• ۱۳۹۷ شنبه ۲۸ مهر
  • اِسَّبِت ٩ صفر ١٤٤٠
  • Saturday 20 Oct 2018
خشکشویی آنلاین بخار

عکس روز

آخرین خبرها

مصاحبه با بوکسوری که 4نفر را کشت
دام قرار شبانه2دختر با پسر جوان
درخواست فرزندان برای اعدام پدر
عضو باند یاکوزای ژاپن در تهران به قصاص محکوم شد
بوکسور معروف چرا 2 دخترش و پدر ومادر همسرش را کشت؟
علی ضیا در برابر مهمان فرمول یک، گوشه رینگ قرار گرفت
آیا شما هم به حسادت عاشقانه مبتلا هستید؟
بانک‌های مختلف به سپرده‌ها چقدر سود می‌دهند+نام بانک‌ها و جزییات قراردادها
سرمایه ایرانیان مقیم خارج از کشور چقدر است؟
آیا واقعا در همدان گنج پیدا شد؟
تصویر لیلا حاتمی در اینستاگرام بازیگر «بازی تاج و تخت»
عکس دختر ایرانی در اینستاگرام نشنال جئوگرافیک
هفته پر بارش در راه است
مسابقه برنده باش تقلید از کدام برنامه خارجی است؟
عکس / تیپ خاص فاطمه معتمدآریا در جشنواره سلیمانیه
نقشه‌ای برای اغفال زن مطلقه
عکس‌‌های فوق‌العاده از دنیای زیر آب
نکاتی که درباره مراقبت و آرایش موهای فر باید بدانید
گفت‌وگوبا نخستین زن جهانگرد ایرانی در 493 روز دور دنیا سفر کرد
10 فیلم برتر عاشقانه سینمای ایران
چرا و چگونه به مراغه سفر کنیم؟
چه نوع گوشواره‌ای برای فرم صورت شما مناسب است؟
داستان‌های شاهنامه / بریدن سر سیاوش
کدام پیشگویی‌های نوستراداموس به واقعیت تبدیل شدند؟
خداداد عزیزی هم بازیگر شد
روایتی تکان‌دهنده از حرمسرای قذافی
سرقت مسلحانه از بانک با پوشش زنانه
آخرین میزان گرانی مواد خوراکی اعلام شد؛ تورم تخم مرغ ۷۴ درصد و میوه‌ به ۶۱ درصد رسید
نشانه‌های سرطان روده چیست؟
توزیع‌کنندگان الکل مسموم در شيراز دستگیر شدند
مرگ یکی از مظنونین قتل خاشقجی در تصادفی مشکوک!
نقد سریال دلدادگان/ چرا این سریال جذاب است؟
عکس/جشن تولد مهتاب کرامتی پشت صحنه رقص روی شیشه
پاسخ تند بهنوش بختیاری به طعنه رضا رشیدپور
۴ نشانه بالا بودن قند خون
تجاوز مردشیطان‌صفت به 2دخترجوان
کنایه نفیسه روشن به سحر قریشی
داستان‌های شاهنامه / دسیسه‌چینی برادر افراسیاب علیه سیاوش
شکلات تلخ چه فایده‌ها و ضررهایی دارد؟
روایت بازیگر فیلم مغزهای کوچک زنگ زده از کارتن‌خوابی و کمپ ترک اعتیاد
بیوگرافی کامل هانیه توسلی
پیشنهادی برای خوش‌تیپی خانم‌ها
کنجکاوی زن همسایه راز گروگانگیری را فاش کرد
گزارشی خواندنی از زنان کارگاه مرواربافی در ملایر
نگه‌داشتن عطسه این خطرات را دارد
خودروهای بدون معاینه فنی از هفته آینده‌50 هزار تومان جریمه می‌شوند
آزمایش‌هایی که خانم‌های ۲۰ تا ۴۰ ساله حتما باید انجام دهند
با این 7 فرمول خشم خودتان را کنترل کنید
آشپزی / قیمه نثار خوشمزه را چطور بپزیم
قتل4نفر توسط یک بوکسور در تهران
تصاویری از جشن تولد 5 سالگی پسر روناک یونسی
ماجرای ملاقات نفیسه روشن با سردار آزمون
خلاصه سریال حوالی پاییز + مجموعه عکس
سپند امیرسلیمانی درباره زندگی خصوصی‌اش توضیحات مفصلی داد : برای اولین بار می‌گویم چهار سال است جدا شده‌ام
نارضایتی جنسی؛ ازدلایل اصلی طلاق
پانته آ بهرام، بازیگر نقش افسانه در سریال دلدادگان: افسانه در آخر ضربه‌اش را به کسی که سالها دوستش داشته می‌زند
دادستان کل کشور:حضور زنان در ورزشگاه آزادی هیچ توجیه شرعی ندارد / اگر تکرار شود برخورد می‌کنیم
مرد هزار چهره با 40 همسر
پشت پرده سایت‌های همسریابی
گزارشی از اسامی عجیب و غریب ثبت‌شده در ایران؛ ملخ ، پالون، عذاب، شفتالو، نیمکت و اسم‌های مشابه دیگر
پسر شیشه‌ای مادر و مادربزرگش را کشت
واکنش صحیح در برابر تیک‌های عصبی
چگونه پرانرژی باشیم؟
عوارض خطرناک قرص شب امتحان
اولین نشانه‌های ایدز در مردان
زن متاهل: شب‌ها خواب پسری را می‌بینم که عاشقش شدم!
نقدی بر فیلم لس آنجلس تهران ؛ یک کمدی که خنده‌دار نیست
استفاده از هدفون و هندزفری چه عوارضی دارد؟
روابط نامشروع شوهرم آزارم می‌دهد
عاقبت تلخ عشق آتشین یک دختر
کد خبر: 114455 | تاریخ : ۱۳۹۷/۷/۲ - 16:41
زنی که فیلم مستهجن‌اش پخش شد

زنی که فیلم مستهجن‌اش پخش شد

به اجبار و با دنیایی از غم و اندوه به عقد پرویز درآمدم، امّا هنوز یک ماه از نامزدی مان نگذشته بود که او بر اثر یک سانحه دلخراش رانندگی فوت کرد.

دوات آنلاین-آنچه می‌خوانید داستان واقعی زندگی زنی است که در دام رابطه‌ای شیطانی گرفتار شد. او می‌گوید به اجبار و با دنیایی از غم و اندوه به عقد پرویز درآمدم، امّا هنوز یک ماه از نامزدی مان نگذشته بود که او بر اثر یک سانحه دلخراش رانندگی فوت کرد.

 

داستان زندگی

آخه باباجان، من به چه زبونی باید بگم که آمادگی ازدواج را ندارم؟ اونم با کسی که این همه سال برام به مانند یه برادر بوده، آخه شما چرا این قدر خودخواه و یک دنده هستید؟ مگه برای یک ازدواج موفّق، نظر دختر شرط نیست؟! آن وقت شما با وجود این که می دونید جوابم منفیّه، باز هم با آنها قرار بله برون گذاشتید؟

 

من برای آینده ام هزاران، نقشه دارم. هرگز دوست ندارم که به مانند دختران دیگر روستایمان، مجبور به یک ازدواج تحمیلی شده و تا آخر عمر به پای شوهر و فرزندانم بسازم و بسوزم. من دوست دارم برای تحصیل رهسپار دانشگاه بشوم.

 

پدرم یک پک عمیقی به قلیانش زد و گفت: " این مزخرفات رو توی همون مدرسه یادت دادند! می دونی، مقصر من بودم که گذاشتم بری مدرسه و همین چند تا کلاس درس رو بخونی! اگر همون موقع قلم پات رو شکسته بودم، اکنون این گونه برای من رجز نخونده و حرفای بیهوده که آب در هاونگ کوبیدن است و هرگز راه به جایی نخواهد برد، نمی زدی. ببین دختر، خوب گوشاتو باز کن؛ تو چه بخوای و چه نخوای باید با "پرویز" ازدواج کنی. این جوون، پسرخالته و من بیشتر از چشمام بهش اعتماد دارم و یقین دارم که برای تو هیچگاه، هیچکس بهتر از او پیدا نخواهد شد! باید خدا رو شکر کنی که با این همه ثروت، اونقدر مردونگی داشته که برای ازدواج با تو پا پیش گذاشته! وگرنه برای همیشه باید ور دل ننت می موندی!"

 

جملات آخر پدر، حسابی حالم را خراب کرد. مخصوصا هنگامی که برای تحقیر کردن من، پس از اتمام سخنانش، خنده ای بسیار تمسّخر آمیز بر چهره اش نقش بست.

 

بنابراین علی رغم اشارات چشم و ابروی مادر که به نوعی مرا به سکوت وا می داشت، نتوانستم سخنان زهرآگین پدر را تحمّل کرده و گفتم: "هرکس خودش باید برای آینده زندگیش تصمیم بگیره و هیچگاه ثروت نمی تونه ملاک برتری انسان ها نسبت به دیگران باشه و ...:"

 

هنوز حرفهایم به پایان نرسیده بود که سیلی محکم پدر برصورتم نشست. به ناگاه طعم شور خون را در دهانم حس کرده و مادر با هول و ولا به سمتم آمد و در حالی که مرا کشان کشان به سمت اتاق دیگری می برد، گفت: "این همه چشم سفید نباش، دختر! با پدرت کل کل نکن. مطمئن باش هیچگاه، هیچ پدر و مادری بد بچّه هاشون رو نمی خواد!"

 

خواهر بزرگترم به سمت من آمده و با دستمال، خون گوشه لبم را پاک کرده و به مادرم گفت: "آره واقعا، هیچ پدر و مادری بد بچّه هاشون رو نمی خواد! همانگونه که هیچگاه بد منو نمی خواستید که مجبورم کردید با یه فرد مفنگی و معتاد ازدواج کنم تا آقا به جرم حمل مواد بیفته زندان و من نیز به اجبار طلاق گرفته و با دو تا بچّه، دست از پا درازتر، برگردم خونه پدرم و هر خفت و خواری را به جان دل خریده و تحمّل کنم؟"

 

مادر که در خودخواهی دست کمی از پدر نداشت، با تندی در جواب خواهرم گفت:" تو دیگه بس کن! اگه بابات حرفاتو بشنوه سیاه و کبودت می کنه. بعدش هم، تو خودت عرضه نداشتی که شوهرت رو از اون وضع نجات بدی و کاری کنی که دیگه از مواد استفاده نکنه. حالا هم خدا رو شکر کن که بابات خرج خودت و بچّه هات رو میده وگرنه مجبور بودی یا بری گدایی یا با پیرمردای بزرگتر از پدرت ازدواج کنی!"

 

مادر اینها را گفت و رفت. خواهرم سرم را روی شانه اش گذاشت و گفت: "نترس، کار به همون جا هم می رسه. امروز، فرداست که بابا مجبورم کنه با یکی از همون پیرمردای علیل و زن مرده ازدواج کنم." بغض سنگینی گلویم را می فشرد، خود را در آغوش خواهرم انداخته و زار زار شروع به گریستن کردم.

 

سرانجام به اجبار و با دنیایی از غم و اندوه به عقد پرویز درآمدم، امّا هنوز یک ماه از نامزدی مان نگذشته بود که او بر اثر یک سانحه دلخراش رانندگی فوت کرد و برای همیشه من را تنها گذاشت.

 

مرگ پرویز آغاز بدبختی هایم بود. همه اهل فامیل حتّی اعضای خانواده ام، تنها قدم شوم مرا علّت مرگ او می دانستند. شاید باورتان نشود اما روز خاکسپاری پرویز آنقدر از پدر و مادر خودم و خانواده پرویز کتک خوردم که از حال رفتم.

 

آنها می گفتند که چون من با نارضایتی پای سفره عقد نشسته و پرویز را نفرین کرده ام، چنین سرنوشتی برایش رقم خورده و فوت کرده است، پس از مرگ او به تمامی روزگارم سیاه اندر سیاه شد و اطرافیانم هیچگاه نمی گذاشتند که آب خوش از گلویم پایین برود.

 

حق نداشتم پایم را یک قدم از خانه بیرون بگذارم. اگر تلفن خانه زنگ می زد و من جواب می دادم، پدر و برادرانم قشقرقی به پا می کردند که آن سرش ناپیدا بود و با نیش و کنایه به من می گفتند: "لابد به یکی چراغ سبز نشون داده و منتظر تماسش هستی!" اگر روسری یا پیراهنی به غیر از رنگ مشکی می پوشیدم، بدترین تهمت ها از طرف مادرم به سویم سرازیر می شد.

 

او می گفت:" تو، سرخوری! همین که عروس خانواده خواهرم شدی، با قدم نحست اون بدبخت رو فرستادی سینه قبرستون! حالا هم از خوشحالیت لباسای رنگی می پوشی!"

 

آری، این وضع و حال ناگوار من، در خانه بود. حرفها و حدیث ها و شایعاتی که سر زبان مردم روستا و دوست و فامیل و آشنا بود، همیشه ایّام به سختی دلم را می سوزاند. یکسال از فوت پرویز می گذشت و من همچنان، همه این رفتارها را در بستر صبر، یکی پس از دیگری به امید بهتر شدن اوضاع تحمّل می کردم. امّا وقتی دیدم هر چه می گذرد وضع بدتر از گذشته می شود، دیگر طاقت نیاوردم و در حالی که فقط هیجده بهار از زندگی خود را به تاراج پاییز سپرده بودم، بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شده و از خانه فرار کردم!

 

مقصدم تهران بود. سال ها پیش، یکی دو بار به همراه خانواده ام برای دیدن اقواممان به تهران رفته بودیم و من همیشه دلم می خواست که ای کاش می توانستیم در چنین شهر بزرگی که آدم در آن همچون قطره ایی در دریا گم می شود، زندگی کنیم. من آن قدر خام و خوش خیال بودم که تصوّر می کردم که به محض ورودم به تهران، می توانم کاری برای خودم یافته و شروع به درس خواندن بکنم، امّا غافل از آن بودم که....؟!

 

- حاضرم شرط ببندم که از خونه فرار کرده و یه دختر نجیب شهرستانی هستی که از گیردادن های پدر و مادرش به ستوه اومده و عطای زندگی توی خونه رو به لقایش بخشیده و زده ای به چاک! حدسم درسته، خانم کوچولو؟!

 

در حالی که داشتم دست هایم را در دستشویی می شستم از توی آینه، نگاهی به پشت سرم انداخته و دریافتم که زن میانسالی که سرگرم آرایش کردن خود بود، داشت این حرفها را خطاب به من می زد.

 

بسیار ترسیده و لرزه بر اندامم افتاده بود که ناگهان آن زن خنده ای بلند سرداد و گفت: "از چی می ترسی، دخترجون؟! من که هیولا نیستم! فقط خواستم بهت بگم که باید حواست رو جمع کرده و خیلی مواظب باشی! هوا دیگه کم کم داره تاریک می شه، جایی داری بری؟

 

من که مونده بودم که شب را باید در کجا به سر ببرم چاره ای جز پناه بردن به آن زن میانسال که بعدها خودش رو سیمین معرفی کرد، نداشتم.

 

شب را در خانه سیمین بسر بردم. سیمین می گفت که چندسالیست که از همسرش جدا شده و به تنهایی کار کرده و امورات زندگی خود را اداره می کند. او به من پیشنهاد کرد که درصورت تمایل می توانم همکار او شده و با او کار کنم. من نیز چشم بسته پیشنهاد سیمین را پذیرفته و با او مشغول به کار شدم. در ابتدا چندان در چند و چون روند کارمان قرار نداشته و تنها می دانستم که سیمین نماینده و امانتدار یک شرکت تجاری است و او بسته های ارسالی آن شرکت را به دست صاحبانشان می رساند.

 

سیمین می گفت چون این بسته ها بسیار دارای اهمیت بوده و از ارزش بالایی بر خودار هستند، همیشه ایّام باید در حفظ و نگهداری آنها کوشا بوده و به دلیل رقابت شدید در عرصه تولیدات تجاری، چندان دیگران را در جریان امور کاریمان قرار ندهیم. من هیچ از حقیقت و باطن کاری که انجام می دادم، با خبر نبودم تا این که پس از مدّتی با باز کردن یکی از آن بسته ها، دریافتم که محتوای بسته ها چیزی جز مواد نیست و من ناباورانه در باتلاق قاچاق مواد مخدّر فرو رفته ام. هنگامی که به دلیل انجام این کار به سیمین اعتراض کردم، با تندی به من گفت:" باید خیلی هم شکر گذار خدا باشی که دستت را گرفته و با دادن کار و سر پناهی، به تو در این شهر غریب کمک کردم وگرنه الان معلوم نبود که باید در کدام گوشه شهر پرسه زده و دست گدایی به ستم چه کسی دراز می کردی!

 

من که دریافته بودم که ناخواسته دیگر نه راه پس و نه راه پیش داشته و ناجوانمردانه صید اعمال پلید سیمین شده و هیچ راه بازگشتی نیز برای رفتن به سوی خانواده ام ندارم، به ناچار همچنان به همکاری خود با سیمین ادامه دادم.

 

با گذشت ایّام، روز به روز افسرده تر از گذشته می شدم تا این که باز هم به پیشنهاد سیمین و به قول او برای رهایی از غم و غصّه های ناپایان زندگانی، شروع به مصرف شیشه کرده و پس از آن نیز با یکی از دوستان صمیمی سیمین، به نام فریبرز، به بهانه ازدواج دوست شده و دیگر بیشتر اوقات خود را با او می گذراندم. تا هنگامی که فهمیدم فریبرز با دختران دیگری چون من نیز ارتباط داشته و تنها من را بازیچه هوس های شوم خود کرده و هیچگاه قصد ازدواج با من را نداشته و تمام وعده هایش دروغی بیش نیست و برای همیشه به رابطه خود با او، پایان دادم.

 

فریبرز چند باری از من خواست که به مانند گذشته هنوز نیز با او ارتباط داشته باشم، ولی من نپذیرفتم تا این روزی ناباورانه دریافتم فیلم نابهنجار ارتباطم با فریبرز، درسطح فضای مجازی پخش شده است. با وجودی سراسر از خشم و انتقام به سراغ فریبرز رفته و هزاران فحش و ناسزا را روانه اش کردم، ولی فریبرز پیوسته، راست یا دروغ، قسم می خورد که کار او نبوده و به احتمال زیاد یکی از دوستانش که به دلیل تقسیم ناعادلانه پول فروش حاصل از مواد مخدّر از او کینه به دل داشته است، دست به چنین کاری زده است. از او انکار و از من اصرار که کار خودش بوده است، تا این که بر اثر اصابت مشت سهمگین فریبرز بر روی سرم، دیگر چیزی نفهمیده و بیهوش شده و وقتی که پس از ساعاتی به هوش آمدم، دریافتم که دیگر از فریبرز خبری نیست. دیوانه وار به سوی خانه سیمین رفتم ولی سیمین نیز در خانه نبود و گوشی همراهش را هم پاسخ نمی داد.

 

من چند روزی همچنان از فریبرز و سیمین بی خبر بودم تا این که روزی غافلگیرانه توسط پلیس شناسایی و دستگیر شده و آنگاه دریافتم که محمود، یکی از برادرنم، که از مدتّ ها پیش به خون من تشنه و در جستجویم بود، با پخش شدن فیلم مستهجن ارتباط نامشروع من و فریبرز در فضای مجازی، سرانجام توانسته بود با جستجو بی وقفه و تلاش های بسیار، مخفیگاه سیمین را پیدا کرده و با تهدید او، آدرس سکونت فریبرز را گرفته و به سراغ او رفته و در یک درگیری وحشتناک فریبرز را با ضربات بی رحمانه چاقو، به قتل رسانده است.

 

دیری نگذشت که سرانجام سیمین هم که قصد خروج غیرقانونی از کشور را داشت، در لب مرز شناسایی و دستگیر و برادرم محمود نیز پس از دستگیری، به جرم قتل وعدم رضایت خانواده فریبرز، قصاص شد و من بخت برگشته نیز، هنوز به دلیل حمل و فروش مواد مخدّر، در زندان بوده و مدّت محکومیّت خود را گذرانده و همچنان در حسرت درک نامطلوب والدینم، که دیگر هر دو مدّتهاست که چهره در نقاب خاک گشوده اند، نسبت به سرنوشت فرزندان خود، سوخته و بر آرزوهای بر باد رفته خود می گریم.

 

نظر کارشناس روانشناسی، مشاوره و مدد کاری اجتماعی

یکی از پدیده‌هایی که متاسفانه در جامعه شاهد آن هستیم در برخی نقاط کشور دیدگاه سنتی در مورد ازدواج است که خانواده‌ها را با آسیب‌هایی جدی و گاه جبران ناپذیر مواجه می‌کند. در بسیاری از قتل‌های خانوادگی و بسیاری از بزهکاری‌ها می‌توان ردپای ازدواج اجباری و نبود انتخاب آگاهانه و در عین حال آزادانه را مشاهده کرد.

 

ازدواج‌های اجباری نشان از وضعیت بسته خانواده دارد چرا که در این خانواده‌ها اغلب بین افراد روابط عمیق عاطفی حاکم نیست و به بیان دیگر قدرت در خانواده به درستی توزیع نشده است و یک نفر به تنهایی در تعیین سرنوشت دیگران دخالت نموده و برای دیگر اعضا تصمیم‌گیری می‌کند.

 

از دیگر ویژگی‌های این خانواده‌ها می‌توان به این نکته اشاره کرد که یک نوع فضای توام با جبر در آنها حاکم است و اعضا از آزادی‌های حداقلی و نسبی نیز برخوردار نیستند و هیچ‌گونه مشارکتی برای فعالیت‌ها وجود ندارد. و در نتیجه فرزندان چون نمی‌توانند نیازهای معنوی‌شان را تامین کنند و به سرعت در معرض آسیب قرار می‌گیرند.

 

در بررسی موارد فرار از خانه می‌توان دو علت اساسی را بیان کرد؛ نخست فرزندانی که به تصور ایجاد یک زندگی بهتر از خانواده و خانه می‌گریزند و به نوعی خود را رها می‌کنند اما هیچ‌گاه این واقعیت را که از یک وضعیت بد دچار یک وضعیت به مراتب بدتر می‌شوند برای خود متصور نیستند و به دلیل اینکه فشار زیادی را حس می‌کنند فقط می‌خواهند شرایط را تغییر دهند.

 

اغلب این افراد هیچ برنامه خاصی برای بعد از فرار خود ندارند اما علت دوم را می‌توان به نوعی اعتراض به وضعیت موجود دانست.

 

افرادی که با این تفکر از خانه فرار می‌کنند، می‌دانند که عاقبت مطلوبی در انتظارشان نیست اما چون می‌خواهند به نوعی خانواده و والدین خود را تنبیه کنند دست به این اقدام می‌زنند. متاسفانه اکثر دختران فراری که اغلب نیز شهرستانی هستند به عامل نخست برای فرار از خانه استناد می‌کنند و می‌خواهند خود را از شرایط بد موجود رها کنند.

 

اما به خاطر این که شناخت کافی از محیط جدید ندارند و از تجربه کافی برای حضور در کلانشهرها برخوردار نیستند از عواقب عمل خود غافل هستند. آنها چون در فرهنگی رشد کرده‌اند که فرهنگی روان و ساده است و اغواگری و فریبکاری به ندرت وجود دارد همین فرهنگ در ذهن خود را برای محیط جدید نیز تصور می‌کنند حال آن که این دو فرهنگ با یکدیگر کاملا در تضاد هستند.

 

بعد از خروج از خانه عنصر اعتماد چیزی است که به سرعت در دختر فراری ریشه می‌کند و اولین فردی را که به او ابراز احساسات کند منجی خود می‌داند، به همین سرعت در دام صیادان گرفتار می‌شود. اما بعد از اعتماد وقتی که از دختر فراری سوء استفاده می‌شود قدرت ریسک پذیری وی نیز افزایش می‌یابد و به تدریج به مرحله‌ای می‌رسد که چیزی برای از دست دادن ندارد و به همین دلیل از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کند.

 

با بررسی ماجرای فرار دختران می‌توان به این نتیجه رسید که وجود آزادی‌های معقول، بها دادن به فرزندان، القای اعتماد به نفس و ارزش قائل شدن برای آنها؛ میتوان دانست رفتار والدین نقش پررنگ و اساسی در آینده فرزندان دارد.

 

سرنوشت تلخ دختران که به خاطر گریز از ازدواج اجباری مبادرت به فرار از خانه کرده‌اند گوشزد و نهیبی به دیگر خانواده‌ها است تا در مسائل اساسی زندگی از جمله مسئله ازدواج هیچ‌گاه فرزندانشان را تحت فشار قرار ندهند و آنان را به ازدواج‌های اجباری وادار نکنند.

 

نویسنده: سید مجتبی میری هزاوه؛ خبرنگار اداره اطّلاع رسانی و افکار عمومی - معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی استان مرکزی

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.