2019/05/24
۱۳۹۸ جمعه ۳ خرداد
طلاق زن و شوهر داغدار بعد از مرگ فرزند خردسال

طلاق زن و شوهر داغدار بعد از مرگ فرزند خردسال

بعد از فوت فرزندم دیگر زندگی برایم جذابیتی نداشت و از طرفی از دست همسرم خیلی خشمگین بودم که چرا تمام تلاشش را نکرد؟

دوات آنلاین-زندگی یک زوج بعد از چندین سال به دلیل از دست دادن جگر گوشه شان پایان یافت. خیلی زود شهد عسلی که نصیب زوج جوان شده بود با پایان عمر طفل خردسال شان به تلخی گرایید.

 

 زن جوان که بعد از این اتفاق، همسرش را به کوتاهی در معالجه فرزندشان متهم می کرد زندگی مشترک شان را به سوی جدایی سوق داد.

 

زن جوان می گوید: از روزی که دختر خردسالم از پیش من رفت و  تنهایم گذاشت انگار دنیا برایم تمام شد و دیگر امیدی به زندگی مشترک با همسرم ندارم.

 

 بعد از 6 سال زندگی مشترک، صاحب یک دختر شدیم و زندگی ما همچون نام دخترمان شیرین و عسل شد.

 

تازه مزه شیرینی جگر گوشه ام در کامم نشسته بود که ناگهان یک خبر تکان دهنده زهر را به کام مان تزریق کرد.

 

بعد از چند ماه از به دنیا آمدن دخترمان متوجه رنگ پریدگی و بی حالی او و بعد از پیگیری و معاینات پزشکی متوجه شدیم او به یک بیماری خاص مبتلا شده است.

 

 بعد از این اتفاق او را به انواع مراکز درمانی بردیم تا راهی پیدا شود اما اکثر پزشکان آب پاکی را روی دست مان ریختند و ما را جواب کردند. من ناامید نشدم اما همسرم خیلی زود تسلیم شد و زیاد خودش را به آب و آتش نمی زد و من از این موضوع به شدت آزرده خاطر می شدم.

 

وقتی بعد از ماه ها تلاش و درمان پزشکان گفتند کاری از دست شان بر نمی آید از شوهرم خواستم با فروش خانه و وسایل دخترمان را برای درمان به خارج از کشور ببریم اما او مخالفت و مقاومت کرد. کاملاً در چشمان همسرم می دیدم که تسلیم شده و خودش را به دست سرنوشت سپرده است تا ببیند تقدیر چه خوابی برای مان دیده است.

 

از من اصرار و از همسرم مقاومت. ذره ذره آب شدن بچه را در آغوشم می دیدم و کاری از دستم بر نمی آمد و خودم با او آب می شدم تا این که دخترمان بعد از مدت ها دست و پنجه نرم کردن با یک بیماری خاص و لاعلاج چشم از دنیا فروبست و ما را با کلی خاطره تنها گذاشت.

 

بعد از فوت فرزندم دیگر زندگی برایم جذابیتی نداشت و از طرفی از دست همسرم خیلی خشمگین بودم که چرا تمام تلاشش را نکرد؟

 

خانه، سکوت مرگباری گرفته بود و از همه بدتر بعد از مراسم چهلم دخترمان همسرم از من خواست موضوع فوت او را فراموش و به آینده فکر کنیم و همین درخواستش آتشم زد.

 

بر عکس من که مدام در خودم فرو می رفتم و سوگواری می کردم همسرم با دوستانش به تفریح، کوه و مهمانی می رفت و از من می خواست او را همراهی کنم. اصلاً ناراحتی را در چهره او برای از دست دادن فرزندمان نمی دیدم و این من را به شدت آزار می داد. با خودم می گفتم او که با از دست دادن دخترمان این قدر بی خیال و خوشحال است چطور من را دوست دارد و در روزهای سخت پشت ام خواهد ایستاد؟

 

به در و دیوار خانه که نگاه می کردم یاد جگر گوشه ام و گریه و خنده هایش می افتادم  و زار زار برای تنها شدنم گریه می کردم و شوهرم به جای همدردی از من می خواست با عوض کردن خانه و همچنین دور کردن وسایلش فرزندمان را فراموش کنم اما نمی دانست داغ فرزند برای مادر ابدی است نه موقتی. وقتی دیدم با شوهرم اصلاَ تفاهم نداریم و هر کدام در مسیری جدا در حال حرکت هستیم، تصمیم به جدایی گرفتم.

 

منبع: خراسان

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.