2019/06/17
۱۳۹۸ دوشنبه ۲۷ خرداد
خوردن مال یتیم زندگی‌ام را ویران کرد

خوردن مال یتیم زندگی‌ام را ویران کرد

با بالا رفتن قیمت خانه، کم کم حرص و طمع من هم بالا رفت تا جایی که تصمیم گرفتم از دادن حق ورثه خودداری کنم چون خانه به نام من بود و برادر و خواهرهایم هم دست شان به جایی بند نبود.

دوات آنلاین-در یک بزنگاه اسیر شیطان و طمع شد و مال یتیم را خورد. او با سوء استفاده از اعتماد خانواده، سهم ارث خواهران و برادرش را بالا کشید اما حالا عواقب حرام خواری اش را می بیند. می گوید دست بالای دست بسیار است.

 

روزی او ارث پدری و حق برادر و خواهرهایش را بالا کشید و حالا پسرانش همین بازی را سر او پیاده کرده اند. مرد معتاد با یک دنیا حسرت، زندگی غبار گرفته اش را چنین روایت می کند: نوجوان بودم که پدرم از دنیا رفت. درس می خواندم و سرم در حساب و کتاب هزینه زندگی نبود. بعد از فوت پدرم، برادر بزرگ ترم امور زندگی و سرپرستی من و 5 خواهر و مادرم را بر عهده گرفت.

 

برادرم بی سواد بود و به همین خاطر وقتی دیپلم ام را گرفتم  از من خواست که کارهای اداری را من انجام دهم، برای همین، خانه پدری را به اسم من کرد تا روال اداری را انجام دهم. بعد از خدمت سربازی، برادرم آستین بالا زد و برایم زن گرفت. خواهرهای کوچک ترم هم یکی یکی و البته با کمک برادرم راهی خانه بخت شدند.

 

تا آن مدت حرف تقسیم ارث و میراث به میان نیامد و خانه پدری هم به نامم بود. برادر و خواهرهایم خیلی به من اعتماد داشتند و آن ها در روستا بودند و من هم در شهر زندگی می کردم تا این که در یک نهاد دولتی استخدام شدم و زندگی ام سر و سامان گرفت.

 

هر وقت صحبت از ارث و میراث می شد برادر بزرگ ترم می گفت احتیاجی به این کار نیست و تا زمان سر و سامان گرفتن اوضاعم، در خانه پدری مان زندگی کنم. گذشت زمان اخلاق و رفتارم را تغییر داد، من دیگر آن آدم سابق نبودم و شیطان در جلدم رفت تا این که خودم را صاحب خانه پدرم می دانستم.

 

خواهرهایم کم کم صدای شان درآمد و هر چند وقت یک بار حرف از تقسیم ارث می زدند و مادر ساده من هم جلوی آن ها می ایستاد تا به قول خودش حرمت خواهر و برادری پا برجا بماند چون به من اعتماد داشت.

 

 با بالا رفتن قیمت خانه، کم کم حرص و طمع من هم بالا رفت تا جایی که تصمیم گرفتم از دادن حق ورثه خودداری کنم چون خانه به نام من بود و برادر و خواهرهایم هم دست شان به جایی بند نبود.

 

 بالاخره بعد از سال ها سکوت برادر و خواهرهایم، مادرم پیشقدم شد تا موضوع تقسیم ارث پدری را حل کنیم.

 

نمی دانم چه شد که حیا و ادب را کنار گذاشتم و به چشمان مادرم زل زدم و گفتم که چه ارثی؟ خانه که سندش به نام من است. مادرم از تعجب میخکوب شد و به من گفت آن ها من را امین و مورد اعتماد خانواده می‌دانستند برای همین خانه میلیاردی را به نامم‌ زدند تا با نفوذ و سوادی که داشتم گرفتاری های اداری را حل کنم نه این که آن را بالا بکشم. تصمیم خودم را گرفته بودم و خط بطلان بر تقسیم ارث پدری کشیدم.

 

بعد از این ماجرا خواهرهایم از دست من شکایت کردند اما برادرم خودش را کنار کشید و مرا به خدا واگذار کرد. چون خواهرهایم هیچ مدرک و سندی نداشتند قانون حق را به من داد. از این اتفاق مغرور شده بودم برای همین خانه کلنگی ارث پدری را  کوبیدم و در آن خانه ای چند طبقه ساختم.

 

 شیطان بدجوری من را کور و کر کرده بود و آه و ناله خواهرهایم را نمی شنیدم و خودم را صاحب حق می دانستم تا این که کم کم رفاقتم با دوستان ناباب باعث شد در دام اعتیاد بیفتم.

 

 افراد فامیل با وجود این که می دانستند حق با من نیست اما به خاطر شغل و نفوذی که در نهادهای دولتی داشتم به شکل ظاهری، حق را به من می دادند تا با این کار به هدف شان برسند.

 

روز به روز اوضاع مالی من بهتر می شد و برعکس اوضاع برادر و خواهرهایم تعریفی نداشت، هیچ توجهی به معیشت آن ها نداشتم و سخت مشغول جمع کردن پول و ثروت بودم. با کمک ارث پدری صاحب چندین خانه و ملک در نقاط مختلف شهر شدم و همه چیز را در پول می دیدم. بالاخره سال ها گذشت و گرد پیری بر سرم نشست و دو پسرم بزرگ شدند.

 

اعتیادم هر روز بیشتر می شد به گونه ای  که دیگر در اداره اعتباری برایم باقی نمانده بود برای همین زودتر از موعد بازنشسته شدم. همسر و دو پسرم من را به خاطر اعتیادم تحت فشار قرار دادند و نبض زندگی و همچنین ملک و املاکم را در دست گرفتند و من  به حاشیه رانده شدم.  دچار ضایعه مغزی و خانه نشین شدم. همسر و پسرانم از معالجه ام خودداری می کردند و آن را کاری پوچ می دانستند. هر وقت که به همسر و پسرانم اعتراض می کردم که من را نزد دکتر ببرند تا تحت عمل قرار گیرم به من تشر می زدند و می گفتند  که با کدام پول این کار را انجام دهیم؟ با شنیدن این جملات سرم سوت می کشید و به یاد خواهرها و برادرم می افتادم.

 

 با شدت گرفتن اعتیادم، همسر و دو پسرم به بهانه ترک اعتیاد من را به کمپ آوردند تا با این کار راحت تر به خوشگذرانی شان برسند چون دیگر مایه شرمساری آن ها بودم. زمانی به خودم آمدم که دیر شده بود و از یک آدم پرنفوذ و ثروتمند به یک شخص معتاد و ناتوان تبدیل شده بودم و به این یقین رسیدم که دست روی دست بسیار است. حالا تاوان گناه و کلاهبرداری ام را پس می دهم و این آخر و عاقبت حرام خواری است.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.