2019/08/25
۱۳۹۸ يکشنبه ۳ شهريور
حکایتی از کلیله و دمنه / پشیمانی از قضاوت عجولانه

حکایتی از کلیله و دمنه / پشیمانی از قضاوت عجولانه

هرگز درباره دیگران عجولانه قضاوت نکنید. این شاید یکی از تکراری‌ترین جملاتی باشد که تا به حال خوانده اید. اصلا لحن نصیحت گونه آن شاید آزاردهنده به ظنر برسد اما واقعیت این است که خیلی از ما در زندگی با قضاوت های عجولانه مرتکب اشتباهاتی می شویم و بعد افسوس می‌خوریم. حکایتی زیبا از کلیله وم دمنه را که البته نثر آن تغییر کرده و بازنویسی شده است، بخوانید:

دوات آنلاین-در زمان های قدیم در كشور هند یك مرد و یك زن زندگی می كردند این خانواده هیچ وقت صاحب فرزندی نمی شد برای همین مرد تصمیمی گرفت در یك صبح او به بازار رفت و یك میمون خرید از آن پس شادی بر خانه حكم فرما شد.

زن و مرد میمون را مثل بچه ی خود دوست داشتند مدت ها گذشت تا اینكه مرد و زن صاحب یك بچه شدند و شادی آنها بیشتر شد.

در یك روز زن برای خرید میوه به روستا رفت قبل از رفتنش به مرد گفت كه هیچ وقت بچه را با میمون تنها نگذارد بعد از گفتن این جمله زن به سمت روستا حركت كرد.

بعد از رفتن زن مرد مدتی از بچه و میمون مواظبت كرد اما حوصله اش سر رفت برای همین برای قدم زدن به بیرون از خانه رفت در راه با چند نفر از دوستانش روبرو شد و گرم صحبت با آنها شد برای همین خیلی دیر به خانه برگشت.

بعد از گذشت چند ساعت زن با یك سبد میوه به خانه برگشت وقتی كه وارد خانه شد میمون در حالی كه غرق در خون بود به طرف او رفت زن با دیدن او جیغ بلندی كشید.

سبد میوه را روی سر میمون انداخت و به سمت اتاق بچه دوید وقتی كه به تخت بچه رسید دید كه بچه به راحتی در تختش خوابیده بدون هیچ زخمی زن از این اتفاق متعجب شده بود ناگهان چشمش به بدن مار بی جانی افتاد كه شكمش پاره شده بود زن كه دلیل خونی بودن بدن میمون را فهمیده بود به طرف در ورودی خانه دوید در آنجا میمون را دید كه بیجان روی زمین افتاده بود میمون به خاطر ضربه ی سختی كه به سرش خورده بود مرده بود زن به خاطر اینكه عجولانه دست به اینكار زده بود ناراحت شد او با چشمان اشك آلود خم شد و به میمون نگاه كرد میمون مرده بود.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.