2020/02/21
۱۳۹۸ جمعه ۲ اسفند
ماجرای مرد متاهلی که شب‌ها در پارک می‌خوابید

ماجرای مرد متاهلی که شب‌ها در پارک می‌خوابید

چند بار عمویم دست رویم بلند کرد و من هم در مقابل، دخترش را کتک می زدم. با پیشنهاد دوستانم برای تسکین روحم به سمت مصرف مواد رفتم و خیلی نگذشت که معتاد شدم.

دوات آنلاین-مردی جوان که گرفتار اعتیاد شده و از سویی زندگی خانوادگی‌اش به بن بست رسیده است توضیح می‌دهد چگونه ازدواج با دخترعمویش او را به مسیر نابودی کشاند.

 

19 ساله بودم که با اصرار پدرم به خواستگاری دختر عمویم رفتم. طبق معمول یک طرف مخالف بود و یک طرف موافق! مادرم به دلیل اخلاق و رفتار بد دختر عمویم و خانواده اش، مخالف و پدرم برای لجبازی با او، موافق بود. بالاخره تحت فشار پدرم زندگی مشترکم را با دختر عمویم شروع کردم. عمویم کلی شرط و شروط برایم گذاشت و دریافت 5 میلیون تومان شیربها به شکل نقدی و 800 سکه طلا برای مهریه که تا آن روز در فامیل ما سابقه نداشت پیشنهاد شد، اما پدرم کم نیاورد و قبول کرد چون می خواست جلوی مادرم قدرت نمایی کند و بگوید ارزش برادرزاده اش بیشتر از این هاست.

 

 پدرم 5 میلیون تومان شیربها را خودش پرداخت کرد ولی مهریه بر عهده من بود؛ مهریه ای که همسرم از همان ماه اول، به تحریک خانواده اش مطالبه کرد. طبق پیش بینی مادرم، ما زندگی خوبی نداشتیم. اکنون با نظر دادگاه، من ماهانه نیم سکه به همسرم به عنوان مهریه پرداخت می کنم. اگر یکی از اعضای فامیل، ما را برای عروسی، مهمانی یا حتی مجلس ختم دعوت می کرد، دعوا به راه می افتاد. باید از هر راهی که امکان داشت لباس، کیف و کفش جدید متناسب با آن مجلس می خریدم و همسرم حاضر نمی شد لباسی که قبلاً در یک مهمانی پوشیده بود، دوباره نزد فامیل بپوشد.

 

اگر در مجلسی، یک نفر طلا و جواهر جدید داشت یا لباس شیک تری پوشیده بود، در راه بازگشت، از چهره درهم همسرم می فهمیدم باید تا صبح غرولند، گریه و حتی داد و فریادش را تحمل کنم!

 

یکی، 2 بار نصف شب مجبور شدم او را به اورژانس ببرم یا با شکایت همسایه ها به دلیل سر و صدا و داد و فریادمان به پاسگاه بروم.

 

بیشتر وقت ها از خانه بیرون می زدم و تا روشن شدن هوا، در پارک می خوابیدم یا قدم می زدم. با بدبختی و صبح تا شب کار کردن، توانستم خانه کوچکی در حاشیه بجنورد بخرم ولی همسرم به خانه پدرش رفت و پیغام فرستاد یا خانه باید به نام من باشد یا طلاق! بعد از کلی جنگ و دعوا، بالاخره سندخانه را به نامش زدم تا دست از سرم بردارد اما این پایان ماجرا نبود. از همان روز اول همسرم با من سر ناسازگاری گذاشت به طوری که با دریافت مهریه اش در زمان بی پولی، دلم را خون کرد و زندگی ام هر روز تلخ تر می شد.

 

اختلافات پدر و مادرم با دعواهای ما شدت گرفته بود ولی پدرم نمی خواست کوتاه بیاید و بگوید خانواده برادرش مقصر هستند اما در خلوت می دیدم که با برادرش جر و بحث می کند. عمویم به طرفداری از دخترش، آتش دعواها را شعله ورتر می کرد.

 

 کار به جایی رسید که چند بار عمویم دست رویم بلند کرد و من هم در مقابل، دخترش را کتک می زدم. با پیشنهاد دوستانم برای تسکین روحم به سمت مصرف مواد رفتم و خیلی نگذشت که معتاد شدم.

 

 وقتی دادخواست طلاق آمد پدرم پذیرفت که به دلیل لجاجت با مادرم، زندگی مرا تباه کرده است! همسرم وقتی فهمید من معتاد شده ام بهانه لازم دستش آمد و تقاضای طلاق داد و من با توجه به این ضعف نمی توانم کاری بکنم.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.