2022/05/27
۱۴۰۱ جمعه ۶ خرداد
رابطه ممنوعه زن خیانتکار به قتل شوهر ختم شد

رابطه ممنوعه زن خیانتکار به قتل شوهر ختم شد

شوهرم نه معتاد بود و نه بیکار. نه دست بزن داشت و نه رفیق باز بود. همه می گفتند مرد خوبی است فقط حال من را که نیاز عاطفی داشتم، نمی فهمید.

دوات آنلاین -10 سال قبل بود که زن جوان به اتهام معاونت در قتل شوهرش با همدستی مرد مورد علاقه خود بازداشت شد و از آن روز تاحالا روزگار خود را در زندان سپری می کند. پس از افشای راز این جنایت و در جلسه دادگاه اولیای دم تقاضای قصاص قاتل را کردند و چهار سال قبل حکم قصاص عامل اصلی جنایت اجرا شد. همین روایت کوتاه کافی است تا زن جوان به عنوان معاون در قتل، سالها در کنج زندان حس کشنده عذاب وجدان را تجربه کنند. اضطراب مداوم، پوچی وتباهی وحسرت همین چند واژه برای ثریا تجلی کننده تمام حال و هوای زندگی اوست. زندگی برایش از روزی که شهرام را در مسیر رفت و آمد به محل کارش دید، هرروز سیاه و سیاه تر شد. چه کسی فکر می کرد زندگی باشرافت او به عشق ممنوعه و قتل و جنایت و زندان ختم شود؟

 

تپش جام جم نوشت: ثریا 10 سال است به اتهام معاونت در قتل شوهرش با همدستی مرد مورد علاقه خود زندگی را در زندان سپری می کند. او بعد از قتل شوهرش به خانواده او و پلیس اعلام کردشوهرش مفقودشده اما بعد از کشف جسد سوخته مرد جوان در بیابان های حاشیه شهر، ماموران به ثریامظنون شدند و بالاخره پرده از راز جنایتی هولناک فرو افتاد.  رو در روی ثریا نشستیم و او از انگیزه اش برای شروع عشق ممنوعه و جنایت گفت.

 

*جنایت ثریا از کجا آغاز می شود؟

از تنهایی و بدبختی!

 

* اماتو دو فرزند و شوهر داشتی، خانواده ات هم بودند.

تا حالا شده در یک جمع تنها باشی و هیچ کس حال تو را نفهمد؟

 

*این که میگویی کسی حال تو را نمی فهمید بیشتر شبیه یک بهانه است که خیلی از متهمان برای توجیه جنایت خود می گویند.

من خودم هم پشیمانم. دو نفر را راهی قبرستان کردم. چند خانواده داغدار شدند. بچه هایم از من متنفرند، روز و شب در زندان جز حس عذاب وجدان هیچ حسی ندارم.

 

آغاز رابطه ممنوع

* ارتباطت با شهرام چطور آغاز شد؟

در یک کارگاه خیاطی کارگری می کردم، یک روز موقع برگشت از محل کارم، از شدت خستگی روی پله یک مغازه نشستم؛ یعنی مغازه شهرام. فکر کرده بود حالم بد شده است، جلوی در آمد و سر حرف باز شد. گفتم خوبم و فقط کمی خسته ام. برایم آب آورد و از کارم پرسید، تا مدتی هر بار همدیگر را در مغازه او می دیدیم همکلام می شدیم. مغازه موبایل فروشی داشت و یک روز که فهمید لوازم جانبی موبایل لازم دارم، شماره ام را گرفت و گفت برایت پیدا می کنم، بعد پیام می دهم. اما آن شب پیام عاشقانه فرستاد.

 

* برخورد تو چه بود؟

او می دانست من شوهر دارم. به او گفتم هر چند شوهرم را دوست ندارم اما دلم نمی خواهد به او خیانت کنم.

 

بی علاقگی به همسر

* چرا شوهرت را دوست نداشتی؟

اهل توجه و محبت به من نبود، با من گرم نمی گرفت.

 

* چرا از او جدا نشدی؟

شوهرم نه معتاد بود و نه بیکار. نه دست بزن داشت و نه رفیق باز بود. همه می گفتند مرد خوبی است فقط حال من را که نیاز عاطفی داشتم، نمی فهمید.

 

* توکه می گویی شوهرت مرد خوبی بود و نمی خواستی خیانت کنی، پس چرا نقشه قتل او را کشیدی؟

من نقشه قتل را نکشیدم. شهرام گفته بود می خواهد او را گوشمالی دهد. گفت چه اتفاقی افتاده و گفتم شوهرم با بچه ها دعوا کرده و وقتی به او اعتراض کردم با من هم دعوایش شده است. شهرام گفت او را گوشمالی بدهیم تا دیگر در خانه دعوا راه نیندازد، از من خواست به او قرص خواب بدهم.

 

نقشه جنایت

* بدون این که علت این کار را بپرسی قبول کردی به شوهرت قرص بخورانی؟

بله من علت را نپرسیدم! چند دقیقه بعد از این که قرص را داخل شربت حل کردم و به شوهرم دادم، او به خواب عمیقی رفت. دست و پایم را گم کرده بودم. سریع به شهرام زنگ زدم و گفتم شوهرم بیهوش شده، حالا چه خاکی سرم بریزم. اگر دیگر بیدار نشود چه کار کنم؟ شهرام گفت نگران نباش و یک ساعت بعد به خانه ما آمد. شوهرم را داخل پتو پیچید و کشان کشان به داخل خودرویش منتقل کرد، داشتم از  اضطراب پس می افتادم. به او گفتم تو را به خدا بلایی سرش نیاوری. داری او را کجا می بری؟ نکند بیدار شود و با هم درگیر شوید. اما شهرام فقط با صدای آهسته می گفت ساکت، نگران نباش.

 

* یعنی نمی دانستی که قصد دارد پدر بچه هایت را به قتلگاه ببرد؟

من روحم هم خبر نداشت، تند تند پیامک می دادم و می نوشتم کجایی؟ چه اتفاقی افتاده؟ یکدفعه تلفن همراه شهرام خاموش شد و فردای آن روز به من گفت شوهرم را کشته و جسدش را سوزانده و در حاشیه شهر رها کرده است، دو دستی روی سر خودم زدم و گفتم بدبخت شدم. گفت باید خونسردی ام را حفظ کنم و به پلیس بگویم او از دیشب به خانه نیامده است. من هم همین را به پلیس و خانواده شوهرم گفتم.

 

دستگیری زن خیانتکار

* راز این جنایت چطور برملا شد؟

یک ماه بعد، جسد سوخته شوهرم پیدا شد. پلیس به من با شک کرده بود و پرینت تماس های من را گرفته بودند. از آنجا به ارتباط من با شهرام پی بردند و او را دستگیر کردند.

 

* شهرام به قتل اعتراف کرد؟

بله، گفت عاشق من شده بود و می خواست شوهرم را از سر راه بردارد. بعد از دستگیری برای اولین بار او را در دادگاه دیدم که در اعترافاتش گفت: آن شب قصد داشتم مقتول را به مکان خلوتی در حاشیه شهر ببرم و با اسلحه، او را بکشم، یکدفعه به هوش آمد و با من درگیر شد. از ماشین پیاده شد و پا به فرار گذاشت که من دنبالش رفتم، روی یک پل هوایی از فاصله سه، چهار متری با اسلحه ای که از قبل خریده بودم به او شلیک کردم که روی زمین افتاد. سریع جسد را به صندوق عقب ماشینم منتقل کردم کسی صحنه قتل رانبیند، بعد که کمی دورتر شدم در بیابان های حاشیه شهر جسد را به آتش کشیدم.

 

*چقدر باور این که تو از این نقشه بی اطلاع بودی سخت است!

بله خانواده شوهرم هم همین حرف را می گفتند. برای همین تقاضای اشد مجازات کردند. من به تحمل ۱۵ سال حبس محکوم شدم و شهرام هم به قصاص محکوم شد. حکم قصاص شهرام چهار سال پیش اجرا شد

 

پیشنهادات ما
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.