2019/06/27
۱۳۹۸ پنج شنبه ۶ تير
داستان زندگی مردی که به‌خاطر اختلاس به زندان افتاد، خواهرزنم باعث همه این اتفاقات شد

داستان زندگی مردی که به‌خاطر اختلاس به زندان افتاد، خواهرزنم باعث همه این اتفاقات شد

ماجرا از آنجا شروع شد که جمیله خواهر زنم زیر پای همسرم فریده نشست و آنقدر گفت و گفت تا این که زنم باور کرد اگر در ایران بماند عمرش را تلف کرده است و هرگز نمی تواند پیشرفت کند.

دوات آنلاین-وقتی افتادم زندان 40 سالم بود و الان 10 سال از آن روزگار سپری شده است دیگر توان و حوصله پیگری خیلی از کارها را ندارم و همه چیز را به خدا محول کرده ام .

 

ماجرا از آنجا شروع شد که جمیله خواهر زنم زیر پای همسرم فریده نشست و آنقدر گفت و گفت تا این که زنم باور کرد اگر در ایران بماند عمرش را تلف کرده است و هرگز نمی تواند پیشرفت کند برای همین شروع کرد به گیر دادن و اصرار روی این که باید هر طور شده مهاجرت کنیم . می پرسیدم کجا می گفت فرقی نمی کند کانادا ،استرالیا ، سوئد هر کجا که شد .

 

من در تهران برای خودم کار و زندگی داشتم در یک موسسه خصوصی مدیر مالی – اداری بودم و احساس رضایت می کردم . پسرم آن زمان 18 سال داشت و دخترم 20 ساله بود فرستادن آنها به خارج از کشور آن هم بدون برنامه و هدف کار اشتباهی بود اما فریده دست بردار نبود و می گفت اگر خیال رفتن ندارم باید به طلاق رضایت بدهم مرا سر یک دوراهی گذاشته بود بالاخره تسلیم شدم اول بچه هایم در دانشگاههای خارجی پذیرش گرفتند و بعد  نوبت به خودمان رسید آن زمان جمیله هم از شوهرش جدا شده و چمدانش را بسته بود تا امروز و فردا راهی شود مخارج تحصیل عرشیا و سارا –بچه هایم- کمرم را شکسته بود و تازه باید پول برای مهاجرت خودمان جور می کردم این طور بود که کم کم به فکر آن کاری افتادم که نباید انجام می دادم :اختلاس.

 

در چند مرحله پول کلانی از شرکت به جیب زدم و بعد همراه فریده و جمیله راهی استرالیا شدیم . عذاب وجدان داشتم پول دزدی خوردن نداشت و می دانستم دیگر در ایران آبرو و حیثیتی برایم نمانده است . بعد از یک سال در به دری و کشیدن طعم غربت احساس کردم آنجا جای من نیست باید به ایران بر می گشتم اما فریده با تصمیم من مخالف بود برای همین هم طلاق گرفتیم قبل از این که پایم به ایران برسد از برادرم سیامک خواستم سر و گوشی آب بدهد و ببیند آیا پلیس دنبالم است یا نه او به شرکت محل کار من و چند جای دیگر سر زده و مطمئن شده بود آبها از آسیاب افتاده است اما همین که به مهر آباد رسیدیم مرا به قول معروف کت بسته به بازداشتگاه بردند .ای کاش می ماندم این را با خودم می گفتم اما بعد پشیمان می شدم چون اگر قرار بود آن شرایط را در استرالیا تحمل کنم هیچ بعید نبود در آنجا هم مرتکب کار خلافی می شدم و این بار باید زندان در کشوری غریب را تحمل می کردم .

 

خلاصه این که به زندان و رد مال محکوم شدم اما پولی برای پس دادن نداشتم سیامک خیلی دنبال کارهایم را گرفت و با نزول کردن از این و آن توانست مرا بعد از دو سال حبس از زندان آزاد کند اما این تازه شروع بدبختی بود خانه مان را که فبل از مهاجرت فروخته بودیم شغل و منبع درآمد هم که نداشتم حالا باید چه طور زندگی می کردم آن هم با کلی بدهی که تا رست را می جنباندی به آن اضافه می شد.سیامک یک آژانس داشت او مرا پیش خودش برد و شدم مسئول رزروشن البته می دانستم برادرم چندان اعتمادی به من ندارد و شش دانگ حواسش به من است که دوباره دستم کج نشود به دخل او ناخنک نزنم.

 

شب ها در همان آژانس می خوابیدم و حقوقم هم بابت پول نزول می رفت دیگر از این وضع خسته و کلافه شده بودم می خواستم هر طور شده کاری کنم زودتر از این مخمصه رهایی یابم بهترین راه فرار بود باید یک شب جور و پلاسم را جمع می کردم و سر به بیایان می گذاشتم می رفتم جایی که هیچ کس مرا نشناسد و آشنایان هم دستشان به من نرسد اما آن وقت سیامک گرفتار می شد و باید بدهی میلیونی مرا می پرداخت . این شرط انصاف نبود . در این مدت بچه هایم هیچ سراغی از من نگرفته بودند فریده که دیگر همسرم نبود اما عرشیا و سارا چرا پدرشان را فراموش کرده بودند؟

 

از نظر روحی پریشان و آشفته بودم نگرانی بچه ها از یک طرف و شرایط نکبن بار خودم از سوی دیگر چنان بی تابم کرده بود که دگیر نمی توانستم خودم را کنترل کنم با همه دعوا می کردم میلی به غذا نداشتم و لاغر شده بودم همه اینها زیر سر جمیله بود اگر همسر مرا وادار نمی کرد از ایران برود هرگز چنین روزهایی را در زندگی تجربه نمی کردم و هنوز همان صندلی مدیریتی خودم را داشتم و ضع مالی ام هم روز به روز بهتر می شد .

 

از فکر فرار بیرون آمده بودم و دنبال راهی می گشتم که زودتر بدهی هایم را صاف کنم سیامک حاضر نبود ماشینش را شبها برای کار در آژانس به من قرض بدهد اما وقتی این پیشنهاد را به یکی از رانندگان که وضع مالی خوبی نداشت دادم او قبول کرد و قرار شد 40 درصد درآمدم را به او بدهم من که همین طوری شب ها خوابلم نمی برد لااقل پولی به دست می آوردم.

 

دو ماه به این منوال زندگی کردم اما دیگر از پا درآمدم و کارم به دکترذ کشید یک روز همان طور که داشتم با همکارها صحبت می کردم یکهو پشت سرم داغ شد چشمانم سایهی رفت و غش کردم . وقتی چشمانم را باز کردم که در بیملرستان رسول اکرم(ص) بودم .دکتر دو روز به من استراحت مطلق داد و گفت باید حسابی به خودم برسم وضع معده ام هم تعریفی نداشت و اگر بی توجهی می کردم ممکن بود کار دستم بدهد آن دو روز را در آژانس که نمی توانستم بمانم برای همین سیامک پیشنهاد داد مسافرت بروم .

 

راهی شمال شدم . بندر انزلی را خیلی دوست داشتم و خاطرات خوشی را برایم یادآوری می کرد .روز دوم وقتی در بلوار بندر قدم می زدم یک دفعه چشمم به یک آشنا افتاد اول فکر کردم اشتباه می کنم بعد دیدم نه خودش است جمیله بود.خواستم جلو بروم پاهایم یاری ام نکرد خواستم خودم را به ندیدن بزنم قلبم اجازه نداد . مخفیانه او را تعقیب کردم تا این که به یک ویلا رسیدم . جمیله داخل رفت من هم منتظر ماندم تا این که سه ساعت بعد او و فریده با هم بیرون آمدند دیگر طاقت نیاوردم و جلو رفتم آن دو با دیدن من جا خوردند بی اختیار شروع به داد و فریاد کردم اما دو خواهر مرا آرام کردند و به یک رستوران رو به روی شیلات بردند در آنجا حسابی صحبت کردیم و فهمیدم دو خواهر در استرالیا برالی خودشان کار جور کرده اند و اوضاع مالی شان تقریبا رو به راه است فریده وقتی فهمید زندان افتاده بودم به ظاهر ناراحت شد اما قبول نکرد سهو خودش را از پولی که بابت مهاجرت مان خرج کرده بودم بپردازد  و مرا از تنگنا نجات بدهد او گفت آنم پول را به جای مهریه اش قبول کرده است.

 

با دلخوری از هم جدا شدیم و من به تهران برگشتم و دوباره سرگرم کار شدم تا این که شش ماه بعد عرشیا به ایران برگشت و مرا پیدا کرد او هم نمی توانست کمکی به من بکند چون خودش برای ادامه تحصیل مشکل مالی داشت مدتی بعد فهمیدم دخترم با یک مرد فرانسوی ازدواج کرده است و خیال آمدن به تهران را ندارد و انگار مرا فراموش کرده . دیگر امیدی در زندگی ام وجود نداشت و در تمام این 10 سال با سرخوردگی روز و شب ها را سپری کرده ام حالا دیگر بدهکار نیستم اما هنوز زندگی درست و حسابی ندارم و در یک خانه کوچک اجاره ای پناه گرفته و هنوز در آژانس برادرم کار می کنم .دیگر حوصله فکر کردن به گذشته را ندارم و نمی خواهم همین آرامش ظاهری و شکننده ام را از بین ببرم . پذیرفته ام تا آخر تا روز مرگ باید همین طوری زندگی کنم گلایه ای هم ندارم چون هر چه می کشم از اشتباه خودم است.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.