2019/08/19
۱۳۹۸ دوشنبه ۲۸ مرداد
دادگاه خانواده/ شوهرم جرات ندارد از من در برابر خانواده‌اش دفاع کند

دادگاه خانواده/ شوهرم جرات ندارد از من در برابر خانواده‌اش دفاع کند

مادر محمد قصدش جدایی من از محمد بود و می خواست رفتارها به گونه ای باشد تا از مهریه 350 سکه ای خود بدون دریافت یک ریال بگذرم و فقط طلاق بخواهم.

دوات آنلاین-جدا از درس، مدرسه و کنکور در حال استراحت بودم تا با آرامش خیال ادامه تحصیل را در یکی از دانشگاه ها آغاز کنم، زحمت زیادی در چند سال دبیرستان کشیده بودم تا بتوانم در رشته مورد علاقه ام در دانشگاه قبول شوم اما ...

 

زن جوان که در دادگاه خانواده منتظر بود تا به اتاق قاضی فراخوانده شود داستان زندگی اش را این طور تعریف کرد. تابستان بود و بعد از اعلام نتایج کنکور، روزی تلفن خانه به صدا درآمد، مادر گوشی را برداشت، از سخنانش پیدا بود قرار بود برایمان مهمان بیاید. تلفن مادر که تمام شد نگاهی به من انداخت و با بغضی در گلو گفت یعنی تو آن قدر بزرگ شده ای که قرار است برایت خواستگار بیاید... !!

 

آن موقع هنوز 18 سالم بود و به جز درس به چیز دیگری فکر نمی کردم. با نگاهی متعجب به مادرم گفتم من که قصد ازدواج ندارم می خواهم به دانشگاه بروم. ماجرا از این قرار بود که چند سال پیش وقتی پدرم در یک روستا معلم بود، دو نفر از همکاران فرهنگی را به من معرفی کرد و به نوعی واسطه ازدواج آن ها شد و بعد از چند سال همان دو نفر وقتی شنیدند من تربیت معلم قبول شده ام تصمیم گرفتند این بار آن ها واسطه خیر شوند و یکی از اقوام خود را به خانواده ما معرفی کنند.

 

مراسم آشنایی به طور کاملا سنتی برگزار شد و ما از یکدیگر خوشمان آمد و همه چیز دست به دست هم داد تا سفره عقدمان پهن شود. محمد قبل از من فقط یک بار به خواستگاری دختر عمویش رفته بود اما بنا به دلایلی به تفاهم نرسیده بودند و دختر عمویش هم عقد کرده بود. برخی از اقوام نزدیک ما با ازدواجم در این سن کم مخالف بودند. مراسم عقد برگزار شد اما هنوز روزهای اول عشق و عاشقی سپری نشده بود که کم کم دخالت ها در زندگی ما شروع شد. من تک دختر و محمد هم تک پسر خانواده بود. محمد جرئت نداشت روی حرف مادرش سخنی به زبان بیاورد. من هم به ناچار همه مشکلات را با وجود سن کم درون خود می ریختم و برای کسی تعریف نمی کردم.

 

بعد از دو سال عقد و با وجود مشکلات تصمیم بر آن شد تا زندگی زیر یک سقف را شروع کنیم. آن موقع کمی دو دل بودم چون مجبور بودم در خانه پدر شوهرم زندگی کنم. با صحبت های اطرافیان مبنی بر این که پدر و مادر محمد هم مثل پدر و مادر خودت هستند و به زندگی شما کاری ندارند، از استرس و اضطرابم کم شد. کم محلی های مادر شوهرم از همان شب عروسی آغاز شد و نیش و کنایه های پدر شوهرم بی کم و کاست بیان می شد.

 

آن ها معتقد بودند در هر زندگی یک نفر که کارمند باشد کافی است، می گفتند زهرا معلم می شود و دیگر نیازی نیست محمد سر کار برود، علاوه بر این حق رفت و آمد زیاد مهمان در خانه مشترک هم نبود در حالی که من در خانواده ای بزرگ شده بودم که رفت و آمد زیاد بود. در جواب همه حرف ها و خواسته ها محمد حق حرف زدن و دفاع از همسرش را ندارد، هر جا پدر و مادر محمد می روند ما هم مجبوریم آن ها را همراهی کنیم.

 

کم کم برخی رفتارها و سخن ها برایم سنگین و غیر قابل تحمل شد بنابراین قهر کردم و به خانه پدرم رفتم. چند روزی سپری شد اما خبری از محمد نبود. مادرم که نگران زندگی ما بود با محمد تماس گرفت و خواست دنبالم بیاید اما او گفت بدون اجازه و مشورت با پدر و مادرم نمی توانم دنبال زهرا بیایم، هر کسی که قهر کرده است باید خودش برگردد. با وجود همه بی محلی ها به ناچار دوباره به همان خانه برگشتم اما این بار تصمیم گرفتم برای ادامه زندگی خانه ای اجاره کنم تا شاید زندگی ام از دخالت های مادر محمد کمتر آسیب ببیند.

 

محمد از مادرش می ترسید که به او بگوید قرار است از خانه آن ها برویم. او جرئت نداشت برای یک بار هم که شده است از زن زندگی اش دفاع کند و کارش همیشه سکوت بود، سکوتی که مرا خسته و دلسرد از این زندگی کرده بود. جلسه های مشاوره هم کاری از پیش نمی برد. مادر محمد قصدش جدایی من از محمد بود و می خواست رفتارها به گونه ای باشد تا از مهریه 350 سکه ای خود بدون دریافت یک ریال بگذرم و فقط طلاق بخواهم و ...

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.