2019/06/20
۱۳۹۸ پنج شنبه ۳۰ خرداد
دادگاه خانواده/ شوهرم از کما که بیرون آمد دادخواست طلاق داد

دادگاه خانواده/ شوهرم از کما که بیرون آمد دادخواست طلاق داد

رابطه همسرم با من سردتر می شد و مادر شوهرم که از همان ابتدای ازدواج مان دل خوشی از من نداشت از زبان او مدام با من صحبت می کرد و من را مقصر این اتفاق می دانست.

دوات آنلاین-از روزی که همسرم دچار سانحه شد و به کما رفت انگار محبت اش به من هم به اغما رفت و زندگی مشترک مان وارد فاز جدایی شد. زن جوان ادامه می دهد: قبل از سانحه تصادف، همسرم مردی خوش قلب بود و مدام به من ابراز علاقه می کرد. همه چیز از یک روز نحس شروع شد.

 

زندگی ما بر وفق مراد بود و البته با وجود کم و کاستی مادی احوال مان خوب بود و همچنان برای رونق زندگی مان تلاش می کردیم. بعد از چند سال زندگی مشترک، باردار شدم و در این مدت همسرم خیلی حواسش به من بود تا اتفاقی برای من و بچه داخل شکم ام پیش نیاید.

 

حتی قبل از به دنیا آمدن بچه، با مشخص شدن جنسیت، اسم او را هم انتخاب کرده بودیم. ماه های آخر بارداری را می گذراندم که روزی ناگهان پایم از روی پله ها سر خورد و به پایین، داخل حیاط خانه سقوط کردم. سر این اتفاق سریع به بیمارستان منتقل شدم اما در کمال ناباوری به علت ضربه وارد شده به شکم ام، جنین سقط شد. زمانی که این حادثه برایم رخ داد، همراهم سریع با همسرم تماس گرفت و موضوع را برایش تعریف کرد. همسرم که بیرون از شهر بود با شنیدن این جمله قول داد که سریع خودش را به من برساند اما متاسفانه در مسیر بازگشت دچار سانحه تصادف شد و به کما رفت. از بیمارستان مرخص شدم و همسرم هم بعد از گذشت مدتی به هوش آمد و از بیمارستان مرخص شد. او دیگر آن فرد سابق نبود و گویا بعد از بیرون آمدن از کما مهر و محبت اش به من برنگشته بود و خیلی سرد با من برخورد می کرد.

 

 البته مادرشوهرم در این موضوع بی تاثیر نبود. من که نگران رفتارهای همسرم بودم او را به دکتر بردم تا از نظر جسمی و روحی از او آزمایش بگیرند که خوشبختانه جواب تمام آزمایش ها نشان می داد که وضعیت اش نرمال است و چیز خاصی در پرونده پزشکی او دیده نمی شد اما با این حال رابطه همسرم با من سردتر می شد و مادر شوهرم که از همان ابتدای ازدواج مان دل خوشی از من نداشت از زبان او مدام با من صحبت می کرد و من را مقصر این اتفاق می دانست.

 

 این کشمکش و بی محلی همسرم به من که بی تاثیر از رفتارهای مادرش نبود ادامه پیدا کرد تا این که روزی دادخواست طلاق به دستم رسید. با دیدن این دادخواست در شوک عجیبی فرو رفتم و زمانی که به خانه مادر شوهرم رفتم تا با همسرم صحبت کنم مادر شوهرم اجازه نداد و گفت که پسرش اصرار به جدایی دارد و با گرفتن مهریه ام به دنبال زندگی ام بروم. وقتی دیدم که همه درها به رویم بسته است تصمیم گرفتم به دادگاه خانواده بیایم تا با کمک مشاوران مرکز و صحبت آن ها با همسرم، راه حلی برای منصرف کردن او از طلاق بیابیم و زندگی ام دچار فروپاشی نشود.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.