2019/10/21
۱۳۹۸ دوشنبه ۲۹ مهر
در 14 سالگی زن مردی 35 ساله شدم که مرا معتاد کرد

در 14 سالگی زن مردی 35 ساله شدم که مرا معتاد کرد

حال مراد هم روز به روز بدتر شد و بعد از 10 سال زندگی مشترک از دنیا رفت و من با دو فرندم تنها شدم.

دوات آنلاین-عرق از پیشانی می گیرد در سایه ای روی زمین خاکی می نشیند و کیسه ای را که بر دوش می کشد بر زمین می گذارد. زن جوان، قامت بلندش خمیده شده و مرارت های روزگار بر چهره اش زخم زده است.

 

صورتش از آفتاب سوخته و دندان های سیاهش خود را به خوبی نمایان کرده است. ابتدا میلی به صحبت ندارد و وقتی اصرارم را می بیند لب به سخن باز می کند. خود را طاهره معرفی می کند و می گوید که زباله گردی را بعد از فوت شوهرش شروع کرده است. 32 ساله است و در خانه ای در شهرکی اقماری با پدر پیر و مادر زمین گیرش زندگی می کند. در 14 سالگی به عقد مرد 35 ساله معتادی درآمدم و خوب به یاد دارم که در شب عروسی خانواده شوهرم محو چهره زیبایم شده بودند و مرا برای داماد که 35 ساله بود ولی چهره سیاه و صورت استخوانی اش او را 50 ساله نشان می داد، حیف می دانستند و در گوش یکدیگر زمزمه می کردند که چرا دختر با این سن و سال کم باید به عقدش درآید!

 

بدون عشق زندگی را شروع کردم چون محکوم به این زندگی اجباری بودم و پدری پیر داشتم که از دار دنیا فقط گدایی بلد بود. در کنار این مادری داشتم زمین گیر و سه برادر و دو خواهر کوچک تر که فکر می کردم با این اوضاع آن ها نیز سرنوشتی بهتر از من در انتظارشان نخواهد بود.

 

زندگی را در حالی کنار مراد شروع کردم که به دلیل ترس از این که ترکش کنم به اجبار من را پای منقل و بساط نشاند و معتادم کرد و با گذشت چند ماه از زندگی مشترک به معتادی زار تبدیل شدم.

 

بعد از گذشت سه سال از زندگی با مراد صاحب دو فرزند شدم. او آن قدر سیگار کشید که به سرطان حنجره مبتلا شد و من هم آن قدر مواد مصرف کردم که چیزی از آن چهره شاداب برایم باقی نماند. زندگی با همه سختی هایش سپری شد و فرزندانم قد کشیدند و به سن مدرسه رسیدند.

 

حال مراد هم روز به روز بدتر شد و بعد از 10 سال زندگی مشترک از دنیا رفت و من با دو فرندم تنها شدم. در این میان، خانواده شوهرم نیز بیشترشان معتاد بودند و مایحتاج خود را به زور تامین می کردند دیگر نایی برای زندگی و تحمل سختی ها نداشتم. کمک نهادها افاقه نمی کرد و بیشتر این کمک ها را خواهر شوهرم به زور می گرفت تا آن را خرج مواد نکنم و خودش در ظاهر هزینه تحصیل و خوراک فرزندانم می کرد.از این همه تحقیر خسته شدم و فرزندانم را در خانه عمه شان رها کردم و عازم شهر شدم. در خانه پدرم زندگی می کنم و برای آن که هزینه موادم را تامین کنم در میان زباله ها گشت می‌زنم. دلم می‌خواهد ترک کنم اما نمی دانم می توانم یا نه!

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.