2019/09/17
۱۳۹۸ سه شنبه ۲۶ شهريور
شوک داماد با دیدن چهره واقعی زنش

شوک داماد با دیدن چهره واقعی زنش

شب خواستگاری استرس زیادی داشتم و با این که به خودم رسیده بودم اما از این که آن ها چهره واقعی ام را ببینند و پشیمان شوند واهمه داشتم.

دوات آنلاین-سرنوشتم در یک شب رقم خورد. شبی که همراه خانواده ام به مراسم عروسی دعوت شدیم و سرخوش از این بودم که برای یک عروسی آن چنانی به شهر دیگری می روم. همه کار کردم تا از دوستان و آشنایان کمتر نباشم و با خود می گفتم یک شب که هزار شب نمی شود. از یک ماه مانده به مراسم هر کاری می کردم تا بهترین لباس و آرایش را داشته باشم خانواده‌ام نیز از قبل برای خودنمایی در میان فامیل از هیچ کمکی فروگذار نکردند و همراهم شدند. سرانجام با چهره هایی دگرگون شده که هیچ شباهتی به خودمان نداشت عازم مراسم شدیم و ....

 

 سمیرا با چهره ای معمولی و لباسی ساده، در مرکز مشاوره گفت: 20 سال بیشتر نداشتم و در میان اقوام و فامیل به شوخ طبعی معروف بودم و خیلی راحت با غریبه ها ارتباط برقرار می کردم. شب مراسم با لباسی فاخر و آرایشی نامتعارف و خارج از حد معمول در میان جمع حاضر شدم. پاسی از شب گذشته بود که هوای گشت و گذار در محوطه باغ محل برگزاری عروسی به سرم زد و همراه یکی از دختران فامیل به داخل محوطه رفتیم. چند لحظه از گفت و گو و خنده ما نگذشته بود که در میان حضار، پسری نظرم را به خود جلب کرد و البته او نیز حواسش به ما بود و بعد از چند دقیقه نزد ما آمد و من هم روی حساب خوش رویی و خوش مشربی و این که به طور حتم آشناست با او به صحبت نشستم. آن شب، شروعی برای آشنایی ما شد و همان جا شماره اش را گرفتم و هر شب تلفنی با هم در ارتباط بودیم و به اصطلاح دوست شدیم.

 

پیشنهاد ازدواج

چند ماه از ارتباط ما گذشت که با پیشنهاد خواستگاری و ازدواج، شوکه ام کرد و همین سبب شد اعتماد و اشتیاقم برای بهتر شناختنش بیشتر شود. طی مدتی که تلفنی با او در ارتباط بودم از زیبایی ام در شب عروسی می گفت و می خواست برایش عکس جدید بفرستم. من هم خودم را به بهترین مدل آرایش و گاه عکس های آتلیه ای برایش ارسال می کردم.

 

یک سال پس از آشنایی

 برای آمدن به شهرمان و خواستگاری از من اصرارش بیشتر شد و من هم که چهره اصلی ام را از او پنهان کرده بودم هر روز با یک بهانه، شانه خالی می کردم اما بالاخره مجاب شدم به خواستگاری اش جواب مثبت دهم و او همراه خانواده اش به شهر ما سفر کرد.

 

شب خواستگاری استرس زیادی داشتم و با این که به خودم رسیده بودم اما از این که آن ها چهره واقعی ام را ببینند و پشیمان شوند واهمه داشتم. آن شب وقتی از حمید پرسیدم که چرا می خواهد با من ازدواج کند در پاسخ به زیبایی ام اشاره کرد و من بیشتر از گذشته ترس و دلهره در وجودم رخنه کرد. بعد از شب خواستگاری و گفت و گوهای اولیه قرار شد صیغه محرمیت بین ما خوانده شود تا رفت و آمد حمید به خانه ما راحت تر باشد و خانواده ها نیز بیشتر با هم آشنا شوند. بعد از دو ماه نامزدی قول و قرار عقد گذاشتیم و بالاخره عقد کردیم.

 

خود واقعی

دختر جوان ادامه داد: تا آن روز همیشه خودم را برایش آرایش می کردم و در برابرش ظاهر می شدم اما بعد از عقد، وقتی از علاقه حمید به خودم اطمینان پیدا کردم تصمیم گرفتم تا خود واقعی ام باشم. یک روز که به خانه ما آمد بدون آرایش و با لباس معمولی در مقابلش حاضر شدم. حمید در نگاه اول شوکه شد و بعد شروع به صحبت کرد که چرا مثل همیشه نیستم؟ خواستم از استرس ها و فشارهایی که طی این مدت داشتم برایش بگویم اما از من خواست مثل همیشه باشم. خانواده حمید از نظر فرهنگی و اقتصادی با ما تفاوت داشتند و او هم به زیبایی و آراستگی اهمیت زیادی می‌داد اما من کم آوردم و دیگر نتواستم به آن همه تظاهر ادامه دهم و تصمیم گرفتم مسیر زندگی ام را از حمید جدا کنم. حال بعد از گذشت یک سال و نیم از شروع این رابطه به مرکز مشاوره مراجعه کردم تا تکلیف خود را برای ادامه دادن این مدل زندگی یا پایان آن بدانم. حالا می فهمم که اعتقادم به این که یک شب، هزار شب نمی شود اشتباه و ممکن است شرایط به گونه‌ای رقم بخورد که یک شب، هزار شب شود. اگر از اول خود واقعی ام بودم، این همه به دردسر نمی افتادم.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.