2019/09/17
۱۳۹۸ سه شنبه ۲۶ شهريور
روایت باورنکردنی زن و مرد شیمیایی که در دادگاه لاهه آشنا شدند

روایت باورنکردنی زن و مرد شیمیایی که در دادگاه لاهه آشنا شدند

به خاطر این‌که هیچ‌وقت حس داشتن مادر را تجربه نکرده بودم، خیلی دلم می‌‏خواست که خودم مادر شوم. این حس مادر و فرزندی برایم آرزو بود. ‌سال ٨٨ بود ‏که ازدواج کردم و الان هم دو فرزند دارم.

دوات آنلاین-زندگی‌اش در ٩ ماهگی نابود شد. روزی که در بمباران جنگ ‏در شهرستان بانه، شیمیایی شد و مادرش را هم از دست داد. چیمن از همان زمان تا ‏الان با درد و زجر زندگی کرده و همیشه حسرت مادرش در دلش مانده. مادری که ‏جان خود را فدا کرد تا تنها دخترش زنده بماند.

 

چیمن حالا ٣١سال است که با ‏حسرتی در دل و دردی در جانش زندگی می‌کند. نفس می‌کشد اما به سختی؛ یادگار ‏جنگ او را آزار می‌دهد و زندگی راحت را برایش به آرزویی بزرگ تبدیل کرده ‏است. اما حالا چند وقتی می‌شود که این دختر ٣٢ ساله هدفی دارد. هدفی بزرگ که ‏برایش می‌جنگد و به این در و آن در می‌زند. دختر جوانی که بعد از آشنایی با ‏مردی جانباز، تصمیم گرفت دختر گمشده آن مرد را پیدا کند.

 

چیمن بعد از آشنایی با ‏قادر مولانپور، مسیر زندگی‌اش عوض شد. راهی جدید انتخاب کرد. قادر مردی بود ‏که او هم یادگار و خاطره‌ای تلخ و وحشتناک از بمباران جنگ برایش مانده بود. تمام ‏خانواده‌اش را از دست داده و دختر کوچکش را هم در بیمارستان تبریز جا گذاشته. ‏دختری به نام ژیان که درست بعد از تولد در همان شلوغی جنگ در بیمارستان جا ‏ماند. قادر در عرض چند روز، همسر، دو پسر و دو دخترش را از دست داد و تنها ‏ژیان برایش مانده بود، اما او را هم گم کرد. مردی تنها و افسرده که سال‌ها با ‏آرزوی در آغوش کشیدن تنها دخترش به سختی نفس کشید و درنهایت هم دو‌سال ‏پیش جانش را از دست داد. چیمن بعد از آشنایی با قادر در دادگاه لاهه هلند، تصمیم ‏گرفت تمام توان و انرژی‌اش را بگذارد تا ژیان را پیدا کند.

 

خودش درد کشیده بود و ‏احساس کرد اگر ژیان هم زنده باشد حتما سال‌ها با حسرت زندگی کرده است. قادر ‏زنده نماند، با این حال جست‌وجوی دخترش را به چیمن سپرد. چیمن هم سعی کرد به ‏وصیت قادر عمل کند و هنوز دست از تلاش برای پیدا کردن ژیان نکشیده و در ‏جست‌وجوی این دختر است. چیمن در گفت‌وگو با «شهروند» این ماجرای عجیب ‏اما واقعی را روایت کرد.

 

* اول از خودتان بگویید، چی شد که مادرتان را از دست دادید؟

من تقریبا ٩ ماهه بودم. در روستای آلوت در شهرستان بانه بمباران شیمیایی شد. ‏مادرم و عمه‌ام بیرون از خانه بودند و من در خانه بودم که خانه آوار می‌شود. ‏مادرم برای نجات جانم می‌آید. مرا از زیر آوار بیرون می‌کشد، اما در همان لحظات ‏طولانی خودش به شدت شیمیایی می‌شود و بر اثر استنشاق گاز حالش بد می‌شود. ‏با این حال مادرم جانم را نجات می‌دهد و مرا به دست عمه‌ام می‌سپارد و خودش هم ‏جان خود را از دست می‌دهد. ‏

 

* از آن زمان به بعد با عمه‌تان زندگی کردید؟

مدتی با عمه‌ام و پدرم بودم. ولی بعد پدرم ازدواج کرد و من به همراه نامادری و ‏پدرم زندگی کردم. ‏

 

* خودتان هم شیمیایی شدید؟

بله. من از همان زمان ٧٠‌درصد شیمیایی شدم. زندگی سختی داشتم. نفس کشیدنم ‏همیشه به سختی بوده و زجری که در این سال‌ها کشیدم قابل توصیف نیست. با این ‏حال هیچ‌کدام از این عذاب‌ها به اندازه رنج دوری از مادرم مرا عذاب نداد. هر بار که ‏فکر می‌کنم مادرم برای نجات جان من خودش را به کشتن داده، زجر می‌کشم. در این ‏سال‌ها حسرت داشتن مادر به دلم ماند. ‏

 

* خواهر و برادر هم دارید؟

بله. یک برادر دارم که با ما زندگی می‌کرد.‏

 

* از خانواده‌تان فقط شما شیمیایی شدید؟

نه، خواهرم هم شیمیایی شد و جان باخت. عمه‌ام ٠٧درصد و پدرم ٠٥ درصد شیمیایی شدند. حال و روز من خیلی در این سال‌ها بد ‏بود و مرتب عذاب می‌کشم. ‏

 

* ازدواج کردید؟

بله. به خاطر این‌که هیچ‌وقت حس داشتن مادر را تجربه نکرده بودم، خیلی دلم می‌‏خواست که خودم مادر شوم. این حس مادر و فرزندی برایم آرزو بود. ‌سال ٨٨ بود ‏که ازدواج کردم و الان هم دو فرزند دارم.

 ‏

* برویم سراغ آقای قادر مولانپور، با ایشان چطور آشنا شدید؟

سال ٢٠٠٥ بود. در دادگاه لاهه هلند، پرونده بمباران شیمیایی عراق پیگیری و ‏بررسی شد. در آن زمان به دنبال فردی بودند که مواد شیمیایی را از هلند به عراق ‏فروخته بود. بیشتر کشورها این کار را کرده بودند. اما هلند پیگیر ماجرا شد و در ‏نهایت هم متهم را پیدا کرد. او به ١٥‌سال زندان محکوم شد. با این حال ٢٥ نفر از ‏جانبازان شیمیایی در ایران به دادگاه هلند برای شهادت احضار شدند. من و آقای ‏مولانپور جزو آن ٢٥ نفر بودیم که به دادگاه هلند رفتیم. در آن‌جا با ایشان آشنا شدم و ‏سرگذشتش را فهمیدم. ‏

 

* از چه شهرهایی به دادگاه هلند رفتید؟

بیشتر از جنوب غربی تا شمال غربی بود. یعنی از خوزستان، ایلام، کرمانشاه، ‏کردستان و آذربایجان غربی.‏

 

* سرنوشت متهم هلندی چه شد؟

با شهادت ما میزان حبس او به ١٧‌سال افزایش یافت.  اما بعد ٧‌سال از زندان آزاد ‏شد. قرار بود به بازماندگان بمباران شیمیایی غرامت پرداخت شود، اما هیچ خبری ‏نشد.‏

 

* از سرنوشت قادر بگویید.

او مردی رنج کشیده بود. در زمان جنگ قادر به همراه دو پسر و دو دختر و ‏همسرش در روستای رش هرمی سردشت در آذربایجان‌غربی زندگی می‌کرد. تا ‏این‌که بمباران می‌شود. یعنی  ٥دقیقه بعد از بمباران سردشت روستای آنها هم به ‏همان میزان بمباران می‌شود. قادر شغلش  بنایی بود. زمانی که ‏بمباران می‌شود او در محل کارش بوده و چون مسیرش دورتر از روستا بود آن زمان شیمیایی نمی‌شود. در ‏حال کار بود که خانواده‌اش را می‌بیند که به شدت شیمیایی شده‌اند و با الاغ به ‏سمت سردشت درحرکت هستند. همسرش هم باردار بود. آنها خودشان را به قادر می‌‏رسانند. اما هر کدام یکی پس از دیگری جان می‌دهند. همسرش هم بلافاصله برای ‏زایمان به بیمارستانی در تبریز منتقل می‌شود. بعد از زایمان دخترشان، آنها مجبور ‏می‌شوند بلافاصله بیمارستان را ترک کنند. آنها به تهران می‌آیند اما در شلوغی ‏جنگ دختر تازه به دنیا آمده‌شان در بیمارستان جا می‌ماند. بعد از آن بود که همسر ‏قادر هم فوت می‌کند. قادر دیگر هیچ‌کس را نداشته و تنها دخترش برایش می‌ماند که ‏او هم گم شده بود.

* قادر خودش هم شیمیایی شد؟

بله. وقتی همسر و فرزندانش را بعد از شیمیایی در آغوش می‌گیرد، بر اثر ‏استفراغ و تنفس آنها خودش هم شیمیایی می‌شود. اما بعد از مرگ خانواده‌اش آن‌قدر ‏افسرده بوده که نامش را در لیست  جانبازان شیمیایی ثبت نمی‌کند. ‏

 

* دختر قادر چطور در بیمارستان جا می‌ماند؟

آن زمان اوضاع خیلی بهم ریخته بود. همسر قادر به سختی زایمان می‌کند و ‏بلافاصله آنها را به تهران منتقل می‌کنند. قادر خودش نمی‌داند چطور دخترش گم ‏می‌شود. ‏

 

 *برای پیدا کردن دخترش چه‌کار‌هایی کرد؟

او دوباره به بیمارستان تبریز می‌رود، اما اثری از دخترش نمی‌بیند. حتی مسئولان ‏بیمارستان هم از این مسأله اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. قادر خیلی به دنبال دخترش ‏می‌گردد، ولی او را پیدا نمی‌کند. وقتی با او آشنا شدم گفت که تمام آرزویش در ‏آغوش گرفتن ژیان است. ‏

 

* اسمش را ژیان گذاشته بود؟

بله. آنها درست لحظه تولد بچه، اسمش را «ژیان» گذاشته بودند که به زبان  کردی به ‏معنی زندگی است . ‏

 

* چی شد که شما پیگیر پیدا کردن دختر قادر شدید؟

 وقتی پای درد دل قادر نشستم فهمیدم مرد رنج کشیده و تنهایی است. او بعد از ‏مرگ خانواده‌اش حال روحی بدی داشت و در این مدت با تنهایی و افسردگی دست و ‏پنجه نرم کرده است. چون خودم هم از جنگ خاطره بد دارم و در این سال‌ها عذاب ‏زیادی کشیدم، با این پیرمرد احساس همدردی کردم و تصمیم گرفتم به او کمک کنم. ‏قادر هیچ‌کس را نداشت. حتی اسمش هم در لیست جانبازان شیمیایی  نبود و کسی به ‏دادش نمی‌رسید. برای همین تصمیم گرفتم به او کمک کنم. ‏

 

* در این سال‌ها سرنخی هم پیدا کردید؟

هنوز نه. هیچ سرنخی نیست. با این حال دست از تلاش برنداشته‌ام. دو‌سال پیش بود ‏که قادر بر اثر همان شیمیایی شدنش جان باخت. وقتی داشت می‌مرد وصیت کرد که ‏من دست از تلاشم برای پیدا کردن ژیان نکشم. او دخترش را به من سپرد. من هم ‏تصمیم گرفتم با این‌که قادر جان باخته، اما باز هم دخترش را پیدا کنم. ‏

 

 *چرا؟

چون خودم همیشه حسرت داشتم و جنگ زندگی‌ام را نابود کرد، با خودم گفتم اگر ‏ژیان زنده باشد حتما او دارد با درد و حسرت زندگی می‌کند. حداقل به او بگویم که ‏پدرش چقدر برای پیدا کردنش تلاش کرد. از طرف دیگر نمی‌توانم وصیت قادر را ‏نادیده بگیرم. او از من خواست دخترش را پیدا کنم. ژیان اگر زنده باشد باید بداند که پدر ‏و مادرش که بوده‌اند و پدرش چقدر دوست داشته او را در آغوش بگیرد. برای همین ‏دست از تلاش بر نمی‌دارم. از همه مردم و مسئولان بیمارستان تبریز می‌خواهم به ‏من کمک کنند  تا ژیان ٣٢ ساله را پیدا کنم  و اگر سرنخی داشتند با شماره‌های ‏‏٠٩٢٢١٩٨٢٢٣٨،  ٠٩١٨٢٨٤٥٤٤٠  و ٤٢٠٥٨٣٥٨١٩٠تماس بگیرید.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.