2021/05/08
۱۴۰۰ شنبه ۱۸ ارديبهشت
حکایتی از مثنوی معنوی؛ ماجرای ایاز غلام سلطان محمد غزنوی

حکایتی از مثنوی معنوی؛ ماجرای ایاز غلام سلطان محمد غزنوی

یکی از حکایت های زیبای مثنوی معنوی را به زبان ساده بخوانید.

دوات آنلاین -مثنوی معنوی پر از حکایت های شیرین، عبر آموز و پندآمیز است. یکی از این حکایت ها را که به نثر و زبان ساده بازگردانده شده و مربوط به ایاز، غلام سلطان محمد غزنوی است بخوانید:

 

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

 

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.

 

بیشتر بخوانید: ریشه ضرب‌المثل دوستی خاله خرسه

 

به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

 

بیشتر بخوانید: حکایتی از مثنوی؛ موشی که افسار شتر را گرفته بود

 

هدف مولانا داستان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.