او مراقبت کنم.»

 

پای حرفم ماندم

می گویم، بانک عاطفی آقای قاضی‌مرادی باید خیلی غنی باشد که از شما حمایت ذهنی و قلبی کند تا چنین از او مراقبت کنید. می‌گوید: «نمی‌دانم اسمش را بگذاریم بانک عاطفی یا بانک مسؤولیت‌پذیری که من برای خودم ساخته‌ام. یادم هست آن اوایل که ازدواج کرده بودیم، محسن تندی‌هایی هم داشت مثلا با کوچک‌ترین اتفاق یا حرفی می‌گفت: اگر ناراحتی برو! آن زمان این حرف خیلی به من برمی‌خورد. مدام با خودم می‌گفتم یعنی چه؟ مگر ما ازدواج کرده‌ایم که به‌سادگی بگذاریم و برویم. همان زمان بود که با خودم عهد کردم بمانم. برای همیشه بمانم. گاهی احساس می‌کنم عجب لجبازی بوده‌ام و گاهی آن را به حساب ایستادگی می‌گذارم که برخی به آن، نام وفاداری می‌دهند. ما هر دو کارمند آموزش و پرورش بودیم. وضع مالی هر دو در حد متوسط بود. اختلاف سنی هم داشتیم و قاضی از من بزرگ‌تر بود. برخی آن سال‌ها می‌گفتند من به خاطر پول با محسن ازدواج کرده‌ام، اما واقعیت این است آن سال‌ها محسن آدم پولداری نبود.»

 

۴۰سال زیر یک سقف

بازیگری شهرت به همراه دارد، اما من از شهرت هم چشم پوشیدم. الان شما می‌گویید دارم تبدیل به نماد وفاداری می‌شوم. اما راستش من تبدیل به مادر شوهرم شده‌ام. بیماری او را تبدیل به طفلی کرده که مراقبت زیادی نیاز دارد و من مانند مادر از او مراقبت می‌کنم. وظیفه‌ای است که برای خودم تعریف کرده‌ام. نسل من چنین است. سر قرار ازدواج‌مان می‌مانیم. شهریور که بیاید ۴۰سال است ازدواج کرده‌ایم. ۱۰سال است محسن بیمار است. سال‌های اول به من زیاد کار پیشنهاد می‌شد مثلا سریالی که باید دو سه ماه می‌رفتم شهرستان اما قبول نکردم. نمی‌توانستم محسن را تنها بگذارم. به مرور پیشنهادها کم شد. چون می‌دانستند قبول نمی‌کنم محسن را تنها بگذارم. بازیگری را دوست داشتم، اما الان دیگر به این علاقه فکر نمی‌کنم. به آینده هم فکر نمی‌کنم. چون همه زندگی‌ام همراه شده با ترس از این که محسن حالش چطور می‌شود. درست مثل یک مادر که هر لحظه عمر بچه‌اش برایش اهمیت دارد با این تفاوت که بچه رو به آینده است و بزرگ می‌شود و مستقل، اما محسن روز به روز ناتوان‌تر می‌شود و نگرانی من بیشتر.

 

وقاری درباره این‌که هیچ‌وقت فرزندی نداشته، می‌گوید:« من و محسن دوبار بچه‌دار شدیم. اولین فرزندم با یک بیماری ژنتیک متولد شد و دو ماهه بود که از دنیا رفت و من ضربه بدی خوردم. فرزند دوم را هم زمانی که باردار بودم متوجه شدیم او هم مشکل دارد و به توصیه پزشکان بچه را سقط کردم. بعد از آن یک روز من و قاضی با هم جدی صحبت کردیم با این شرایط دیگر بچه‌دار نشویم و به زندگی مشترک ادامه بدهیم یا هر کسی به راه خودش برود و در نهایت تصمیم گرفتیم با هم بمانیم بدون فرزند.»

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.