2019/06/27
۱۳۹۸ پنج شنبه ۶ تير
پسرعاشق در دام دختر هفت خط

پسرعاشق در دام دختر هفت خط

آنچه می‌خوانید داستان واقعی زندگی جوانی از اهالی استان خراسان جنوبی است.

دوات آنلاین-اسمم رضاست، قیافه ام خیلی شکسته شده و مثل یک مرد 50 ساله نشان می دهم در حالی که 30 سال بیشتر ندارم، خیلی شر بودم اما در عین حال درسم خوب بود و فوق لیسانس گرفتم، تک فرزند خانواده بودم.

 

بعد از اتمام دانشگاه مثل خیلی از جوان ها دنبال کار بودم اما نه هر کاری، دوست داشتم یک شبه ره صد ساله را بروم، در همان روزها که دنبال کار بودم یکی از دوستان هم دانشگاهی پیشنهاد کرد به عنوان بازاریاب در یک شرکت مشغول به کار شوم و من هم قبول کردم و همه چیز از همان کار شروع شد، پدرم بازنشسته بود و مادرم هم خانه دار، آن ها با این کار موافق نبودند. این موضوع به هفت سال پیش بر می گردد، آن موقع حسابی کله ام باد داشت، تنها پسر خانواده بودم و با این که پدرم سختگیری می کرد اما در انتخاب شغل مرا آزاد گذاشته بود و هر چند ته دلش راضی نبود اما به ناچار قبول کرد.

 

هر چه پول می خواستم تا جایی که می توانست در اختیارم می گذاشت و من هم خرج می کردم.خلاصه به هر شکل بود مشغول به کار شدم. یک سال که گذشت پدرم نسبت به کارم خیلی حساس شد و مشاجره ای پیش آمد که سبب شد از خانه بزنم بیرون، البته برای چند روز ...

 

در طول این مدت که در شرکت مشغول به کار بودم، یک دل نه صد دل عاشق همان دوست دانشگاهی ام شدم.از او  خواستگاری کردم، اما هر دفعه به یک شکل از من دوری می کرد اما خیلی زود تمام پولم را برد، نه تنها پول من بلکه دارایی افراد گروه را هم برداشت و رفت،

 

پول مهم نبود، تمام احساس و عشقم را هم برد، سر همین موضوع پدرم سکته کرد و کنج خانه افتاد و من مانده بودم با بدهی هایی که این دختر برایم گذاشت چون برای او چک داده بودم. خودم نیز حدود یک سال گرفتار افسردگی شدید شدم و مدام دارو مصرف می کردم و در این گیر و دار مادرم نیز مریض شد و فوت کرد.من مانده بودم و یک دل شکسته و تنها و یک پدر خانه نشین و از همان موقع رو به مصرف مواد آوردم تا بلکه از مشغولی فکر و ذهنم کم شود اما معتادی زار شدم و تا الان هم با آن درگیرم.

 

رضا سکوت می کند و نگاهش را به محوطه مرکز ترک اعتیاد گره می زند. اگر در همان زمان به حرف پدرم گوش می کردم حالا یک معتاد زار نبودم. وقتی پرسیدم چه کسی تو را به کمپ معرفی کرد گفت: هیچ کس، دیگر خسته شده بودم، پول نداشتم و باید کارگری ساقی ها را می کردم.در این بین پدرم را همسایه ها جمع و جور می کردند و من هم دنبال نشئگی بودم و در این شرایط خودم را به کمپ معرفی کردم و حالا 16 روز پاکی و یک زندگی جدید را تجربه می کنم. تا زمانی که کارت حقوق پدرم در دستم بود به ترک کردن فکر نمی کردم اما وقتی برای هزینه های درمانی پدرم، کارت بانکی او را به عمویم تحویل دادم دیگر چیزی در بساط نداشتم و گاهی اوقات دست به سرقت می زدم و به جرم همدستی در سرقت ها 18 ماه حبس هم درکارنامه زندگی ام دارم و هرگز فکر نمی کردم شاگرد ممتاز دانشگاه، روزی به این کار مجبور شود. بعد از ترک اعتیاد می خواهم به پدرم برسم چون او حقوق بگیر است و می شود با کم و زیاد آن ساخت.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.