2019/06/27
۱۳۹۸ پنج شنبه ۶ تير
داستان تلخ مردی که زندگی‌اش را دود کرد؛ منتظر مرگ هستم

داستان تلخ مردی که زندگی‌اش را دود کرد؛ منتظر مرگ هستم

آنچه می‌خوانید داستان واقعی زندگی مردی از اهالی استان خراسان جنوبی است.

دوات آنلاین-دانشجو و تک پسر خانواده بودم و صد البته محبوب پدر. او نقاش ساختمان بود و مادرم خادم مسجد، سه خواهر داشتم و در کنار خانواده روزگار خوشی داشتیم. دوست داشتم مانند پدرم نقاش شوم برای همین گاهی اوقات همراهش به ساختمان می‌رفتم و کم کم در کنارش این حرفه را آموختم و نقاش حرفه ای شدم طوری که بیشتر کارها را فرا می گرفتم و همراه پدرم مشغول کار می شدم. حسابی کار و کاسبیمان گرفته بود و از این که اوضاع مالی ام بهتر می شد در دل احساس غرور می کردم و به خود می بالیدم.

 

صبح تا شب سرگرم کار بودم و شب ها گاهی برای دیدن دوستانم که بیشتر هم محله ای هایمان بودند به سفره خانه سنتی می رفتم. به دود و دم علاقه ای نداشتم اما با راه پیدا کردن به چایخانه ها برای اولین بار به تعارف دوستم قلیان کشیدم و چون خوشم آمد این کار را ادامه دادم. وقتی در آن جا حتی دخترانی را می دیدم که بدون هیچ هراسی و خیلی راحت، قلیان و سیگار می کشیدند ترغیب شدم من هم سیگار بکشم.

 

اوایل هر چند روز یک نخ سیگار می کشیدم و کم کم روزی یک نخ مصرف کردم و تا به خودم آمدم دیدم روزی یک پاکت سیگار دود می کنم. اوایل خواهرم به بوی سیگار لباسم گیر می داد اما انکار می کردم و می گفتم دوستم سیگاری است و من لب به سیگار نمی زنم. کارم به جایی رسید که نیکوتین سیگار، مغزم را به تسخیر خود درآورد و اگر ساعتی یک نخ سیگار نمی کشیدم اعصابم به هم می ریخت و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. این موضوع سبب شده بود کمتر سر کار بروم و بیشتر به خوشگذرانی با دوستان بپردازم.

 

یک بار نیمه شب به خانه آمدم و چون سیگارم تمام شده و تیم محبوبم شکست خورده بود، حسابی به هم ریختم و به مادرم که دلیل عصبانیتم را می پرسید پرخاش کردم و خواهرم را که مرا سرزنش می کرد برای اولین بار کتک زدم. آن شب با واکنش تند پدرم مواجه شدم و با عصبانیت از خانه بیرون آمدم و به خانه یکی از دوستانم که تنها زندگی می کرد پناه بردم. اما کاش هیچ وقت پا به آن خانه نمی گذاشتم. رفیقم که بهتر است بگویم نارفیقم مرا به داخل خانه دعوت کرد. آن شب چند نفر از دوستانش نیز آن جا بودند و بساطشان پهن بود و تریاک مصرف می‌کردند. آن ها حال بدم را که دیدند به من نیز تعارف کردند و من هم که به سیگار اعتیاد پیدا کرده بودم و حوصله بیرون رفتن برای تهیه سیگار را نداشتم با خودم گفتم امشب این را امتحان کنم.

 

مقداری که مصرف  و حس کردم حالم بهتر شده است و از آن شب به بعد به خانه اش می رفتم. اوایل خودش خرج موادم را می داد و وقتی دریافت حسابی گرفتار شده ام و از سویی هم درآمد دارم خواست تا هر شب سهمیه ای تهیه یا هزینه‌ای را به او پرداخت کنم. من هم به او پول می‌دادم و او مواد مخدر تهیه می کرد. آن قدر در دام اعتیاد پیش رفتم که روزی سه وعده می کشیدم. هر روز از محل کار به بهانه های مختلف خارج می شدم و به آن خانه مجردی می رفتم که به پاتوقی تبدیل شده بود و خودم را می ساختم.اوایل که اعتیاد در چهره ام زیاد مشخص نبود عاشق دوست خواهرم شدم و او نیز خیلی راحت پیشنهاد ازدواجم را پذیرفت و به عقد هم درآمدیم و مدت زیادی هم طول نکشید که زندگی زیر یک سقف را شروع کردیم.

 

اوایل همه چیز خوب پیش می رفت اما هر چه می گذشت اعتیاد، بیشتر وجودم را درگیر خود می کرد تا جایی که بعد از مدتی کار به جایی کشید که بی توجه به همسرم در خانه شروع به مصرف مواد مخدر کردم و به پاتوق نمی رفتم. همسرم این شرایط را می‌دید اما کاری از دستش ساخته نبود و به دلیل آبرویش پیش کسی حرفی نمی گفت. وقتی هم فهمید که دوقلو باردار است بیشتر مجبور شد زندگی را تحمل کند تا این که فرزندانم به دنیا آمدند.با این وجود روز به روز بیشتر در منجلاب فرو می رفتم و کارم به جایی رسید که چند بار دستگیر و برای ترک به کمپ هدایت شدم ولی هیچ اراده ای برای ترک نداشتم از کمپ فرار می کردم و دوباره روال قبل را در پیش می گرفتم. بعد از یک سال از تولد فرزندانم، همسرم دوباره باردار شد و صاحب یک فرزند دیگر شدم.

 

طی این مدت در خانه پدرم در اتاقی زندگی می کردیم و همسرم با خوب و بد من می ساخت و به دلیل فرزندانمان همه چیز را تحمل می کرد. چند سالی که گذشت دیگر طاقتش طاق شد و مرا به همراه سه فرزندم تنها گذاشت و به خانه پدرش پناه برد بعد از درخواست طلاق از هم جدا شدیم و والدینم سرپرستی فرزندانم را بر عهده گرفتند. حال این روزگار من است که در گوشه ای از خیابان بنشینم و برای یک نخ سیگار به کوچک و بزرگ التماس کنم. هیچ کس و هیچ چیز برایم  نمانده است و نمی دانم تا کجا پیش خواهم رفت.

 

منتظر مرگ هستم چون اعتیاد تیشه به ریشه ام زده است و آن قدر از زندگی دلسرد شده ام که به فکر ترک هم نیستم اگر اهل ترک بودم از کمپ فرار نمی‌کردم و دوباره به مسیر قبل برنمی گشتم.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.