2019/09/18
۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۷ شهريور
بازی سرنوشت؛ هر کسی جای من بود خودکشی می‌کرد

بازی سرنوشت؛ هر کسی جای من بود خودکشی می‌کرد

آنچه می‌خوانید داستان واقعی زندگی مردی است که زندگی‌اش را از زیر صفر شروع کرد و موفق شد.

دوات آنلاین-وقتي به زندان افتادم 18 سال بيشتر نداشتم. من اهل خلاف و دعوا نبودم و بيشتر سرم به كار خودم بود تا اين كه پدرم فوت شد او از مدتها قبل بيمار بود سكته مغزي كرده و به سختي حرف مي زد و راه مي رفت و يكي از برادران  ناتني ام ياسين خرج ما را مي داد او ازدواج كرده و در يك شركت بيمه كارشناس بود هر چند درآمد زيادي نداشت سعي مي كرد با مسافركشي و كارهاي جانبي ديگر ما را لنگ پول نگذارد بعد از فوت پدرم شرايط زندگي ما سخت تر شد چون ديگر ياسين حاضر نبود كمك زيادي به ما بكند او از همان اول هم با مادر من مشكل داشت ولي به احترام پدرم سكوت مي كرد .

 

من آن زمان سال آخر دبيرستان بودم ولي به ناچار مدرسه را رها كردم و افتادم دنبال كار . دو ماهي را در يك مكانيكي مشغول بودم ،بعد به يك نانوايي رفتم و از آنجا به يك خواربار فروشي هر كجا كه كار مي كردم بعد از چند ماه عذرم را مي خواستند. اين طور نمي شد زندگي كرد . مادرم مشكل قلبي داشت و هزينه داروهايش بالا بود بايد دنبال راه چاره اي مي گشتم با اين كه پدرم از زن اولش 5 بچه داشت هيچ كدام دست شان به خير نمي رفت تا اين كه وسوسه شدم دزدي كنم اول از خواربار فروشي شروع كردم و بعد از سرقت 50 هزار تومان فرار كردم صاحبكارم آدرس خانه مرا نداشت و مي دانستم به دام نمي افتم همان شب به خانه ياسين  رفتم اين طور وانمود كردم كه هدفم احوالپرسي است اما همين كه فرصت مناسبي به دست آوردم به بهانه بازي با دختر كوچك ياسين به اتاقي رفتم كه مي دانستم برادرم پولهايش را آنجا مي گذارد به اين شكل مقداري طلا هم دزديدم و به خانه خودمان برگشتم قصد داشتم روز بعد به خانه خواهر ناتني ام منيره بروم و از آنجا هم سرقت كنم اما فرصت اين كار را پيدا نكردم و شبانه ماموران سراغم آمدند . وقتي مرا مي بردند مادرم آنقدر با گريه به ياسين التماس كرد كه نفسش بند آمد.

 

من در كلانتري به دزدي از خواربار فروشي هم اقرار كردم اما به دروغ گفتم پولها را خرج كرده ام مي خواستم از شاكيان رضايت بگيرم و بعد پولها را براي مادرم بردارم ولي كارم به زندان كشيد نه ياسين نه صاحب مغازه حاضر به گذشت  نشدند تازه مي خواستند چند جرم ديگر را هم گردن من بيندازند . در دادگاه مجبور شدم جاي پول و طلاها را لو بدهم بعد هم با وجود وساطت قاضي وقتي دو شاكي ام پايشان را در يك كفش كردند محكوم به يك سال حبس شدم .در زندان بودم كه خبرم كردند مادرم بدحال شده و او را به بيمارستان رسول اكرم برده اند . چند روز تا آزادي ام بيشتر باقي نمانده بود و خدا خدا مي كردم تا قبل از اين كه مادرم را دوباره نبينم اتفاقي نيفتد.در همان روزها ياسين دلش به حالم سوخت و اعلام رضايت كرد البته ديگر گذشت او فايده اي نداشت .

 

بالاخره آزاد شدم از زندان يك راست به بيمارستان رفتم اما چون شب بود اجازه ملاقات ندادند و صبح روز بعد وقتي نگهبان در را به رويم باز كرد كه ديگر كار از كار گذشته بود همه خواهرها و برادر هاي نا تني ام خودشان را به بيمارستان رساندند اما من دلم نمي خواست هيچ كدام شام را ببينم چون آن وقت كه احتياج به كمك داشتيم حاضر نشدند يك قدم براي ما بردارند .جلوي در بيمارستان با همه شان دعوا كردم و كار به كتك كاري كشيد آنقدر عصباني بودم كه هيچ كس نمي توانست جلويم را بگيرد . پليس از راه رسيد و من بازداشت شدم البته همان موقع همه رضايت دادند و بيرون آمدم .

 

مراسم خاكسپاري خيلي مختصر برگزار شد نه از سوم خبري بود نه از شب هفت تازه صبح روز هشتم بود كه سه برادر ناتني ام بدون اين كه در بزنند كليد انداختند و وارد خانه شدند . چه شده است ؟اين را اول از خودم بعد از انها پرسيدم و فهميدم قضيه ارث و ميراث مطرح است و خانه پدري ام بيشتر از آن كه براي من باشد سهم آنها است و پول ناچيزي به من ميرسد . حرف شان قانوني بود حالا اين كه من آواره و بي پناه مي شدم اهميتي نداشت .

 

سهم ارثم را در بانك گذاشتم و در يك خانه قديمي با سه پسر شهرستاني همخانه شدم بعد هم شروع كردم به گشتن دنبال كار اين دفعه هدف بزرگي داشتم زمين و زمان عليه ام جبهه گرفته بودند ولي من مي خواستم گليمم را از آب بيرون بكشم و آنقدر موفق شوم كه امثال ياسين نتوانند چوب لاي چرخ زندگي ام بگذارند ديگر با همه آنها قطع رابطه كرده بودم . يك ماه دنبال كار گشتم تا اين كه در مغازه پدر يكي از همكلاسي هاي سابقم مشغول شدم . حميد در دوران دبيرستان با من صميمي بود و  مرا به عنوان پسري آرام و متين مي شناخت و از ماجراي دزدي و زندان خبر نداشت براي همين هم مرا به پدرش معرفي كرد و در كله پزي او شروع به كار كردم . صبح ها خيلي زود سر كار مي رفتم اما در طول روز تقريبا بيكار بودم و شبها دوباره سرم شلوغ مي شد.پيش خودم فكر كردم چرا درس نخوانم و ديپلم نگيرم .هاشم خان – صاحبكارم – هم با نظر من موافق بود اما وقتي دنبال ثبت نام رفتم فهميدم مشمول هستم و تا سربازي بروم از درس و مدرسه خبري نيست .

 

در دو سالي كه خدمت مي كردم آرامش داشتم .محل سربازي ام همدان بود خوابگاه ،غذاي گرم ،حقوقي كه البته واقعا ناچيز بود ولي به درد من مي خورد و خلاصه امكانات ديگر باعث شد در آن مدت احساس خوبي داشته باشم . بعد از ترخيص دوباره سراغ هاشم خان رفتم اما او كله پزي را به بوتيك تبديل و مغازه را به حميد داده بود.دوست قديمي اين بار نتوانست دستم را بگيرد چون درآمد زيادي نداشت و خودش و برادرش از عهده كارهاي مغازه بر مي آمدند . سرگرداني ام دوباره شروع شده بود اين بار در يك پانسيون جاي خوابي براي خودم پيدا كردم اما از شغل و منبع درآمد خبري نبود پس اندازم ته كشيد و مرا از پانسيون با آبروريزي بيرون انداختند .دو سه شبي را خيابان خوابي كردم تا اين كه يك روز وقتي به بهشت زهرا سر قبر مادرم رفتم منيره را ديدم وقتي با من رودررو شد چند لحظه اي مكث و بعد سر صحبت را باز كرد و گفت در تمام اين سالها به فكر و نگران من بوده و از رفتار گذشته اش پشيمان است منيره مرا به خانه اش برد غذاي گرم به من داد و شوهرش مرا به شركت خودش برد تا در آنجا به عنوان نيروي خدماتي كار كنم اين طوري دوباره به يك پانسيون رفتم و درسم را هم ادامه دادم بعد از گرفتن ديپلم در شركت منشي شدم و يك سال بعد با دختر آبدارچي آنجا ازدواج كردم و در خانه اي كلنگي اما با صفا زندگي مشترك مان را شروع كرديم.

 

حبيبه زن مهربان و شكيبايي است او در اين دو سال هيچ وقت به من سخت نگرفته و از بي پولي نناليده من از بودن در كنار او احساس خوشبختي مي كنم اما چند نگراني بزرگ دارم اول اين كه احتمالا نمي توانيم بچه دار شويم البته پزشكان هنوز كامل قطع اميد نكرده اند اما احتمال اين كه من مشكل داشته باشم زياد است.نگراني بعدي ام شغلم است تا آنجا كه مي دانم وضع مالي شركت چندان روبه راه نيست و شوهر منيره تصميم گرفته كار را تعطيل و در جاي ديگري سرمايه گذاري كند  اگر اين اتفاق بيفتد بيكاري زندگي مان را سخت خواهد كرد .سومين نگراني ام هم شرايط جسمي پدر حبيبه است چشم هاي او خيلي كم سو شده و همين روزها است كه كاملا نابينا شود.اگر چه اين سنگ ها جلوي پايم است ،هرگز نا اميد نمي شوم من روزهاي فراموش نشدني را تجربه كرده ام كه اگر كس ديگري جاي من بود چه بسا خودكشي مي كرد ولي من همه سختي ها را به جان خريدم و خودم را تا اين مرحله بالا كشيدم از اين به بعد هم با لطف خدا چرخ زندگي ام را مي چرخانم.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.