2019/08/23
۱۳۹۸ جمعه ۱ شهريور
داستان زندگی مردی که اعتیاد را ترک کرد ؛ فرار از مرگ

داستان زندگی مردی که اعتیاد را ترک کرد ؛ فرار از مرگ

وقتی به عاقبت دوستانم فکر کردم به خودم آمدم و توبه کردم. زانو زدم و از خدا خواستم دستم را بگیرد تا دوباره به زندگی عادی برگردم و مرگ غم انگیز دوستانم را در غربت تجربه نکنم.

دوات آنلاین-تا مرگ چند قدم بیشتر فاصله نداشت. جوشکار است اما نتوانست زنجیرهای زندگی اش را خوب جوش بزند و با توفان افیونی از هم گسست، خمار و خمیده شد تا این که یک ماجرا، وجدان خفته او را از تاریکی و ظلمات بیرون کشید.

 

مرگ غم انگیز دو هم پاتوقی اش به او شوک بزرگی وارد و موتور نیمه جان وجودش را روشن کرد و به حرکت وا داشت. حالا مهمان کمپ شده و پنجه در پنجه اهریمن افیونی انداخته تا او را از صحنه زندگی اش بیرون کند و از قفس اعتیاد رهایی یابد.

 

به قول خودش در هر مکانی او را با انگشت اشاره خطاب قرار می دادند. شغل اش جوشکاری بود و درآمدش را تا قبل از این که در قفس اعتیاد بیفتد کمال و تمام در اختیار مادرش می گذاشت.

 

پسر جوان می گوید: «در نوجوانی با مواد آشنا شدم و بعد از اتمام خدمت سربازی مدتی دود و دم را کنار گذاشتم اما چون اطرافیانم آلوده بودند دوباره پایم لغزید».

 

در کنار جوشکاری مصرف تریاک را ادامه می دهد تا این که روزی به گفته خودش دوستش از پشت به او خنجر می زند و او را با سر داخل منجلاب مواد صنعتی می اندازد.

 

دوستش بساط موادش را پهن می کند و پسر جوان را به بهانه این که موادش عین تریاک است اما گیرایی اش همانند سرعت بنز است او را کم کم به داخل دامی که پهن کرده است می کشاند! پسرک کمر خم کرده با چشمانی بغض آلود ادامه می دهد: «اکثر دوستانم یا الکلی بودند یا تریاکی اما کسی اهل شیشه و هروئین نبود.

 

اصلاً هروئین را از نزدیک ندیده بودم اما وقتی دوست فریبکارم بساط مواد خودش را پهن کرد از من خواست با او همراه شوم. چندین بار درخواستش را رد کردم اما او آن قدر اصرار کرد تا این که پذیرفتم و چند پک دود مهمان او شدم». این تعارف های دوستش مدتی ادامه پیدا می کند تا این که روزی دوستش خطاب به رفیق در تله افتاده اش می گوید: آیا تا به حال هروئین مصرف کرده ای؟

 

او پاسخ می دهد که اصلاً اهل این حرف ها نیست. وقتی دوست نارفیق اش به او می فهماند که زمانی که مهمان بساط مواد او بوده است هروئین مصرف می کرده نه تریاک یا شیره، پسر از حرف های دوست هروئینی اش شوکه می شود. ناگهان به خودش می آید که چطور فریب خورده و در دام او افتاده است.

 

بعد از این ماجرا دعوای بین این دو نفر بالا می گیرد تا این که پسر در دام افتاده از پاتوق دوست خیانتکارش خارج می شود و برای همیشه او را ترک می کند اما از دست مواد صنعتی نمی تواند خلاص شود. اوضاع کاری و مالی پسر جوان عوض و از یک فرد فعال و اهل خانواده به  فردی پرخاشگر، خمار و ضد خانواده تبدیل می شود. او تعریف می کند: «یک سال مصرف هروئین را ادامه دادم. کار و کاسبی را کنار گذاشتم چون مدام خمار بودم و توانی در وجودم باقی نمانده بود . مغازه را جمع کردم چون اعصابی برایم باقی نمانده بود. همه چیز برعکس شده بود، روزی من خرج خانواده ام را می دادم اما بعد از اعتیادم مثل کنه به کیف پول مادر و پدرم می چسبیدم و محتویات داخل آن ها را مثل یک زالو می مکیدم و خرج مواد می کردم». پسر خشمگین هر بار برای گرفتن پول مواد از خانواده دست به کارهای ناشایستی از قبیل شکستن شیشه و خودزنی و تیزی گذاشتن زیر گلوی مادر می زند تا درخواستش اجابت شود.

 

چون پسر بزرگ خانواده است پدرش زیاد به او سخت نمی گیرد. البته گاهی کاری از دستش بر نمی آید چون با شخصی خارج از کنترل و اراده اش طرف است. پسر در به در، دستی به چشمان خیس اش می کشد و کمی در سکوت فرو می رود و دوباره می گوید: «از شهر خودم بیرون زدم تا شاید هوایی به سرم بخورد و با دور شدن از نارفیقانم بتوانم خودم را پیدا کنم اما یک خیال ساده و باطل بود. محل کسب و کار دوستانم را نیز به هم می زدم و هر بار که خمار می شدم بساط آن ها را به هم می ریختم تا بتوانم پولی از آن ها بگیرم.

 

پول قرض می کردم اما هیچ وقت قصد پس دادن نداشتم و اگر کسی طلب اش را می خواست با تیزی سراغش می رفتم و او نفرین و ناسزا پشت سرم حواله می کرد». این رفتار خطرناک پسر جوان ادامه می یابد تا این که روزی دو دوستش بر اثر مصرف مواد، اوردوز می کنند و تسلیم مرگ  می شوند.

 

او ابتدا فکر می کند دو دوست هم پاتوقی اش غرق خواب هستند و تکانی به خود نمی دهند برای همین بعد از گذشت یک شبانه روز وقتی می بیند هم اتاقی هایش  قصد بیدار شدن ندارند  سراغ آن ها می رود اما با صحنه وحشتناکی رو به رو می شود. او می گوید: «وقتی دیدم دو دوست شیشه ای و هروئینی ام 24 ساعت تکان نخوردند و هرچه صدای شان کردم جوابی نشنیدم پتو را از روی سرشان کشیدم که با چهره باد کرده و دهان باز آن ها مواجه شدم و از ترس به عقب رفتم. با در جریان گذاشتن بقیه کارگرهای ساختمان در حال احداث  اورژانس سر جنازه ها حاضر شد اما اعلام کردند که آن ها اوردوز کرده اند». بعد از این ماجرا ناگهان پسرک تکانی می خورد و به فکر فرو می رود که بعد از این شاید نوبت او باشد که در غربت تسلیم مرگ خفت بار شود  و به دور از خانواده چشم از جهان فروبندد.

 

وقتی به سرنوشت دو دوست متاهل خودش می اندیشد با خود می گوید اگر کاری نکند دیر یا زود سرنوشت آن ها برای او رقم خواهد خورد. او می گوید: «وقتی به عاقبت دوستانم فکر کردم به خودم آمدم و توبه کردم. زانو زدم و از خدا خواستم دستم را بگیرد تا دوباره به زندگی عادی برگردم و مرگ غم انگیز دوستانم را در غربت تجربه نکنم».

 

 بعد از این ماجرا او سر به راه می شود و پا روی سیخ و ابزار آلات دودی اش می گذارد و راهی دیار و زادگاهش و در اولین فرصت مهمان کمپ می شود تا پنجه در پنجه با کمک سایر دوستان و خانواده اش اهریمن افیونی را زمین بزند و از اسارت اعتیاد خودش را خلاص کند.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.