2020/02/27
۱۳۹۸ پنج شنبه ۸ اسفند
رابطه شوم زن خانه‌دار با همسایه

رابطه شوم زن خانه‌دار با همسایه

من فقط دنبال هم‌صحبت می گشتم. آن موقع که وارد خانه مهین شدم، اصلا فکرش را نمی کردم که کارم به اینجا بکشد.

دوات آنلاین-زنی خانه‌دار که در پی یک اشتباه ارتباطی شوم را با زن و مرد همسایه‌اش شروع کرده بود در نهایت زندگی خود را از دست رفته دید. پایگاه اطلاع رسانی پلیس حرف‌های این زن را منتشر کرده است که در ادامه می‌خوانید:

 

در 29 سالگی با مردی ازدواج کردم که قبلا طلاق گرفته اما فرزندی نداشت. اینگونه ازدواج کردم. ظرف 3 روز عقد کردیم، من بعد از عقد صورت همسرم را که کارگر بود، دیدم، بدون جهیزیه و با مهریه ای بسیار ناچیز همراه او شدم و به شهر غریب آمدم.

 

از شوهرم هیچ چیز نمی دانم. فقط اینکه او قبلا ازدواج کرده بود و خانه و اسباب و اثاثیه از قبل داشت. تازه بعد از گذشت یک سال از ازدواجمان فهمیدم که عقیم است و بچه دار نمی شود.

 

من که در خانواده ای پرجمعیت بزرگ شده بودم و همیشه اطرافم شلوغ بود، در اینجا بسیار تنها بودم وکسی را نداشتم، پدر و مادر و خواهر و برادرانم نیز در شهری دیگر زندگی می کردند.

 

قبل از ازدواج با خواهش و اصرار تا دوم راهنمایی درس خواندم سال سوم راهنمایی بودم که مادرم مرا مجبور به قالی بافی کرد تا کمک خرج خانواده باشم.

 

همسرم کارش طوری بود که در ماه 25 روز سرکار بود و من درخانه تنها بودم و فقط 5 روز همسرم را می دیدم. از او هم هیچ محبتی ندیدم یکباره دور و برم را خالی احساس کردم.

 

کم کم پای خانم همسایه به خانه ام باز شد به خانه مان آمد و با هم شروع به صحبت می کردیم و چون من کسی را نداشتم مثل تشنه ای که به آب رسیده در مدت 3 ماه تمام زندگی ام را برای او تعریف کردم از همه چیز با او صحبت می کردم بیشتر من صحبت می کردم و او شنونده بود.

 

فقط دنبال هم‌صحبت می گشتم. آن موقع که وارد خانه "مهین" شدم، اصلا فکرش را نمی کردم که کارم به اینجا بکشد.

 

چندباری هم به خانه شان رفته بودم و همسرش "مسعود" را دیده بودم. در مدت 5 ماه رابطه مان خیلی صمیمی شد آنها هم بچه ای نداشتند. من وقت هایی که همسرم سرکار بود به خانه آنها می رفتم و حتی شب ها هم در خانه شان می خوابیدم.

 

رفته رفته متوجه حرکت های غیرعادی "مسعود" شدم از قبل می دانستم که آخر هفته ها در خانه شان مهمانی است و بساط نوشیدنی های الکلی و مشروبات در خانه شان دارند. کار به جایی رسید که به بهانه صحبت با مهین خانم و به منظور رسیدن و هم‌صحبت شدن با مسعود و هم بساط شدن با او به خانه شان می رفتم و از 25 روزی که شوهرم سرکار بود20 روز را خانه آنها بودم.

 

شدیداً به آنها وابسته و دلبسته شده بودم. هیچ کسی تا به حال به من محبت نکرده بود. حتی من را درست صدا نمی زدند و اسمم را درست نمی گفتند. هر حرف و حرکات کوچک مسعود برایم شیرین و جذاب بود. وقتی این دو از دلبستگی شدید من به خودشان مطمئن شدند به من پیشنهادهای مختلفی دادند که به هیچ کدامشان نتوانستم "نه بگویم".

 

من همان صحبت های ناچیز مسعود و  هم صحبتی با مهین را می خواستم. چند باری در نبود شوهرم از خانه مان برای پنهان کردن مواد مخدر و مشروبات الکلی استفاده کردند.

 

بعدها متوجه شدم برای لو نرفتن خانه خودشان از خانه من برای ایجاد محلی برای کارهای غیر اخلاقی استفاده می کردند.

 

 در یکی از روزها که تازه شوهرم به محل کار خود رفته بود و مسعود در حال جاساز ی مواد مخدر در انباری خانه ما بود که ناگهان شوهرم را درآستانه در انباری دیدم.

 

شوهرم شروع به دعوا و سر و صدا کرد کرد و قصد کشتن مسعود را داشت. اینقدر ترسیده بودم که با پلیس تماس گرفتم و از همسایه ها کمک خواستم.

 

ما الان در حال متارکه هستیم و من از قبل تنهاتر شده ام ، نمی دانم در آینده باید چکارکنم و ...خیلی می ترسم ...

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها
جواد 1398/11/04
کاش یاد بگیریم توجه و محبت در خانواده و جامعه چیه خاطر خدا مهر ورزیدن را ,,فقر فرهنگی تا کی

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.