2019/07/21
۱۳۹۸ يکشنبه ۳۰ تير
رویای سوخته زوج عاشق

رویای سوخته زوج عاشق

همسرم در مسیر راه چند جا در کنار پارک می‌ایستاد و در گوشه ای از لا به لای درختان بسته‌های کوچی با جوانان رد و بدل می کرد و در قبالش پول می گرفت، وقتی به خانه آمد از کارش پرسیدم اما او دروغ گفت.

دوات آنلاین-زندگی عاشقانه خود را با هزار آرزو شروع کردند اما رویای پولدار شدن، آن ها را از دیار پدری دور کرد و ساکن شهر شدند. زن هر چند میلی به این کار نداشت اما همپای شوهرش شد تا بلکه زندگی؛ روی خوشش را به آن ها نشان دهد اما حالا لیلا می خواهد زندگی خود را ترک کند.

 

زن جوان که به دلیل اعتیاد همسرش قصد جدایی دارد در سالن انتظار دادگاه گفت: علیرضا از میان دختران هم سن و سالم، علاقه زیادی به من داشت. در برداشت محصولات کشاورزی کمک کار پدرم بود و هر کاری که از او ساخته بود از خانواده ما دریغ نمی کرد تا این که در یکی از شب های سرد زمستان، مادرش زنگ خانه ما را به صدا درآورد و خواستگاری پسرش از مرا با مادرم مطرح کرد. همه چیز خوب پیش رفت و مراسم عقد ساده ای با حضور بزرگان فامیل برگزار شد و بعد از دو سال برای شروع زندگی مشترک به سفر زیارتی رفتیم و در روستای مان زندگی را با هزار امید و آرزو شروع کردیم.

 

یک سال اول زندگیمان با کشاورزی اما با دلی خوش، امید و عشق سپری شد. سال دوم ازدواجمان بود یک روز علیرضا هنگامی که به خانه رسید گفت کار جدیدی پیدا کرده ام و قرار است زندگی ما متحول شود فقط هر چه لوازم ضروری زندگی لازم داری جمع کن که قرار است به شهر برویم. من که از صحبت های او تعجب کرده بودم بیشتر توضیح خواستم اما زیاد نشنیدم. اول کار رضایت نداشتم زیرا تاکنون از روستا فاصله نگرفته بودیم. زندگی، آن هم در شهری بزرگ دردسرهای خود را داشت اما به اصرار شوهرم دار و ندار زندگی خود را در روستا به امید پولدار شدن فروختیم و عازم شهر شدیم، وقتی به تهران رسیدیم در حاشیه شهر در اتاقی که فقط دو نفرمان با اندک وسایل جا می شدیم زندگی جدید را شروع کردیم. علیرضا صبح خروس خوان از خانه بیرون می رفت و شب خسته برمی گشت. او کارگری می کرد و من هم از صبح تا شب تنها در همان، اتاق در و دیوار را نگاه می کردم. خسته شده بودم و چند بار به علیرضا گفتم بیا برگردیم ما نمی توانیم این جا با این شرایط زندگی کنیم و خوشبخت شویم اما گوشش بدهکار نبود.

 

یک روز بر عکس روزهای دیگر خوشحال و خندان در بین روز به خانه آمد و گفت که شغل بهتری پیدا کرده است شغلی که به او یک موتور سیکلت هم داده بودند. گویا قرار بود روزهای خوب خود را به ما نشان دهد، هنور یک ماه نشده بود که با جیب پر از پول به خانه آمد، وضع زندگیمان بهتر شد اما گاهی رفتار علیرضا تغییر می کرد و احساس می کردم خیلی لاغر شده است و موضوعی را از من مخفی می‌کند و هر بار از کارش می پرسیدم طفره می رفت.گاه دوستان عجیب و غریبی با خودروهای گران قیمت در خانه می آمدند. من که شک و تردیدم به کارش بیشتر شده بود یک روز تصمیم گرفتم او را دنبال کنم.

 

همسرم در مسیر راه چند جا در کنار پارک می‌ایستاد و در گوشه ای از لا به لای درختان بسته‌های کوچی با جوانان رد و بدل می کرد و در قبالش پول می گرفت، وقتی به خانه آمد از کارش پرسیدم اما او دروغ گفت و خود را پیک موتوری یک شرکت بزرگ معرفی کرد. ولی داستان به همین جا ختم نمی شود زیرا علاوه بر حمل مواد مخدر و فروش آن، معتاد تزریقی شده است که نمی تواند حتی یک روز بدون اعتیاد، روز را شب کند.دیگر از این وضعیت خسته شده و تصمیم گرفته ام وسایلم را جمع کنم و به روستا برگردم. درخواست طلاق داده ام اما شوهرم که معتادی تزریقی و حرفه ای شده است ادعای پشیمانی می کند و می خواهد فرصتی دوباره به او بدهم ولی نمی داند برای برخی اتفاقات در زندگی، دیگر فرصت جبران نیست اگر همان روز اول با من مشورت می کرد کارمان به این جا نمی کشید، دیگر دوست ندارم یک روز هم زیر یک سقف با مردی معتاد و بی مسئولیت زندگی کنم.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.