2019/06/25
۱۳۹۸ سه شنبه ۴ تير
دادگاه خانواده/ شوهرم بعد از فهمیدن راز من زندگی‌ام را جهنم کرد

دادگاه خانواده/ شوهرم بعد از فهمیدن راز من زندگی‌ام را جهنم کرد

ا برملا شدن این راز همسرم به شدت آشفته شد و هر روز زندگی را برای مان به جهنم تبدیل می کرد و به حرف های من و خانواده ام اعتماد نداشت چون فکر می کرد من با همدستی آن ها او را در این سال ها بازی داده ام.

دوات آنلاین-رازی بعد از برملا شدن، پایه های زندگی مشترکی را سست کرد. زن جوان، ماجرای زندگی خزان شده اش را این گونه روایت می کند: تنها فرزند خانواده بودم و پدر و مادرم خیلی به من پر و بال می دادند. خیلی زود زمان ازدواجم فرا رسید.

 

با یک پسر اصیل و خانواده دار ازدواج کردم تا طعم خوشبختی در زندگی ام دوچندان شود. زمان خواستگاری، پدر و مادرم خیلی به همسرم سفارش می کردند هوای مرا داشته باشد چون به گفته خانواده ام تمام هستی و دارایی شان بودم.

 

دوران نامزدی مان با کلی خاطره سپری شد تا این که زندگی مشترک مان را آغاز کردیم. همسرم در یک نمایشگاه خودرو کار می کرد و زندگی مناسبی را برایم دست و پا کرد و خودم را خوشبخت ترین آدم می دانستم غافل از این که این دوران خیلی زود به خزان تبدیل خواهد شد.

 

 هنوز سه سال از زندگی مشترک مان نگذشته بود که مادرم دچار یک بیماری خاص شد و زندگی ما را تحت تاثیر قرار داد.

 

چون تک فرزند بودم پدر و مادرم خیلی به من وابسته بودند و بسیار به من محبت می کردند.

 

 برخی مواقع برایم سوال پیش می آمد که چرا خانواده ام مرا این قدر لوس بار آورده اند و حاضر نیستند حتی در برابر خواسته های غیر معمول من کمی مقاومت کنند.

 

بالاخره خورشید از پشت ابر درآمد و پاسخ سوالاتم را گرفتم. ماه آخر بیماری مادرم بود که روزی او رازی را برایم آشکار کرد و پایه های زندگی مشترک من و همسرم را به لرزه درآورد و سست کرد. مادرم گفت  من دختر واقعی آن ها نیستم و چون صاحب فرزند نمی شدند مرا به فرزندی قبول کردند.

 

 در واقع خانواده اصلی ام زمانی که نوزاد بودم مرا پشت در گذاشته و سرپرستان من  نگذاشته بودند کسی از ماجرا بویی ببرد.

 

با شنیدن این حرف ها شوکه شدم و اصلاً باورم نمی شد این ماجرای تلخ حقیقت داشته باشد، آرزو می کردم همه این اتفاقات خواب باشد اما حقیقت محض و تلخی بود که باید با آن رو به رو می شدم. مادرم به من گفت نمی خواهد با خودش این راز تلخ را زیر خاک ببرد. بعد از برملا شدن این راز تلخ، دنیا برایم دگرگون شد و تا مدت ها در خواب حرف می زدم و گریه می کردم. بعد از مدتی مادرم چشم از جهان فرو بست و من ماندم با این راز.

 

مدتی گذشت و با خودم کلنجار می رفتم تا این که تصمیم گرفتم رازم را برای همسرم بازگو کنم و این کار را با دلهره انجام دادم.

 

 همسرم با شنیدن حرف های من ابتدا خندید و آن را یک بازی قلمداد کرد اما وقتی دید جدی هستم کم کم چهره اش در هم فرو رفت. با برملا شدن این راز همسرم به شدت آشفته شد و هر روز زندگی را برای مان به جهنم تبدیل می کرد و به حرف های من و خانواده ام اعتماد نداشت چون فکر می کرد من با همدستی آن ها او را در این سال ها بازی داده ام.

 

 هر چقدر به همسرم می گفتم من تا یک ماه قبل از مرگ مادرم از این راز خبر نداشتم اما او مرا متهم به فریبکاری می کرد، داد و بیداد راه می انداخت و الفاظ نامناسبی را  نثارم می کرد.

 

بعد از این اتفاق رابطه مان با خانواده ام قطع شد و همسرم حاضر نبود در مورد این موضوع با پدرم حرف بزند چون دیگر به حرف های هیچ کس اعتماد نداشت. حدود یک سال کارمان شده بود جنگ و دعوا. حتی به همسرم پیشنهاد می دادم بدون هیچ حق و حقوقی مرا طلاق دهد اما او قبول نمی کرد و می خواست از من و خانواده ام انتقام این سال ها را بگیرد چون فکر می کرد او را قربانی کرده ام.

 

او به شدت از این که خانواده اش متوجه شوند واهمه داشت چون از نوع واکنش آن ها خبر نداشت. دیگر همسرم مثل گذشته نبود، البته خودم هم مانند سابق نبودم چون بعد از سال ها متوجه شدم هیچ کسی را در این دنیا ندارم و معلوم نیست پدر و مادر واقعی من چه کسانی هستند و چرا مرا رها کرده اند؟ همسرم هر روز عصبی تر می شد و در محل کارش با مشتریان به مشکل بر می خورد چون خودش را بازنده این زندگی مشترک می دانست.

 

یک سال، زندگی مان به میدان جنگ تبدیل شده بود تا این که تصمیم گرفتیم به مرکز مشاوره دادگاه خانواده بیاییم تا شاید با کمک و راهنمایی آن ها بتوانیم زندگی توفان زده مان را کمی سر و سامان دهیم یا این که تصمیم دیگری بگیریم.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.