2020/02/28
۱۳۹۸ جمعه ۹ اسفند
داستان زندگی تلخ 5 خواهر معتاد

داستان زندگی تلخ 5 خواهر معتاد

چون همه خواهرها معتاد بودیم کسی حاضر نبود جنازه مادرمان را تحویل بگیرد تا آن را دفن کنیم. از مرگ مادرمان دو هفته گذشت تا این که پسر یکی از خواهرهایم تصمیم گرفت جنازه مادرمان را از سردخانه تحویل بگیرد.

دوات آنلاین-«دو هفته جنازه مادرمان در سردخانه ماند اما برای هیچ کدام از ما 5 خواهر مهم نبود. در واقع مواد نایی برای ما باقی نگذاشته بود و همه وجدان مان را به دود فروخته بودیم. حتی روزی که خواهرزاده ام حاضر شد جنازه را تحویل بگیرد به راننده آمبولانس آدرس غلط دادیم تا کمی دیرتر بیاید و ما بتوانیم تن خمارمان را کوک کنیم و زیر تابوت مادرمان تلوتلو نخوریم».

 

 این را یک زن معتاد در کمپ می گوید و ماجرای زندگی اش را این گونه تعریف می کند: در سنین پایین راهی خانه شوهرم شدم، در واقع به خاطر چند بسته اسکناس و مقداری مواد از سوی پدرم به عقد یک مرد بزرگ تر از او درآمدم.

 

هنوز به گفته خودش دست چپ و راستش را به خوبی نمی شناخت که خود را در نقش یک همسر دید.  می گوید: در 10 سالگی به زور پدرم مرا راهی خانه شوهرم کرد و در 13 سالگی صاحب فرزند شدم.

 

شوهرم در ابتدای زندگی مان آدم سر به راهی بود اما با تقلید از برادرهای معتاد و قاچاق فروشش زندگی ما را به سیاهی مواد درآورد. در یک روستای دورافتاده زندگی می کردیم و بود و نبود من هم برای خانواده ام فرقی نداشت.

 

مادرم بدتر از پدرم و او هم بدتر از خواهرهایم همگی غرق در منجلاب اعتیاد بودند. زن جوان بعد از به دنیا آوردن سومین فرزندش به خاطر درد و امراضش از سوی شوهر قاچاقچی اش به جای دکتر سراغ مواد می رود تا این که بعد از مدتی در ردیف شوهرش قرار می گیرد. بعد از آن با اعتیاد خودش نوزادان معتاد به دنیا می آورد و جگر گوشه هایش را به خاطر شدت خماری و تشنج در چند سالگی زیر خاک دفن می کند.

 

حاصل زندگی مشترک 40 ساله اش 10 فرزند بود که فقط 4 نفر از آن ها زنده می مانند و بقیه دار فانی را وداع می گویند. شوهرش هر بار با کوچک ترین اعتراض او را تا حد مرگ کتک می زند تا کسی کاری به او نداشته باشد.

 

می گوید: وقتی به خاطر بی پولی هروئین به من نمی رسید اصلاً در حال خودم نبودم و مثل یک چوب خشک گوشه ای می افتادم و انگار نه انگار که بچه شیرخوار دارم. بچه هایم بعد از چند سال بر اثر شدت خماری و گرسنگی تشنج می کردند و بعد از آن هم چون رمقی در من و شوهرم نبود تا آن ها را به یک درمانگاه ببریم فوت می کردند. وقتی شوهرم به خاطر قاچاق مواد به زندان افتاد همه چیزمان را از دست دادیم.

 

زمانی که شوهرم از زندان آزاد شد چون آهی در بساط نداشتیم برای شروع کار خلاف و قاچاق مواد یک روز به دور از چشم من دو دختر 13 و14  ساله ام را در قبال مواد و مقداری پول شوهر داد.

 

شوهران شان هم سن پدرم بودند و فقط پول داشتند و چیزی از مهر و عاطفه سرشان نمی شد. وقتی از این اتفاق باخبر شدم به شوهرم اعتراض کردم که او هم حسابی مرا کتک زد و از خانه بیرون کرد و به ناچار نزد مادرم برگشتم.

 

 4 خواهر دیگرم که همه آن ها معتاد و مطلقه بودند، پیش مادرم زندگی می کردند و هر کدام برای خودشان مواد می فروختند.

 

زن جوان بعد از این اتفاق به ناچار برای امرارمعاش به خلاف روی می آورد و همگی سرشان را مثل کبک در برف می کنند تا به خیال خودشان  کسی متوجه کارهای غیرقانونی شان نشود. خانه مادری میدان مسابقه شیره کشی خواهرهای هپروتی می شود.

 

 بعد از مدتی مادر پیرشان برای رهایی از شر اعتیاد راهی کمپ می شود اما زیاد دوام نمی آورد و فوت می کند.

 

مسئول کمپ وقتی می بیند خبری از اولاد ناخلف زن متوفی نمی شود او را به یک سردخانه تحویل می دهد و مدتی جنازه اش در آن جا بلاتکلیف می ماند.

 

زن با چشمانی اشک بار می گوید: چون همه خواهرها معتاد بودیم کسی حاضر نبود جنازه مادرمان را تحویل بگیرد تا آن را دفن کنیم. از مرگ مادرمان دو هفته گذشت تا این که پسر یکی از خواهرهایم تصمیم گرفت جنازه مادرمان را از سردخانه تحویل بگیرد.

 

 روز حادثه زمانی که آمبولانس جنازه را داشت به خانه می آورد هر بار با راننده تماس می گرفتیم و آدرس اشتباه می دادیم تا  با دور زدن های الکی او در داخل خیابان ها ما فرصت پیدا کنیم با مصرف مواد از خماری در بیاییم و موقع تشییع جنازه آبروداری کنیم. آن قدر راننده آمبولانس را معطل کردیم تا این که شب شد. باز تشییع جنازه به خاطر تاخیر زیاد به روز بعد موکول شد.

 

صبح روز بعد هم 5 خواهر در زیرزمین خانه مادرمان تا از خواب بیدار شدیم و مواد مصرف کردیم دیدیم بعد ازظهر و جنازه مادرمان هم دفن شده است. به خاطر خماری و اعتیادمان حتی نتوانستیم زیر تابوت مادرمان را بگیریم. بعد از این اتفاقات، زن به ناچار نزد شوهر خود برمی گردد اما سرنوشت تلخ خودش برای دو دخترش تکرار می شود.

 

 دخترانش به خاطر ستمی که از سوی شوهران شان در زندگی مشترک خود کشیده بودند با یک دنیا حسرت و ماتم دوباره بعد از جدایی از شوهران شان نزد مادر خمارشان برمی گردند. مادر وقتی می بیند که با اعتیادش آینده بچه هایش را نابود کرده است تصمیم می گیرد یک بار برای همیشه از شر مواد رهایی یابد.

 

 او می گوید: وقتی دیدم دخترانم به سرنوشت سیاهم دچار شده اند تصمیم گرفتم به کمپ بیایم. بعد از گذشت سال ها از ترک اعتیادم هنوز ترکش و آثار مواد مرا رها نکرده است. وقتی به یاد روزهایی می افتم که جگر گوشه های مثل دسته گلم جلوی چشمانم پرپر می شدند اما به خاطر خماری کاری از دستم بر نمی آمد جگرم آتش می گیرد. مواد چنان آینده من و فرزندانم را آتش زد که فکر نمی کنم هیچ آتش سوزی می توانست چنین آسیبی به زندگی من و فرزندانم وارد کند.   

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.