2019/09/21
۱۳۹۸ شنبه ۳۰ شهريور
بازی سرنوشت/ به‌خاطر چشمان پسرم دزدی کردم

بازی سرنوشت/ به‌خاطر چشمان پسرم دزدی کردم

آنچه می‌خوانید داستان واقعی زندگی مردی است که بعد از تحمل حبس به راه راست بازگشت و زندگی تازه‌ای را آغاز کرد.

دوات آنلاین-نمي توانم بگويم اهل كدام شهر هستم چون خيلي زود مشخصاتم فاش مي شود فقط همين را بگويم كه زماني اوضاع بر وفق مرادم بود و در زندگي محتاج اين و آن نبودم در فرودگاه به عنوان كارگر ساده كار مي كردم و به آن زندگي و درآمد عادت كرده بودم همسرم محبوبه هم اعتراضي نداشت و خدا را شكر مي كرد .

 

5 سال از ازدواج مان گذشته و پسرم هوشنگ سه ساله شده بود كه يك خبر تلخ و تكاندهنده زندگي ام را دگرگون كرد چشم هاي هوشنگ مدت ها بود كه مشكل داشت و ما اين موضوع را نفهميده بودم تا اين كه وقتي او را به دكتر برديم كه ديگر خيلي دير شده بود پزشك معالج هوشنگ نامه اي دستم داد و مرا راهي تهران كرد بايد هوشنگ را به يكي از چشم پزشكان مشهور نشان مي دادم تا شايد از دست او كاري ساخته باشد . آن دكتر بعد از معاينه گفت پسرم در آستانه نابينا شدن است و بايد هر چه زودتر عمل شود .

 

من نمي توانستم هزينه جراحي را بپردازم از طرفي هم نمي شد دست روي دست بگذارم و كور شدن فرزندم را تماشا كنم . اوضاع و احوالم حسابي به هم ريخته بود و ديگر حوصله هيچ كاري را نداشتم . هم من و هم محبوبه به خانواده ها و غريبه و آشنا رو زده بوديم ولي دستمان هنوز خالي بود يك روز كه در سالن انتظار فرودگاه نشسته و غرق در افكار خودم بودم شنيدم دو مسافر درباره رقم هاي ميليوني صحبت مي كنند.

 

گوش تيز كردم . يكي از آن مسافران در كيفش 4 ميليون تومان پول نقد داشت و مي خواست به تهران سفر و خريد كند . وسوسه به جانم افتاد اگر آن كيف براي من مي شد هوشنگ را عمل مي كردم و تمام غم و غصه ها پايان مي گرفت . منتظر فرصت مناسب ماندم اما نمي شد كاري بكنم در فرودگاه اگر دست از پا خطا مي كردم همه مي فهميدند .

 

فكري به سرم زد سريع مرخصي و از يكي از همكارانم به اندازه بليت پول قرض كردم كمي هم خودم داشتم . سريع يك بليت گرفتم و با آن مسافر همسفر شدم در مهرآباد چشم از مرد ميليوني و كيف سامسونتش برنداشتم. او را تا نزديكي خياباني در بالاي شهر تعقيب كردم و وقتي از تاكسي پياده شد دوان دوان به طرفش رفتم و در يك لحظه كيف را قاپيدم . او دنبالم افتاد و شروع كرد به فرياد كشيدن . هر چه او تندتر مي دويد من سرعتم را بيشتر مي كردم تا اين كه در كوچه پس كوچه ها خودم را از چشمش پنهان كردم .نفسم كه جا آمد يك تاكسي گرفتم و به بلوار كشاورز رفتم مي دانستم در آنجا يك هتل است . من و محبوبه ماه عسل را در آنجا گذرانده بوديم . از هتل با همسرم تماس گرفتم و از او خواستم صبح روز بعد دست هوشنگ را بگيرد و به تهران بياورد.

 

بالاخره عمل جراحي انجام شد و دكتر از نتيجه كار راضي بود . هنوز چشم هاي پسرم را باز و او را مرخص نكرده بودند كه ماموران پليس سراغم آمدند . من به محبوبه گفته بودم پول عمل را از يك مرد نيكوكار قرض گرفته ام اما وقتي دستگير شدم آبرو و حيثيتم به باد رفت .آن مرد ثروتمند كه اسمش بابك بود به پليس شكايت كرده و ماموران با اين احتمال كه دزد او را از قبل زير نظر داشته همين طور تحقيق و پي جويي كرده تا اين كه از همكارانم ماجراي مرخصي و سفر ناگهاني من به تهران را شنيده و مطمئن شده بودند دزدي كار من است.

 

در دادگاه با بابك رودررو شدم از دستم خيلي عصباني بود .سعي كردم توضيح بدهم در چه شرايطي بودم اما فايده اي نداشت او پولش را مي خواست و مي گفت چون سابقه دار نيستم و براي پسرم اين خطا را انجام داده ام اگر پولش را تمام و كمال پس بدهم رضايت مي دهد ولي من توان چنين كاري را نداشتم و راهي زندان شدم . چه فضاي ترسناكي بود همه به آدم جور خاصي نگاه مي كردند و انگار طلب داشتند . از طرفي نگران پسرم بودم از سوي ديگر به محبوبه فكر مي كردم و اين كه درباره من چه قضاوتي خواهد كرد و در كنار تمام اينها بايد در زندان با مجرمان حرفه اي سر و كله مي زدم .

 

بعد از چند روز كه توانستم با همسرم تلفني صحبت كنم متوجه شدم اوضاع وخيم تر از چيزي است كه تصورش را مي كردم او از من به شدت ناراحت بود و آن طور كه بويش مي آمد نمي خواست از خطايم چشم پوشي كند البته شكر خدا چشم هاي هوشنگ مي ديد و خطر بر طرف شده بود.اگر تا آخر عمرم هم در زندان مي ماندم خيالم از اين بابت راحت بود.

 

شش ماه طول كشيد تا محبوبه من را ببخشد البته به ظاهر وگرنه ته دلش هنوز ناراحت بود به خصوص اين كه خانواده اش هم به او سركوفت مي زدند و زندگي در خانه پدري برايش دشوار شده بود.همسرم هر از گاهي ،معمولا هر دو ماه يك بار به تهران و ملاقات من مي آمد پدر و مادرم هم هر چند مرتبه يك بار او را همراهي مي كردند در مدت دو سالي كه در حبس بودم فقط هوشنگ را نديدم آن هم به اين خاطر كه محبوبه به او گفته بود من به سفر رفته ام .

 

مدت محكوميتم تمام شد اما هنوز رد مال انجام نشده بود و من بايد در زندان مي ماندم بابك نه نها اهل رضايت دادن و گذشت نبود بلكه توقع داشت سود پولش را هم بپردازم .

 

محبوبه توانسته بود با وام و قرض مبلغ كمي فراهم كند ولي هنوز خيلي كم داشتم .يك مرد خير در شهرمان پيدا شده كه حاضر بود مبلغي از بدهي ام را بدون هيچ چشمداشت  و توقعي بدهد بالاخره بابك هم كمي كوتاه آمد و من با سه ميليون تومان بعد از سه سال از زندان بيرون آمدم وقتي به شهر خودمان رفتم فهميدم در خانه پدرزنم جايي براي من نيست و همين كه محبوبه تا به حال توانسته مقاومت كند و درخواست طلاق ندهد جاي شكرش باقي است براي همين به ديدن هوشنگ از دور قناعت كردم و ترجيح دادم در خانه پدر خودم اقامت كنم آنجا هم شرايط خوبي در انتظارم نبود در منزل بردارم هم براي من جايي وجود نداشت و در فرودگاه هم همه مرا از ياد برده بودند و همكار قديمي ام با اكراه جواب سلامم را دادند از همه جا رانده شده بودم اما يك چيز را مي دانستم :زندگي ادامه دارد.

 

شروع كردم به گشتن دنبال كار تا اين كه بعد از سه هفته در يك شيريني فروشي كار پيدا كردم بايد آنقدر پول جمع مي كردم تا بتوانم خانه اي اجاره كنم . محبوبه هم در نبود من در يك خياطي شاغل شده و با دسترنج خودش اقساط كار خطاي مرا مي پرداخت. زندگي سخت و طاقت فرسا شده بود كم كم همسرم به هوشنگ خبر داد من از سفر برگشته ام و زمينه ملاقات ما را فراهم كرد .

 

پسرم از اين كه نمي توانستيم مثل سابق در يك خانه و زير يك سقف زندگي كنيم ناراضي بود او ديگر آن طراوت و شادابي سابق را نداشت ولي به هر حال چشمانش مي ديد .

 

يك سال از عمر من و محبوبه در زجر و بدبختي گذشت من كمي پول پس انداز كرده بودم . هدفم اين بود كه به تهران بيايم و كار پردرآمد تري پيدا كنم به خصوص آن كه كيك پزي هم ياد گرفته بودم . از روزي كه به تهران آمدم غصه هايم بيشتر شد محبوبه دوباره به هوشنگ گفته بود من به سفر رفته ام تا بتوانم خانه اي تهيه كنم . بعد از چهار ماه كار در يك شيريني فروشي توانستم از صاحب مغازه به نام خيامي مبلغي قرض بگيرم او از كارم راضي بود و در اين مدت كم توانسته بودم اعتمادش را جلب كنم .

 

بالاخره در نزديكي ميدان 15 خرداد اتاقي اجاره كردم و زن و بچه ام راهي تهران شدند . محبوبه مي خواست در اينجا هم كار كند ولي من مخالف بودم او غريب بود و از طرفي كسي را نداشتيم تا از هوشنگ مراقبت كند  .يك سال ديگر هم گذشت آن هم به سرعت برق و باد .

 

در تهران جا افتاده بوديم و سختي هم كمتر شده بود .بالاخره قبول كردم محبوبه كار كند البته فقط در ساعاتي كه پسرمان به مدرسه مي رفت . او هم در يك مزون عروس جايي براي خودش باز كرد حقوقي كه مي گرفت به خاطر ساعت كم كاري اش ناچيز بود و او معمولا مجبور مي شد بيشتر دوخت و دوزها را خانه انجام بدهد . كم كم داشت آن شادي و رضايت سابق به زندگي مان بر مي گشت كه يك مزاحم همه چيز را خراب كرد . پسري به اسم كيوان براي همسرم مزاحمت ايجاد مي كرد و دست بردار نبود نمي خواستم با او درگير شوم چون در زندان با مردي آشنا شده بودم كه سر همين موضوع مزاحم را با چاقو مجروح كرده و كارش به حبس كشيده بود . بالاخره براي تمام شدن اين غائله خانه مان را عوض و از كيوان هم شكايت كرديم .

 

 

در خانه جديد من و محبوبه قول داديم ديگر اجازه ندهيم هيچ كس و هيچ چيز آرامش مان را به هم بريزد از آن زمان تا كون به اين عهمدمان وفادار مانده ايم و الان سه سال است كه در خانه جديدمان زندگي و هر سال مدت اجاره را تمديد مي كنيم . هوشنگ هم وضع درسي خوبي دارد و هميشه در مدرسه شاگرد اول مي شود .مدتي است كه محبوبه هم خاندار شده چون بدهي هايمان را تسويه كرده و ديگر نياز مالي زيادي نداريم.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.