2022/07/02
۱۴۰۱ شنبه ۱۱ تير
حرف های تکاندهنده پسری که دختر 3 ساله را قربانی وسوسه شیطانی کرد

حرف های تکاندهنده پسری که دختر 3 ساله را قربانی وسوسه شیطانی کرد

وسوسه های شهوت وجودم را فرا گرفت. بدون تصمیم قبلی آن دختر بچه (مهرسا) را صدا زدم. وقتی به کنارم آمد، دستش را گرفتم و به درون منزل بردم. قصد داشتم به او تعرض کنم ولی...

دوات آنلاین -آن روز وقتی جسد «مهرسا» (دختر بچه 3 ساله) پیدا شد و صدای گریه و شیون خانواده اش در فضای کوچه پیچید، من از خانه بیرون آمدم. ترس و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفته بود. هنوز هم باورم نمی شد که دست به چنین جنایت وحشتناکی زده ام. هنگامی که ماموران را دیدم، هراسان به درون منزل بازگشتم. فقط دعا می کردم که قتل دخترک به پای من نیفتد ولی دقایقی بعد کارآگاهان پلیس آگاهی وارد خانه شدند و... .

 

به گزارش خراسان، این ها بخشی از اظهارات قاتلی است که تحت تاثیر وسوسه های شیطانی و فیلم های کثیف، دختربچه بی گناهی را ناجوانمردانه به کام مرگ کشاند و او را خفه کرد!

 

با توجه به اهمیت و حساسیت این ماجرای تکان دهنده که قلب های زیادی را جریحه دار کرد، خبرنگار خراسان ساعتی را با عامل این جنایت وحشتناک به گفت و گو نشست تا در میان اظهارات او، ریشه های این گونه جنایات را به واکاوی افکار عمومی بسپاریم. آن چه تقدیم شما مخاطبان همراه و همیشگی خراسان می شود، حاصل این گفت و گوست.

 

*نامت چیست و چند سال داری؟

ایمان – ت هستم و 25 سال دارم.

 

*تا کلاس چند درس خواندی؟

در رشته صنایع غذایی دیپلم گرفتم.

 

*اهل کجایی؟

در شناسنامه ام محل تولد «تربت جام» قید شده است اما اهل مشهدم و از همان دوران نوزادی در مشهد بودم چون پدرم اهل تربت جام است شناسنامه مرا هم از آن جا گرفته اند.

 

*تک فرزندی؟

نه! تک پسر هستم و دو خواهر دارم که ازدواج کرده اند.

 

*چرا به دانشگاه نرفتی تا ادامه تحصیل بدهی؟

زمینه مالی خوبی نداشتیم چون پدرم یک راننده تاکسی است و درآمدش پاسخگوی نیازهای خانواده نبود!

 

*بعد از ترک تحصیل دنبال چه شغلی رفتی؟

آن زمان در رستوران یک هتل مشغول کار شدم اما بعد از شیوع کرونا، مالک هتل تصمیم گرفت آن را تخریب کند چون قدیمی ساز بود و از سوی دیگر هم فعالیت هتل ها ممنوع شد. من هم از آن جا بیرون آمدم و در شرکت دیگری استخدام شدم که در زمینه تولید شیلنگ رادیاتور و کولر ماشین فعالیت داشت.

 

*سربازی خدمت کرده ای؟

نه! به دلیل این که چشم هایم ضعیف بود، از خدمت معاف شدم.

 

*هیچ گاه خودت با این صحنه های کثیف رو به رو شده بودی؟

حدود دو سال قبل بود که با یکی از همکارانم در شرکت شوخی می کردیم. او که متاهل بود مرا به خانه اش دعوت کرد ولی من نپذیرفتم. به همین دلیل همیشه مرا «پسر ترسو» می خواند تا این که بالاخره یک روز پذیرفتم و به خانه آن همکارم رفتم که بزرگ تر از من بود. آن روز من مشغول تماشای تلویزیون بودم که یک چای نبات برایم آورد. در حال صرف چای بودم که دیدم او فقط با گوشی تلفن سرگرم است! ناگهان رو به من کرد و گفت: تا به حال فیلم های ... (شیطانی) دیده ای؟ هنوز پاسخ نداده بودم که در خانه را قفل کرد و گوشی را به دستم داد. آن روز احساس خیلی بدی داشتم و از خانه دوست و همکارم بیرون آمدم ولی نمی توانستم این ماجرای کثیف را برای کسی بازگو کنم.

 

*چرا ازدواج نکردی؟

از سه سال قبل به خانواده ام می گفتم من دختر یکی از بستگان مان را دوست دارم و می خواهم مرا داماد کنید! ولی آنها جدی نمی گرفتند.

 

*آن دختر هم تو را دوست داشت؟

نمی دانم! من فقط به او علاقه مند بودم و می خواستم ازدواج کنم! به خاطر نسبت فامیلی خجالت می کشیدم با آن دختر موضوع را در میان بگذارم.

 

قتل دختربچه بی گناه

*چه شد که آن دختر کوچک را به «خانه مرگ» کشاندی؟

آن روز سوار پراید یکی از همکارانم بودم که چند نفر دیگر از همکاران شرکت درون آن نشسته بودند. در حال رفتن به خانه بودیم که در مسیر یکی از همکاران سرش در گوشی تلفن خودش بود. یک لحظه رو به من کرد و گفت: «ایمان» این صحنه را نگاه کن! وقتی دیدم یک فیلم مستهجن و شیطانی است وسوسه شدم و آن را تا پایان تماشا کردم. در این هنگام بود که سر کوچه منزل مان رسیده بودم و از خودرو پیاده شدم. پدر و مادرم به شهرستان رفته بودند و کسی در خانه نبود. هنگامی که قصد ورود به خانه را داشتم، چشمم به دختر کوچکی افتاد که داخل کوچه به تنهایی راه می رفت. خودم هم نفهمیدم چگونه این افکار شیطانی به سراغم آمد. وسوسه های شهوت وجودم را فرا گرفت. بدون تصمیم قبلی آن دختر بچه (مهرسا) را صدا زدم. وقتی به کنارم آمد، دستش را گرفتم و به درون منزل بردم. قصد داشتم به او تعرض کنم ولی او که متوجه موضوع شده بود، گریه کرد، سر و صدا به راه انداخت و جیغ کشید. هر کاری می کردم، ساکت نمی شد. چند دقیقه بعد او را کنار در حیاط آوردم که دوباره در کوچه رهایش کنم ولی می ترسیدم آبروریزی شود. چرا که رهگذرانی هم آن جا بودند. به همین دلیل دوباره او را به داخل خانه کشیدم اما آن دختر همچنان سر و صدا می کرد، برای آن که جلوی فریادهایش را بگیرم، گلویش را با دستانم فشار دادم که ناگهان چهره اش کبود شد و بر زمین افتاد. هراسان کمی آب به صورتش ریختم تا شاید به هوش بیاید ولی دیر شده بود... .

 

*چرا جسد او را داخل منزل همسایه انداختی؟

آن لحظه آن قدر ترسیده بودم که نمی دانستم چه کنم! فقط می خواستم قتل دختربچه به پای من نیفتد! به همین منظور جسدش را درون کیسه سفید روی پشت بام گذاشتم و به خانه همسایه انداختم که در حال ساخت بود! بعد هم فقط دعا می کردم که پلیس به سراغ من نیاید!

 

*وقتی عکس آن کودک بی گناه را روی شیشه خودروی پدرت می دیدی، چه احساسی داشتی؟

ناراحت بودم! وجدانم آسوده نبود اما جرئت نمی کردم در این باره حرفی بزنم!

 

*خانواده ات چیزی نمی گفتند؟

چرا. مادرم متوجه رفتارهای غیرعادی من شده بود. به همین دلیل مدام می گفت: چرا ناراحتی؟ حتما باز زن می خواهی؟ گفتم، بله درست حدس زدید! زن می خواهم! ولی او باز هم مرا دعوا کرد که حرف نزن!

 

*چگونه از کشف جسد مطلع شدی؟

با سر و صدایی که در کوچه پیچید، از خانه بیرون آمدم. دیدم جیغ و فریاد از خانه همسایه می آید. وقتی پلیس ها را دیدم  فهمیدم که جسد آن دختر پیدا شده است. هراسان به درون منزل بازگشتم و خودم را بی خبر از همه چیزنشان دادم اما...

 

*وقتی آن دختر کوچک را خفه کردی چه احساسی داشتی ؟

دلم سوخت. ناراحت بودم. با خودم گفتم کاش این کار را نمی کردم.کاش آن فیلم را ندیده بودم. کاش به چشمان آن دختر تنها نگاه نمی کردم.ولی...

 

*فیلم های ماهواره ای هم تماشا می کنی؟

بله،البته بیشتر فیلم های خارجی را نگاه می کردم ولی خب صحنه های زننده دیگررا هم می دیدم.البته کانال های مستهجن را پدرم بسته بود و نمی توانستیم نگاه کنیم.

 

*خودت ریشه این جنایت را در چه می دانی؟

نمی شود فقط یک موضوع را مطرح کرد. عوامل زیادی دست به دست هم داد تا سرنوشت من این گونه رقم بخورد. با این حال مقصر اصلی خودم هستم و نمی خواهم این ماجرا را به گردن دیگران بیندازم.

 

*تا به حال با دختری ارتباط داشتی؟

نه. پدر من راننده تاکسی بود و اگر کسی را سوار می کردم و حادثه ای رخ می داد شماره آن را به تاکسیرانی می دادند که بیشتر آبروریزی می شد.

 

*اگر کسی چنین رفتاری را با نزدیکان خودت داشت، چه کار می کردی؟

خون او را می ریختم، اگر کسی به خانواده من چپ نگاه کند!

 

*غیرتی هستی؟ خیلی!

وقتی سر کار بچه ها شوخی ناموسی می کردند، به آن ها تذکر می دادم و حتی درگیر می شدم.

 

*پس چگونه خودت با دختری خردسال چنین رفتاری کردی؟

گفتم که یک لحظه وسوسه های شیطانی بیچاره ام کرد. در آن لحظه به بزرگی و کوچکی فکر نمی کردم، شهوت جلوی چشمانم را گرفته بود!

 

*پشیمانی؟

غلط کردم! اشتباه کردم! بی عقلی کردم! نفهمیدم...

 

*می دانی با این کار خانواده ات را هم نابود کردی؟

بله، از همه خجالت می کشم. به جوانان بگویید در آن لحظه فقط چشمان خود را ببندند. این شرمساری خیلی زجر آور است.

 

*می دانی چه حکمی انتظارت را می کشد؟

اعدام می شوم! اما امید به گذشت خانواده مقتول هم دارم که مرا ببخشند!

 

*چرا کاری نکردی که حداقل زودتر جسد دختر بچه را پیدا کنند؟

می ترسیدم! با خودم فکر می کردم شاید طوری بشود که نفهمند من این کار را کرده ام.

 

*به خانواده خودت هم نگفتی؟

جرئت این کار را نداشتم. روزی که پدرم از شهرستان آمد، به خانه همسایه رفت. از این که «مهرسا» گم شده بود، خیلی ناراحت بود. مادر و خواهرانم فقط دعا می کردند که آن کودک زودتر پیدا شود.

 

*وقتی مقابل چشمان پدر و مادرت دستگیر شدی، چه حالی داشتند؟

مادرم فقط اشک می ریخت و های های گریه می کرد. پدرم نیز سرش را میان دستانش گرفته بود و اصلا به من نگاه نمی کرد.

 

*برنامه زندگی پس از زندگی را هم در تلویزیون دیده ای؟

نه. نمی دانم چه برنامه ای است و در کدام شبکه پخش می شود. در واقع من تلویزیون نگاه نمی کردم.

 

*در بازداشتگاه به چه چیزی فکر می کنی؟

به سرنوشت تلخم فکر می کنم. ناراحتم. گاهی فقط اشک می ریزم. کار دیگری از دستم ساخته نیست.

 

*رفیق باز بودی؟

نه! زیاد دوست پسر به معنای رفیق نداشتم که با او بیرون بروم یا اوقاتم را با او بگذرانم.

 

*موادمخدر هم مصرف کرده ای؟

نه! زیاد به دنبال مواد نبودم اما گاهی که پرخاشگری می کردم سیگار می کشیدم. وقتی هم به مادرم می گفتم الان سیگار کشیدم، مرا نهی می کرد و می گفت دودش به چشم خودت می رود. البته یک بار به دلیل همین پرخاشگری ها نزد روان پزشک رفتم و به خاطر استرس قرص اعصاب مصرف می کردم.

 

*آخرین کلام؟

دیگران از سرنوشت من عبرت بگیرند. بدانید که این شرمندگی ها و آبروریزی ها زجرآورتر از اعدام است. به جوانان می گویم چشمانتان را باز کنید. خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند. این رفتارهای کثیف بالاخره روزی نمایان می شود و رسوایی به بار می آید!

 

دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.