2019/10/21
۱۳۹۸ دوشنبه ۲۹ مهر
همکارم باشوهرم رابطه برقرار کرد

همکارم باشوهرم رابطه برقرار کرد

شوهرم دیگر حاضر نیست با من زندگی کند و مانده ام با اعتیادی که از سر غفلت و اعتماد به دوستان، به سراغم آمد.

دوات آنلاین-همسرم را با همه بدی هایش دوست دارم ولی دیگر مرا نمی خواهد و طلاق ورد زبانش شده است. وقتی به روزهای خوش و خرمی که با هم داشتیم فکر می کنم می گویم خودم کردم که لعنت بر خودم باد. این جمله ها را پشت سر هم تکرار می کند و در مرکز مشاوره دادگاه خانواده راه می رود. ماجرای حضورش را پرس و جو کردم.

 

اسمش لعیا بود و داستان زندگی اش را این گونه روایت کرد: من و احسان عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم زیرا انتخابمان فقط از سر احساس نبود بلکه همراه با عشق و علاقه قلبی بود، عشقی که لحظه ای نمی گذاشت از هم دور شویم. آن قدر همدیگر را دوست داشتیم که همیشه احساس می کردم خیلی ها به ما حسادت می کنند.

 

او کارمند یک شرکت بزرگ بود و من پرستار بیمارستان و فقط شب ها همدیگر را در خانه می دیدیم. هر اتفاقی که برای ما در محل کار رخ می داد برای یکی از نزدیک ترین دوستانم تعریف می کردم و او هم عادت کرده بود وقتی سر کار حاضر می شد خاطره ای از زندگی من و احسان بشنود این در حالی بود که به او اعتماد کامل داشتم. هشت سال قبل، شوهر ساناز عاشق دختر ۲۰ ساله‌ای شد و گفت که باید در کنار همسر دومش زندگی کند، ولی او که زندگی را با چنگ و دندان حفظ کرده بود حاضر به این کار نشد و با گرفتن حضانت پسر ۱۶ ساله اش از او جدا شد چرا که همسرش، سرپرستی پسر ۱۰ ساله دیگرش را بر عهده گرفت و مدعی بود به دلیل سن کم همسر دومش نمی‌تواند از عهده سرپرستی پسر بزرگ ترش برآید.بعد از این ماجرا ساناز می گفت که قرار است با پسر عمویش ازدواج کند اما نمی دانم که چرا این ازدواج منتفی و او افسرده شد. سعی می کردم با حرف هایم به او آرامش دهم و رابطه ام را با ساناز بیشتر کردم او هم هر روز بیشتر از قبل وارد زندگی من می شد.

 

او یک روز درخواست مرخصی یک هفته ای داد و در این مدت تلاش کرد خود را به محل کار همسرم بکشاند، به بهانه‌های مختلف به او پیام می داد یا زنگ می زد و حتی دور از چشم من برای تولدش هدیه می گرفت و تا می توانست خود را به احسان نزدیک می کرد تا حدی که او دیگر مثل همیشه نبود، دیر به خانه می آمد و شب ها شام نمی خورد.

 

من هم وقتی به بیمارستان می رفتم ساناز دیگر مشتاق شنیدن داستان زندگی ام نبود و خود را با گوشی اش سرگرم می کرد و اصلا حوصله ای برای من نداشت. بعدها فهمیدم که ساناز ازدواج با پسر عمویش را بهانه کرده بود تا من گمانی به سمت و سویش نبرم حال آن که پسر عمویی در کار نبود و او با فرزندش زندگی می کرد و تلاش داشت با ورود به زندگی همسرم، زندگی مرا خراب کند!

 

یک روز تصمیم گرفتم آن ها را تعقیب کنم، ساناز با خودرو دنبال احسان رفت و بعد از گشت و گذار در بازار و خرید؛ به قهوه خانه ای رفتند و احسان که تا آن روز حتی لب به سیگار نزده بود در کنار ساناز قلیان می کشید. با دیدن آن تصاویر حالم بد شد، آن شب احسان به خانه نیامد. روز بعد در بیمارستان به دنبال ساناز بودم اما خبری از او هم نبود بنابراین به خانه اش رفتم. خودروی احسان در آن جا پارک بود اما هر چه زنگ خانه را زدم کسی در را باز نکرد، با گوشی اش تماس گرفتم خاموش بود. چند ساعت پشت در منتظر بودم اما خبری نشد بنابراین به خانه رفتم. ساناز زندگی ام را به هم ریخته است، نمی دانم باید چطور با این ماجرا کنار بیایم یا برای همیشه از این زندگی که سال ها برایش زحمت کشیده ام بیرون بروم یا تحمل کنم.

 

در این ماجرا از شدت ناراحتی به سراغ یکی از دوستانم رفتم تا درد دل کنم و کمی آرام شوم. او هم برای آرامشم قرص هایی داد که با مصرف آن معتاد شدم. حالا احسان هم با این که معتاد است دنبال بهانه است و دیگر حاضر نیست با من زندگی کند و مانده ام با اعتیادی که از سر غفلت و اعتماد به دوستان، به سراغم آمد.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.