2019/08/23
۱۳۹۸ جمعه ۱ شهريور
زندگی تلخ زنی که در 14 سالگی عروس شد

زندگی تلخ زنی که در 14 سالگی عروس شد

سه سال از جدایی من گذشت تا این که با پسری آشنا شدم که بیش از حد به من محبت می کرد. شبانه روز پیام عاشقانه می داد و من خام حرف های عاشقانه اش شدم.

دوات آنلاین-تجربه تلخ ازدواج در گذشته و چشیدن طعم تلخ طلاق، سبب شد از ازدواج گریزان باشد و نتواند دیگر به مردی اعتماد کند. از طرفی بعد از طلاق نگاه والدین به او سردتر شد و دیگر تاب شنیدن طعنه و نیش و کنایه شان را نداشت و به یک ابراز محبت پاسخ داد اما ...

 

حمیده 19 ساله در 14 سالگی از سر اجبار و بدون علاقه، به ازدواج با پسر عمویش رضایت داد. او پدرش را مسبب این تجربه تلخ می داند و می گوید: در دوران نوجوانی به سر می بردم که رفت و آمد خواستگارها شروع شد و پدرم که شرایط ازدواج من با پسر برادرش را مناسب دید مرا سر سفره عقد نشاند و چون توانایی مقابله با خواسته او را نداشتم به این وصلت تن دادم اما یک هفته نگذشت که ساز ناسازگاری من با میلاد و ناسازگاری او با من کوک شد. متوجه شدم میلاد نیز به اجبار و به خواسته والدینش و برای آن که خدمت سربازی اش راحت تر باشد تن به این ازدواج داده است و هیچ میلی به من ندارد. شب و روز با هم درگیر بودیم و کتک زیادی از او خوردم. من که پدرم را مقصر این وضعیت می دانستم هر روز با حالت قهر از خانه فرار و دق دلی هایم را بر سر خانواده ام خالی می کردم.

 

دو سال با جنگ و جدل گذشت تا این که سربازی میلاد به اتمام رسید. او که خود را جوانی در بند زن و زندگی می دید اذیت و آزارش را بیشتر کرد و از او زیاد کتک می خوردم تا این که یک شب آن قدر کتک خوردم که بی هوش شدم و بعد از رساندن من به بیمارستان، پدرم تصمیم گرفت طلاقم را بدون دریافت مهریه از میلاد بگیرد.او که از والدینش می ترسید؛ اوایل در مقابل طلاق مقاومت کرد و حتی بارها گفت که می خواهد زندگی با من را ادامه دهد ولی من که از کتک ها و خشم میلاد می ترسیدم رضایت ندادم و بالاخره طلاق گرفتم البته بعد از طلاق، از خانواده ام خیلی سرکوفت شنیدم و قهر فامیل با پدرم اوضاع را بدتر کرد.

 

سه سال از جدایی من گذشت تا این که با پسری آشنا شدم که بیش از حد به من محبت می کرد. شبانه روز پیام عاشقانه می داد و من خام حرف های عاشقانه اش شدم. در شرایطی که از زمین و زمان برایم دردسر می بارید و حس می کردم خانواده ام تحملم را ندارند ترس از ازدواج دوباره را کنار گذاشتم و خود را دلخوش به علاقه محمد کردم و رضایت به ازدواج دادم.

 

محمد را حامی خود می دانستم اما شک و تردید در وجودم رخنه کرده بود. با رضایت خانواده به عقد هم درآمدیم و خیلی زود زندگی مشترک را شروع کردیم اما انگار سرنوشت با من، سر ناسازگاری داشت و محمد آن مرد روزهای اول نبود که ابراز عشق و علاقه می کرد. من که تجربه یک ازدواج ناموفق داشتم و به هیچ کسی اعتماد نمی کردم شک هایم به محمد بیشتر شد و گاه و بی گاه که با تلفن صحبت می کرد یا شب ها دیرتر به خانه می آمد احساس می کردم با کسی در ارتباط است. در این میان طاقت محمد طاق و درگیری های او نیز با من شروع شد. حالا چند ماه از زندگی مشترکمان می گذرد و شک و بی اعتمادی من بیشتر و صبر محمد کمتر شده است و او برای اولین بار حسابی مرا کتک زد و باز سرافکنده به خانه پدر پناه بردم. آن ها فکر می کنند من بیمارم در حالی که خودم معتقدم تجربه های تلخ گذشته و برخی رفتار پنهانی محمد، سبب دامن زدن به حساسیت هایم می شود و شکم بی مورد نیست.

 

وضعیتم در زندگی جدید به حدی ترسناک تر از زندگی گذشته ام شده است که بعضی وقت ها با خود فکر می کنم جدایی از همسر اولم اشتباه بود و باید به زندگی سخت در کنار او رضایت می دادم و طلاق نمی گرفتم. حالا هم نمی دانم باید چه کنم.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.