2019/05/24
۱۳۹۸ جمعه ۳ خرداد
تعرض به دختری با داروی بیهوشی

تعرض به دختری با داروی بیهوشی

تمام دنیا و آرزوهایم در او خلاصه می شد و از صمیم قلب دوستش داشتم. من کاخ رویاهایم را با خشت وعده های پسری بنا کردم که همواره برای هرنوع فداکاری در راه او، حتّی جان دادن نیز آماده بودم ...

دوات آنلاین-دختری که توسط پسرموردعلاقه‌اش فریب خورده و مورد تعرض قرار گرفته است در حالی برای راهنمایی گرفتن نزد مشاوران پلیس استان مرکزی رفت که پسر جوان به عنوان متهم دستگیر شده است. این دختر دبیرستانی که نیلوفر نام دارد، داستان زندگی‌اش را این طور شرح داد:

 

تمام دنیا و آرزوهایم در او خلاصه می شد و از صمیم قلب دوستش داشتم. من کاخ رویاهایم را با خشت وعده های پسری بنا کردم که همواره برای هرنوع فداکاری در راه او، حتّی جان دادن نیز آماده بودم امّا چه سود که بابک ناجوانمردانه و به راحتی فریبم داد.

 

آشنایی من و بابک از چند سال قبل در خیابان آغاز شد و تعریف و تمجیدهای همکلاسی ام از تیپ و قیافه او، مرا بیشتر شیفته و دلباخته اش کرد. تنها 16سال داشتم و تنها انگیزه حیات و عشق به زندگیم در بابک خلاصه شده بود. در مدت کوتاهی به او وابسته شدم و تا به خود آمدم، دیدم دیگر نمی توانم از او دل بکنم.

 

والدینم همواره بسیار من و برادرم را کنترل می کردند و به تربیت ما خیلی حساس بودند. اگر آنها اندکی از ماجرای عشق من نسبت به بابک بویی می بردند، روزگارم سیاه می شد و مدرسه و درس خواندن با دوستان، تنها بهانه من برای رفتن به بیرون از منزل و گذران وقت با بابک بود اما پس از مدتی مادرم به من مشکوک شد و اجازه رفتن به خانه دوستانم را برای درس خواندن نمی داد و گفت که من بعد به دوستانم بگویم که به خانه ما بیایند؛ ولی اعتراض های پی در پی من بر نظارت های سخت گیرانه مادرم باعث شد اوضاع به حالت قبل برگردد تا این که بالاخره مادرم به رابطه من و بابک پی برد و چندین بار نیز مرا تهدید کرد اگر به این رابطه پایان ندهم، همه چیز را به پدرم خواهد گفت. به مادرم گفتم اگر به پدرم چیزی بگوید، خودکشی کرده و درس خواندن را نیز برای همیشه رها می کنم.

 

هرچقدر مادرم مرا نصیحت کرد، سودی نداشت و ذکر روز و شبم شده بود بابک! با او تلفنی صحبت می کردم. این طور که خودش می گفت، پدرش فوت کرده بود و مادرش نیز از رابطه ما خبر نداشت. خانواده بابک نسبت به خانواده من دارای قید و بندهای مذهبی و اخلاقی کمتری بودند و به رابطه با پسرشان واکنش منفی نشان نمی دادند.

 

یک روز بابک به من زنگ زد و گفت نیلوفر جان دوست دارم امروز به منزل ما بیایی چون خواهر بزرگم از شهرستان به تهران آمده و می خواهد ما را ببیند تا با همسر آینده برادرش آشنا شود. من نیز یک روز با بابک قرار گذاشته و با خوشحالی همراه او به خانه شان رفتم اما وقتی وارد خانه شدم، نه از مادر بابک خبری بود و نه از خواهرش!

 

بابک به من گفت چند دقیقه ای صبر کنم؛ چون آنها رفته اند برای من هدیه بگیرند. خودش نیز با یک لیوان شربت از من پذیرایی کرد با خوردن آن بیهوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، داخل خودروی بابک بودم و او با گریه و التماس به من می گفت تو همسر آینده ام هستی و نگران مشکلی که به وجود آمده نباش زیرا ما خیلی زود با هم ازدواج می کنیم.

 

تا مدت ها بابک سعی می کرد با حرف های دروغینش مرا به سمت خود بکشاند و من برای حفظ آبرویم چاره ای جز سکوت نداشتم. می دانستم  اگر والدینم از ماجرا با خبر شوند، مرا دیر یا زود کشته و روزگارم خراب تر از قبل خواهد شد. دیگر به بن بست رسیده بودم.

 

چند ماهی از این ماجرا گذشت تا این که پس از تغییرات جسمانی و آزمایش های پزشکی، ناباورانه فهمیدم باردار شده ام؛ به همین دلیل با بابک تماس گرفته و به او گفتم  با توجه به وضعیتی که برایم به وجود آمده است، هر چه زودتر باید به خواستگاری‌ام بیاید تا آبرویم نرود.

 

بابک  یک هفته از من فرصت خواست تا بتواند به تدریج مادرش را از ماجرا با خبر کند. پس از اطلاع مادر بابک از این اتفاق، او به من گفت ابتدا بچه ام را سقط کنم زیرا بچه آبروی هردویمان را می برد و سپس به همراه پسرش برای خواستگاری خواهد آمد.

 

آنها توانستند با این وعده مرا قانع کنند و سرانجام با هم به خانه ای در حاشیه شهر رفته و به صورت پنهانی و غیرقانونی، عمل سقط جنین را انجام دادیم. به محض این که به خانه برگشتم، مادرم متوجّه غیر طبیعی بودن حالم شد و من نیز موضوع را برایش تعریف کردم.

 

بیشتر بخوانید: زنی که توسط دوست شوهرش اغفال شد

 

او بدون هیچ سخنی بلافاصله دست مرا گرفت و باهم به منزل بابک رفتیم امّا خانه خود را تغییر داده بودند و دیگر هیچ شماره و نشانی از آنها نداشتیم و بابک نیز دیگر گوشیش را جواب نمی داد؛ بنابراین به پلیس اطلاع دادیم و آنها توانستند با مهارت خاصی، بابک را به دام انداخته و محل اختفای او را شناسایی و در عملیاتی غافلگیرانه او را دستگیر کنند.

 

پدر بیچاره ام پس از پی بردن به موضوع در جا سکته کرد و پس از مدّتی روی تخت بیمارستان از دنیا رفت.

 

مادر و تنها برادرم نیز دیگر آبرویی در شهر و محله نداشتند و به ناچار به شهر دیگری برای زندگی رفتیم.

 

تحلیل کارشناس

 

دختران و پسرانی که با آشنایی در خیابان یا محیط های دیگر و با شکل گیری یک علاقه گذرا با هم ازدواج می کنند، بی تردید در زندگی آینده خود دچار بی اعتمادی شده و با خود چنین می گویند آیا امکان دارد همسرم که به راحتی با من ارتباط برقرار کرده و دوست شده، قبل از من نیز با شخص دیگری دوست شده باشد؟!

 

به راستی که این فکر همیشه برای زوجین آزار دهنده است و در روابط و تصمیم های زندگی آنان نیز خود را به صورت های مختلف نمایان خواهد ساخت. حتی اگر چنین روابطی هرگز به ازدواج ختم نشود، چون خود فرد در دوران مجرّدی این گونه دوستی ها را تجربه کرده، احتمال می دهد که شاید همسر او نیز با فرد دیگری پیش از ورود به زندگی او رابطه داشته است.

 

بیشتر بخوانید: دام سیاه برای دختر جوان

 

براساس آمارها، طلاق در ازدواج های خیابانی زیاد صورت می گیرد. کسانی که به راحتی بدون آنکه از ارزش و اهمیت بنیان خانواده آن گونه که باید آگاه شوند، با دیگران دوست شده و ازدواج می کنند، به همان راحتی نیز آن را ترک خواهند کرد.

 

علاوه بر این نیز گاهی اتفاق می افتد که دختر و پسری در اثر این گونه ارتباط ها، به هم علاقه مند شده، اما به دلایل مختلف،  ارتباط آنان به ازدواج ختم نمی شود. چنین افرادی حتّی پس از ازدواج نیز عشق و علاقه دوست خیابانی خود را در دل داشته و به شکل طبیعی نمی توانند وظایف خود را به عنوان یک همسر در درون خانواده به انجام برسانند.

 

به اعتقاد آسیب شناسان اجتماعی، دوستی های خیابانی بدون محبّت و عشق واقعی است و اگر این روابط به ازدواج هم منتهی شود، بی تردید پشتوانه عشق و محبّت ندارد؛ پس بدیهی است که چنین ازدواجی هیچ گاه دوام نخواهد داشت.

 

 

نویسنده:" سید مجتبی میری هزاوه- خبرنگار اداره اطّلاع رسانی معاونت اجتماعی پلیس استان مرکزی

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.