2019/09/18
۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۷ شهريور
داستان تلخ زندگی پیرزنی 70 ساله که چشم انتظار فرزندانش است

داستان تلخ زندگی پیرزنی 70 ساله که چشم انتظار فرزندانش است

طولی نکشید که صدای شش فرزند قد و نیم قد در فضای خانه ام پیچید و من مشغول خانه داری و نگهداری از فرزندانم شدم. در همین زمان بود که مصرف تفننی مواد مخدر توسط همسرم به اعتیاد شدید او منجر شد و دیگر از عهده مخارج زندگی برنمی آمد

دوات آنلاین-نمی دانم چند وقت دیگر، در این دنیای فانی نفس خواهم کشید چرا که دیگر پیر و از کار افتاده شده ام وزیر این سقف خانه کلنگی چشم به در می دوزم تا شاید یکی از فرزندانم در این اتاق تنهایی را بگشاید و چشمان من از دیدن چهره فرزندم نورانی شود اما همواره در انتظار مانده ام ...

 

پیرزن 70 ساله در حالی که به خاطر ناشکری از نزول رحمت الهی طلب مغفرت می کرد و از شدت خجالت چشم به زمین دوخته بود، در تشریح ماجرای زندگی خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: 15 سال بیشتر نداشتم که قدم به خانه بخت گذاشتم. آن زمان ازدواج در سنین پایین جزئی از آداب و رسوم مناطق روستایی بود، به همین دلیل با تصمیم بزرگ ترها و پدر و مادرم من هم با «قربان محمد» ازدواج کردم و خیلی زود اولین فرزندم به دنیا آمد. طولی نکشید که صدای شش فرزند قد و نیم قد در فضای خانه ام پیچید و من مشغول خانه داری و نگهداری از فرزندانم شدم. در همین زمان بود که مصرف تفننی مواد مخدر توسط همسرم به اعتیاد شدید او منجر شد و دیگر از عهده مخارج زندگی برنمی آمد. در همین روزها بود که «قربان محمد» به طور ناگهانی منزل را ترک کرد و به مکان نامعلومی رفت به طوری که اکنون 40 سال از آن روز می گذرد و من هنوز از سرنوشت او اطلاعی ندارم.

 

خلاصه بعد از رفتن همسرم روزگارم سخت تر شد و مجبور شدم برای سیر کردن شکم شش فرزندم در خانه های مردم کارگری کنم. از همان زمان به زندگی در حاشیه شهر مشهد ادامه دادم تا فرزندانم را به سر و سامان برسانم اما وقتی پسرانم به سن رشد رسیدند دیگر نتوانستم نظارت کافی بر رفت و آمدهای آن ها داشته باشم، از همین رو هر دو پسرم به دلیل بودن در محیط آلوده و معاشرت با دوستان ناباب در دام مواد افیونی گرفتار شدند. با وجود این ازدواج کردند و به دنبال زندگی خودشان رفتند من هم با هر سختی و مشقتی بود همه تلاشم را به کار بردم تا دخترانم را درست تربیت کنم. بالاخره با پس اندازهایی که داشتم جهیزیه اندکی برای دخترانم فراهم کردم و آن ها را به خانه بخت فرستادم اما در این میان فرزندانم همواره مرا مقصر همه مشکلات خودشان قلمداد می کنند چرا که معتقدند رفتارهای من موجب شده پدرشان آن ها را ترک کند و به مکان نامعلومی برود به همین دلیل نه تنها مرا سرزنش می کنند بلکه دیگر سراغی هم از من نمی گیرند و در واقع مرا از خودشان طرد کرده اند.

 

من هم که در این سن و سال توانایی کارکردن ندارم در تامین هزینه های زندگی درمانده ام. ساعت ها چشمانم را به در می دوزم تا شاید یکی از فرزندانم خبری از من بگیرد یا یکی از آن ها از سر دلسوزی کمک هزینه ای برایم بیاورد. دیروز وقتی قلبم گرفت مقابل گنبد طلایی امام رضا (ع) قرار گرفتم و درحالی که دستانم را رو به آسمان بلند کرده بودم اشک ریزان برای سلامتی فرزندانم دعا کردم و سپس از خداوند خواستم تا صبری برای گذراندن این روزهای سخت به من عنایت کند. در همین لحظه ناگهان دستانم به خاطر ریزش قطرات باران خیس شد و دلشوره عجیبی وجودم را فراگرفت چرا که به یاد سقف خانه ام افتادم که آب از آن چکه می کند. یک لحظه شیطان در وجودم رخنه کرد و از خداوند گلایه کردم که این چه وقت بارش باران بود؟ ولی خیلی زود به خود آمدم و از درگاه او به خاطر این ناشکری استغفار کردم که نتوانستم شکر نعمت اش را به جا آورم و ...

 

شایان ذکر است به دستور سروان ولیان (رئیس کلانتری پنجتن مشهد) پرونده ای برای این پیرزن در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری تشکیل شد تا به کمک خیران مشکلات وی برطرف شود.

 

ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.