2022/05/28
۱۴۰۱ شنبه ۷ خرداد
داستان شهر مدهوشان هفت پیکر نظامی به زبان ساده

داستان شهر مدهوشان هفت پیکر نظامی به زبان ساده

شهر مدوهشان داستانی است که در هفت پیکر نظامی گنجوی از زبان یکی از همسران بهرام گور نقل می شود.

دوات آنلاین -هفت پیکر نظامی گنجوی که به آن بهرام نامه و هفت گنبد نیز گفته می شود مجموعه داستان هایی به نظم و شعر است و شهر مدهوشان داستانی است که در شب اول از بان یکی از هسمران بهرام گور نقل می شود. این داستان را به نثر و زبان ساده در ادامه بخوانید.

 

داستان های هفت پیکر نظامی

آخرین خبر نوشت:  گویند بهرامشاه دستور ساخت کاخی را داد که آنرا هفت گنبد بودوهفت همسر او از هفت بلاد قدیم در هر یک از گنبدها بودند.هر گنبد بر حسب زاویه تابش آفتاب رنگی داشت که عبارتند از: سیاه، زرد، سبز، سرخ، فیروزه، قهوه ای و سپید. هر روز هفته در هفت پیکر رنگی دارد و سیاره ای بر آن سایه افکنده: شنبه سیاه است و سیاره اش کیوان، یکشنیه زرد و سیاره اش خورشید، دوشنبه سبز و سیاره اش ماه، سه شنبه سرخ و سیاره اش مریخ، چهارشنبه فیروزه ای و سیاره اش تیر، پنج شنبه قهوه ای سیاره اش مشتری، جمعه سپید و سیاره اش ناهید.

 

هفت پیکر هفت داستان است که در هر روز هفته از شنبه تا جمعه توسط همسران بهرامشاه گفته می شود و در آنها نکات اخلاقی و عرفانی بسیار نهفته است.

 

شهر مدهوشان و مردان سیاهپوش

داستان شهر سیاهپوشان روز شنبه بهرام شاه به سوی گنبد سیاه و بانوی هندی خود روانه شد. تا شب آنجا نشاط و شادی، عود سوزی و عطرسازی کرد. هنگامیکه شب همچون عود سیاهی به روی حریر سپید روز ریخته شد، شاه از بانوی کشمیری خود افسانه ای طلب کرد و آن آهوی تُرک چشم هندوزاد گره از نافه ی مشکین خود گشود و در حالیکه از شرم نگاه به زمین دوخته بود داستان خود را اینچنین آغاز نمود که: در دوران کودکی از خویشان و بستگانم چنین شنیدم که از جمله خدمتکاران قصر خاندان ما، زاهد زنی بود که هر ماه در سرای ما می آمد. سر تا پای پوشیده در لباس سیاه.

 

روزی از او سبب سیاهپوش بودنش را جویا شدند و او از آنجا که زنی پارسا و درستکار بود چاره ای جز راستی پیش روی خود ندید و راز آن حریر سیاه را گفتن آغاز کرد که: سالها قبل من کنیز فلان مَلِک بودم. مردی بود بسیار درستکار و بزرگمنش و کامگارو مهماندوست که گرچه جورها و بی عدالتی های فراوان دیده بود اما دست از کوشش برنداشته بود. مهمانخانه ای داشت بزرگ و غریبان و خستگانِ راه را در منزلش سُکنی میداد و خوانِ سخاوتش همواره بر همگان باز بود.و این او بود که همواره در تمام اوقات سال سیاهپوش بودو ردا و جامه ی سیاه به تن داشت. در گذشته لباسهای پر از زینت و طلا، به رنگِ سرخ و زرد می پپوشید اما رخدادی در زندگی او سر تا به پا، سیاهش کرده بود و کَس راز این سیاه پوشیدنش را نمی دانست. روزی به پای شاه افتادم و دلیل سیاه پوشیدنش را خواستار شدم و او را گفتم: "ای دستگیر غمخواران فقط تو راز این جامه ی سیاه را میدانی پس مهر از لب بگشا و مرا محرم بدان." شاه چون اصرار من بدید لب به سخن گشود که: در قصر من همواره به روی میهمانان باز بوده و هست.

 

روزی از روزها میهمانی از راه رسید که از کلاه روی سر تا کفش و دستارش همگی سیاه بود. در دل دانستن دلیل این سیاهپوشی را خواستار شدم اما ابتدا به شرط میزبانی نُزلی پیش رویش گذاردم و سپس از او پرسیدم: "از چه روی جامه گان تو همگی سیاه هستند؟" پاسخ داد: " معذورم بدار که گفتن نتوانم. " اصرار کردم، لابه و زاری کردم و او چون بیقراری من بدید گفت: "در ولایت چین شهریست چون خلد برین. نام آن شهر، شهر مدهوشان است با مردمانی به صورت ماه، در قبا و جامه ی سیاه. هر که در آن شهر وارد شود همچون آنها سیاهپوش می گردد.اگر گردنم را بزنی بیش از این نتوانم گفت." این را بگفت و از پیش من برفت.

همسر بهرام گور در هفت پیکر نظامی داستان شهر مدهوشان را تعریف می کند

سفر به شهر مدهوشان

من ماندم و بی قراری و اشتیاق دانستن آن شهر و آگاهی از این راز سر به مهر. صبر پیشه کردنم را سود نبود پس راه سفر پیش گرفتم و راهی دیار چین شدم و به شهر مدهوشان رسیدم. چون قدم به آن شهر گذاشتم باغی دیدم آراسته چون خُلد برین ساکنان شهر سپید رویانی چون ماه اما در قبای سیاه. تا یکسال آنجا ماندم اما کسی از آن راز آگاهم نکرد تا اینکه با آزاذه مَرد قصابی آشنا شدم. از آنجا که انسانی بود نیکرای و نیکزاد با او دوستی آغاز کردم و به او لطفها کردم تا این داستان را برایم بگوید. روزی مرا به خانه خویش برد طعامی آورد و خدمتی خوب درنوردید. هنگامی که خوردن و صحبت از هر دری کردن خاتمه یافت هر آنچه از طلا و سکه و جواهر که به او بخشیده بودم پیش آورد و پرسید: "دلیل این همه بخشش چیست؟ در قبال اینها چیزی از من بخواه، که اگر جانم را هم بخواهی دریغ نخواهم کرد." به او حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاهپوشی مردم شهر را جویا شدم. مرد قصاب چون این سخن بشنید دگرگون شدو لختی ساکت ماند و سپس گفت: " وقت آنست که آنچه را که میخواهی بدانی ببینی و از آن «گاهی یابی بر خیز تا بر تو راز آشکار کنم."

 

راز شهر مدهوشان

این سخن بگفت و از خانه بیرون شد و من در پی او. او میرفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابه ای رسیدیم. آنجا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:" در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آنها را دریابی." در سبد نشستم و مرد قصاب شعبده بازی آغاز کرد و سبد همانند یک پرنده شروع به پرواز کرد و ریسمان به دور گردنم بسته شد و خود را بسته به یک ریسمان میان آسمان و زمین دیدم. اگر ریسمان بریده میشد بر زمین می افتادم. جانم بسته به آن ریسمانِ دورِ گردنم بود. چاره ای جز تحمل آن شرایط نداشتم تا اینکه روز هنگام پرنده ای به بزرگی و عظمت یک کوه از راه رسید و در اطراف من پرواز میکرد و من با خود گفتم پای او را بگیرم مگر نجات یابم. پس چون اینکار بکردم پرنده اوج گرفت و پرواز کرد و من بسته به پای او. از صبح تا ظهر سفرمان طول کشید.چون آفتابِ سوزان ظهر دررسید پرنده به باغی سرسبز فرود آمد و زیر سایه ای نشاط پرستی آغازید و مرا خستگی غالب آمد و خواب در ربود. چون بیدار شدم شب بود و از پرنده خبری نبود. جستجو در آن مکان را آغاز کردم. باغی بود به سرسبزی بهشت پر از گلهای زیبا و درختان پر میوه و جویهای زلالِ پر از ماهی و کوهی از زمرد و چشمه هایی از گلاب و هوایی خنک پر از بوی عطر گلها. خدا را شکر گفتم و از آن میوه ها خوردن آغاز کردم.

 

اندکی بگذشت و ابری آمد و باران بر سبزه ها درفشانی آغاز کرد و غبار خوابید و از دور صد هزاران حوری پیدا شدند، روحپرور همچو ریحان، همه دستها حنایی و لبها چون یاقوت سرخ درخشان و ساعدی سیمین و گوشوار مروارید بر گوش و شمعها به دست، با هزار عشوه و ناز نزدیک آمدند و فرشی انداختند و بساطی پهن نمودند و تختی گذاردند و راه صبرم زدند.

 

بازگشت از شهر مدهوشان

خلاصه آنکه  مرد آینده موکول می کرد. مرد سی روز در آن شهر در کنار کنیزان ماند تا این که بالاخره حوری اجازه داد مرد نزد او برود. شاه قصد عشق ورزیدن به حوری را داشت و حوری از او خواست چشمانش را ببندد تا او بند قبایش را باز کند. مرد این کار را کرد و وقتی چشم باز کرد دوباره خودش را در آن سبد در میان زمین و آسمان دید و دیگر نه از حوری خبری بود و نه از ان سرزمین. آن زمان بود که قصاب بازگشت و به مرد گفت حالا فهمیدی چرا مردمان شهر همه سیاه می پوشند؟

 

ان مرد از ان پس خودش نیز در غم دوری از آن مکان افسانه ای و جادویی سیاهپوش شد.

 

 

پیشنهادات ما
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.