2021/01/18
۱۳۹۹ دوشنبه ۲۹ دي
روایت تلخ یک زن از 7 سال زندگی سیاه ؛ ماه عسل با مرد قاچاقچی

روایت تلخ یک زن از 7 سال زندگی سیاه ؛ ماه عسل با مرد قاچاقچی

بعد از گذشت مدتی از آشنایی، دختر دانش آموز دیروز با پسر غریبه ازدواج می کند اما بعد از ازدواج، نقاب از چهره اش برداشته می شود و پسر باکلاس، یک قاچاقچی هفت خط از کار در می آید.

دوات آنلاین- «نخود نخود هر که رود خانه خود!»؛ این را بعد از 7 سال زندگی مشترک، شوهر قاچاقچی به همسرش می گوید. به گفته خودش تکیه گاهش او را با سر به زمین کوبید و از مسیر روشن مدرسه خارج کرد و به سنگلاخ اعتیاد کشاند.

 

به گفته خودش سن چندانی نداشت که پا در خانه شوهر گذاشت. قبل از ازدواجش پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. پدر خانواده نه تنها خرج زندگی را تقبل نمی کرد بلکه خودش هم سربار بود و هر بار بابت گرفتن پول موادش زنش را تا حد مرگ کتک می زد. زن جوان می گوید: «بعد از جدایی پدر و مادرم از یکدیگر تنها شده بودم و به دنبال یک تکیه گاه می گشتم که به خیال باطل خودم آن را در مسیر مدرسه پیدا کردم. او خودش را تحصیل کرده معرفی کرد. با برقراری ارتباط با او انگار بال گم شده ام را یافتم  و در آسمان ها سیر می کردم».

 

 بعد از گذشت مدتی از آشنایی، دختر دانش آموز دیروز با پسر غریبه  ازدواج می کند اما بعد از ازدواج، نقاب از چهره اش برداشته می شود و پسر باکلاس، یک قاچاقچی هفت خط از کار در می آید که گنجشک را به جای قناری رنگ می کرد و به مردم می فروخت.

 

زن رنگ پریده تعریف می کند: «از دوران نامزدی مان هنوز یک هفته نگذشته بود که مرد رویاهایم تو زرد از آب درآمد و نه از تحصیل و سواد خبری بود و نه از با کلاس بودنش. او یک خلافکار به تمام معنا بود که نقش آدم های مثبت را بازی می کرد. من که پشتوانه ای نداشتم چاره ای جز همراهی نداشتم چون وضعیت خانواده ام از حال و روز شوهرم بهتر نبود».

 

دختر تنها، برای تحقق رویاهایش با همسر قاچاقچی اش همراه و وارد کار قاچاق مواد از جنس صنعتی می شود. به اتفاق هم سوار بر اتوبوس راهی یک شهر مرزی می شوند و هر بار با خرید مقدار زیادی مواد از نوع کریستال به زادگاه شان بر می گردند و مواد را روانه شش های جوان ها می کنند تا با به دست آوردن یک مشت اسکناس به قول خودشان حال و روزشان تغییر کند.

 

دختر در تله افتاده ماه عسل اش را با قاچاق مواد سپری می کند و وارد دوران تاریکی می شود. او می گوید: «هر بار که برای خرید مواد به یک شهر دور افتاده می رفتیم جنس قاچاق را دور کمرم می بستم و به همراه شوهرم بر می گشتیم. سر این ماجرا توانستم کلی پول  بادآورده به جیب بزنم و خانه و جهیزیه برای خودم خریدم. اما از قدیم گفته اند که باد آورده را باد می برد و همه اش بر باد فنا رفت و جز روسیاهی برایم چیزی باقی نماند». شوهرش برای این که نامزدش سوتی ندهد هر بار قبل از حمل مواد به او مقداری کریستال می دهد تا با مصرف آن گیج شود و دستگیر نشود.

 

 سر این ماجرا دختر گمراه در تله اعتیاد گرفتار و دردی بر دردهایش اضافه می شود.

 

در این کش و قوس ها، زن باردار هم می شود و به گفته خودش شتاب زده آن هم بدون برگزاری جشنی به خانه بخت می رود.

 

زن ماتم زده که زندگی اش دود شده است، می گوید: «به خاطر اعتیاد و بارداری ام در دوران نامزدی به اجبار بدون مراسم خاصی زندگی مشترک مان را شروع کردیم.

 

زمانی که بچه به دنیا آمد شوهرم در حین جا به جایی مواد گیر افتاد و راهی زندان شد.

 

دوباره بعد از چند سال که شوهرم از زندان آزاد شد باردار شدم که باز او به خاطر مواد دستگیر شد و روز از نو و روزی از نو.

 

 با وجود دو بچه قد و نیم قد دیگر مثل سابق نمی توانستم شوهرم را همراهی کنم و برای راضی نگه داشتن او تمام دارایی ام را به اسم او کردم تا این گونه وفاداری ام را به او اثبات کنم اما او خودش را با خیانت به من اثبات کرد». شوهرش دوباره بعد از آزادی از زندان سراغ زنش می رود تا به مهمانی بروند؛ مهمانی که قرار نیست بازگشتی در کار باشد. زمانی که مرد به اتفاق همسرش به بهانه مهمانی پا در خانه مادر همسرش می گذارد بعد از گذشت لحظاتی خانه را به بهانه ای ترک می کند و  قول می دهد زود برگردد اما خبری از او نمی شود. زن غم زده هر چقدر منتظر می ماند بی فایده است. روز بعد زمانی که جلوی خانه می رود کسی در را به رویش باز نمی کند و حتی کلید هم قفل در را باز نمی کند چون عوض شده است.

 

مرد پشت کرده به خانواده به تماس های مکرر زنش هم پاسخ نمی دهد تا این که بعد از مدتی آفتابی می شود و آب پاکی را روی دست زن می ریزد که او را فقط برای حمل مواد می خواسته نه چیز دیگری و می گوید «نخود نخود هر که رود خانه خود»! زن با دلی شکسته و چشمانی اشک بار ادامه می دهد: «شوهرم از ترس این که مهریه ام را به اجرا بگذارم خانه را با تمام وسایلش به نام برادرش کرده بود تا به من رودست بزند غافل از این که دست بالای دست بسیار است و برادرش هم خانه را با امکاناتش بالا می کشد تا مثل بادآورده را باد می برد محقق شود».

 

 وقتی زن می بیند تمام درها به رویش بسته است با گرفتن حضانت بچه ها از شوهرش که سوداگر مرگ بود جدا می شود و یکی از فرزندانش را به یک نهاد حمایتی دولتی و دیگری را به مادرش می سپارد و خودش هم مهمان کمپ می شود تا گذشت زمان گره از کارش باز کند.

 

شب اول هجده سالگی
کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.