2021/06/17
۱۴۰۰ پنج شنبه ۲۷ خرداد
این زن برای پولدارها دام می گذاشت

این زن برای پولدارها دام می گذاشت

شبی وارد یک مهمانی مختلط شدم. اصلاً حواسم به پوشش و رفتارم نبود و سر این قضیه یک نفر انگار با برنامه ریزی قبلی از من عکس گرفت و بعد از آن باج خواهی گروه از من آغاز شد.

دوات آنلاین -بیراهه رفتن او با پا گذاشتن در یک مهمانی آغاز شد. با شرکت در مهمانی های شبانه مختلط در تله سارقان افتاد و بعد از آن مجبور شد برای حفظ آبرویش برای دیگران تله بگذارد. می گوید: به خاطر رفاه طلبی و طمع وارد منجلابی شدم که هر روز  بیشتر در آن غرق می شدم. او و همدستانش از طریق بیهوش و مسموم کردن طعمه های شان اموال آن ها را به یغما می بردند و در خلوت شان به اعتماد بی جای مال باختگان می خندیدند اما خبر نداشتند روزی با حلقه دستبند قانون بر دستان شان قهقهه شان خیلی زود در پشت میله های زندان به ماتم تبدیل خواهد شد. در ادامه گفت و گوی خراسان را با یک زن 40 ساله سارق زندانی می خوانید.

 

*به چه جرمی زندانی شدی؟

به جرم سرقت از طریق بیهوش کردن مال باختگان دستگیر و زندانی شدم.

 

*سابقه کیفری و اعتیاد داری؟

قبل از این هم یک بار به جرم سرقت دستگیر و تبرئه شدم چون مقصر اصلی همدستانم بودند. به مواد هم اعتیاد داشتم و متادون، تریاک و شیشه مصرف می کردم.

 

*چطور شد به سمت اعتیاد رفتی؟

همه چیز از یک مهمانی شروع شد. البته مقصر دختر خاله ام بود که مرا بازی داد. وقتی وارد مهمانی شدیم با تعارف بقیه و به اصرار دختر خاله ام مواد مصرف کردم. بعد از مصرف مواد دیدم حال خوشی به من دست داد و بعد از آن وسوسه شدم و به سمت مواد رفتم.

 

*متاهل هستی و فرزند داری؟

متاهل هستم اما فرزند ندارم، چون به آینده ام خوش بین نبودم بچه دار نشدم.

 

*در دوران کودکی و نوجوانی ات طعم فقر را چشیدی؟

اصلاً طعم فقر را نچشیدم و زندگی خوبی داشتیم. مادرم از ارثی که به او رسیده بود زندگی ایده آلی را با کمک پدرم برای من و 4 خواهر و برادر دیگرم درست کرده بود. تحصیلات دانشگاهی داشتم. حتی زمانی که ازدواج کردم هم مشکل مالی چندانی نداشتم اما رفاه طلبی ام مرا به روز سیاه انداخت. فقط از فقر شدید عاطفی رنج می بردم چون پدرم در نوجوانی ام فوت کرد و در زمان ازدواجم شوهرم یک پایش در ایران بود و پای دیگرش در خارج از کشور، به خاطر تنهایی بدجور اذیت می شدم و سر این ماجرا هم در دام افراد تبهکار افتادم.

 

شرکت در مهمانی مختلط

*چطور شد وارد گروه سارقان شدی؟

خلأ عاطفی بدجور مرا کلافه کرده بود. زمانی که ازدواج کردم شوهرم مدام در حال سفر کاری به خارج از کشور بود و من هم بدون بچه در خانه تنها بودم. در تنهایی ام با یکی از دوستانم در پارتی های مختلف و مهمانی ها شرکت می کردم تا این که شبی وارد یک مهمانی مختلط شدم. اصلاً حواسم به پوشش و رفتارم نبود و سر این قضیه یک نفر انگار با برنامه ریزی قبلی از من عکس گرفت و بعد از آن باج خواهی گروه از من آغاز شد.

 

یکی از افراد سارق گروه روزی داخل خیابان به من نزدیک شد و گفت که باید در قبال پخش نشدن عکس هایم به آن ها پول بدهم. اول قبول نکردم اما وقتی مرا تهدید کرد که اگر قبول نکنم عکس هایم را برای همسرم می فرستند دیدم ماجرا جدی است. خیلی وحشت کردم چون شوهرم به من اعتماد داشت و هضم این ماجرا برایش سخت بود.

 

درخواست شان را قبول کردم و با فروختن طلاهای عروسی ام پول شان را دادم اما دست بردار نبودند و هر بار مرا تهدید می کردند و پول می خواستند تا این که دیگر پولی در بساطم نماند. بعد از آن سارقان از من خواستند به جای پرداخت باج برای سرقت از طریق بیهوش و مسموم کردن زنان پولدار با آن ها همکاری کنم تا مشکل هر دو طرف حل شود. البته فقط تهدید سارقان کارساز نبود و خودم هم چون اعتیاد پیدا کرده بودم و از طرفی تنها بودم تصمیم گرفتم هم برای حفظ آبرو و هم برای به دست آوردن پول مواد و مهمانی رفتن هایم با آن ها همکاری کنم.

 

انتخاب طعمه

*سوژه های تان را چگونه انتخاب می کردید؟

همدستانم از قبل افراد پولدار و تنها را در داخل پارک ها، اماکن مختلف و حتی داخل مترو در تهران شناسایی می کردند و بعد از آن نوبت من می شد. من هم با بسته شیرینی آلوده که از قبل در دست داشتم به طعمه هایم نزدیک می شدم و با ترفندهای مختلف سر حرف را باز می کردم و بعد از آن زمانی که اعتماد آن شخص جلب می شد به بهانه نذری شیرینی به او تعارف می کردم. وقتی زن غریبه شیرینی را می خورد بعد از گذشت چند دقیقه حالش بد و بیهوش می شد. بعد از بیهوشی مال باخته او را به بهانه به هوش آوردن با همدستانم دوره می کردیم و به گوشه ای می بردیم و بعد از سرقت طلا و کیف پول و حتی موبایلش پا به فرار می گذاشتیم. اکثر طعمه های مان خانم بودند چون راحت تر می توانستم با آن ها سر صحبت را باز کنم. حتی یک بار با یک زن در پارک دوست شدم و در هنگام صحبت با او فهمیدم که بچه اش دچار یک مشکل خاص است که با دارو هم نتوانسته او را درمان کند.

بعد از ریختن طرح دوستی زمانی که زن غریبه کاملاً به من اعتماد کرد به او گفتم یک دعانویس را می شناسم که در قبال گرفتن مبلغی مشکل بچه اش را می تواند حل کند و او هم از سر ناچاری و درماندگی قبول کرد با من همراه شود.

 

در روز حادثه از قبل یک آبمیوه آلوده که همدستانم آماده کرده بودند داخل کیف ام بود. همدستانم با یک ماشین منتظر بودند به محض این که طعمه بیهوش شد سریع دست به کار شوند. وقتی با زن ساده لوح راه افتادیم تا به دعانویس مشهور مراجعه کنیم در وسط راه به بهانه گرمی هوا و تشنگی از او خواستم آبمیوه بخرم.

 

بعد از این که از یک دکه آبمیوه ای شبیه مارک داخل کیف ام خریدم سریع آن را با آبمیوه مسموم عوض کردم و به زن غریبه دادم. مال باخته زمانی که به اصرار من آبمیوه را خورد بعد از گذشت مدتی حالش خراب شد و از من خواست برایش یک ماشین بگیرم تا به خانه اش برگردد و سر یک فرصت دیگر با هم سراغ دعا نویس برویم.

 

من هم سراغ ماشین همدستانم رفتم که در کنار خیابان منتظر ما بودند. زن غریبه به خیال این که ماشین مسافرکش است اعتماد کرد و سوار و در میان راه بیهوش شد و من و همدستانم بعد از سرقت کیف، گوشی و طلاهایش او را در یک بن بست رها کردیم و پا به فرار گذاشتیم. بعد از آن گویا رهگذران زن بیهوش را به بیمارستان برده بودند و چند روز در بیمارستان بستری شد.

 

*چطور دستگیر شدی؟

از اولین سرقت مان می دانستیم پلیس در تعقیب مان است اما فکر می کردیم با عوض کردن قیافه مان ماموران را دور می زنیم. آخرین بار که می خواستیم از یک زن در داخل پارک سرقت کنیم ورق برگشت. وقتی داخل پارک بیسکویت آلوده را به زن ساده لوح دادم و او خورد بعد از چند دقیقه حالش بد شد. بعد از آن که مردم این صحنه را دیدند من و همدستانم به بهانه این که زن غریبه فامیل مان است از آن ها خواستیم دورش را خلوت کنند. زمانی که می خواستیم طعمه را به بهانه بردن به درمانگاه سوار ماشین کنیم ناگهان گشت پلیس که گویا در کمین ما بود از راه رسید و همدستانم پا به فرار گذاشتند اما من گیر افتادم و به خاطر سابقه قبلی و شکایت شاکیان زندانی شدم.

 

*حرف آخر؟

کاش رفیق بازی نمی کردم و برای پر کردن خلأ عاطفی ام با دختر خاله ام وارد مهمانی ها و پارتی های افراد غریبه نمی شدم و در تله افراد لاابالی نمی افتادم. با این کارم قبل از دستگیر شدنم هر شب از ترس دستگیری کابوس می دیدم. شوهرم آدم خوبی بود و من با این کارم آبروی خودم و او را پیش فامیل بردم. شانس آوردم که بلایی سر طعمه هایم در زمان بیهوشی نیامد چون اگر فوت می‌کردند الان باید منتظر چوبه دار می بودم.

 

لوازم آشپزخانه کالا و ما
کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.