2019/05/25
۱۳۹۸ شنبه ۴ خرداد
داستان واقعی زندگی یک زن زجرکشیده: شوهرم شکنجه‌ام می‌کرد

داستان واقعی زندگی یک زن زجرکشیده: شوهرم شکنجه‌ام می‌کرد

6سال زندگی زناشویی من مثل یک زندان جهنمی گذشت. همسرم معتاد بود و بعد از مصرف شیشه توهم می زد و عقده اش را سر من بیچاره و در به در خالی می کرد و تا جایی که قوت داشت من را کتک می زد.

دوات آنلاین-از چه کسی گلایه داشته باشم؛ از مادرم که مدام به دنبال مواد در خیابان ها پرسه می زد یا  از پدرم که به اموالش چسبیده بود و هیچ کس برایش غیر از پول مهم نبود یا از شوهر یاغی و زورگویم که یک روز خوش در زندگی ام نداشتم و مدام من را شکنجه می داد؟ 

 

زن جوان دل شکسته که در سن 14 سالگی پا در خانه همسرش گذاشت و سرگذشت تلخی در دفتر سیاه زندگی اش نقش بست، دلگیر از جور زمانه ماجرای زندگی اش را تعریف می کند و می گوید: زمانی که شوهرم به خواستگاری ام آمد پدرم به علاقه و حتی سن و سالم توجه نکرد و فقط همین که به اعتقاد خودش یک نان خور کم شود کافی بود.

 

برای همین من را به زور به عقد یک مرد متوهم و ظالم درآورد. البته قبل از من دو خواهر بزرگترم نیز سرنوشت من را داشتند و چوب خساست پدرم را خوردند.

 

سن و سالی نداشتم و مهارت های زناشویی را اصلا آموزش ندیده بودم. مادرم راه و روش زندگی را به من یاد نداده بود چون مدام خیابان ها را با شیطان متر می کرد و به دنبال مردان هوسران بود. 6سال زندگی زناشویی من مثل یک زندان جهنمی گذشت. همسرم معتاد بود و بعد از مصرف شیشه توهم می زد و عقده اش را سر من بیچاره و در به در خالی می کرد و تا جایی که قوت داشت من را کتک می زد.

 

متاسفانه جایی را هم نداشتم که بروم. رفتن به خانه پدرم قدغن و خانه مادر شوهرم لانه تیمی و شیطان بود. ما به اتفاق برادر شوهرم در یک حیاط قدیمی متعلق به مادرشان زندگی می کردیم و سهم هر کدام مان یک اتاق کلنگی بود. برادر شوهرم مثل همسرم معتاد بود و دست بزن داشت.

 

همسرم و برادرش هر دو بیکار بودند و برای تامین هزینه موادشان شبانه از دیوار مردم بالا می رفتند و دار و ندار صاحب خانه را به یغما می بردند. به خاطر سرقت های زیاد همسرم چندین بار به زندان افتاد و هر بار که بیرون می آمد کوچک ترین تغییری در رفتارش دیده نمی شد. زن دل مرده  با چشمانی پر از اشک و ماتم ادامه می دهد: برادر شوهرم از همسرم بدتر بود و هر بار که چیزی برای فروش و خرید موادش پیدا نمی کرد به خانه ما یورش می آورد. حتی روزی به زور وارد خانه ما شد و یخچال و تلویزیون مان را با خودش برد و خرج موادش کرد.

 

 کسی جرئت مقابله با او را نداشت، همسرم هم کاری به کار او نداشت. آزار و اذیت آن ها به جایی رسید که حتی مادر شوهرم از دست دو پسرش از خانه فراری شد و به خانه دخترش پناه برد. این ماجرا ادامه داشت تا این که تنها فرزندمان به دنیا آمد و روزگار من و فرزندم سیاه تر از گذشته شد.

 

چند ماه اول که بچه هنوز شیرخواره و نحیف بود همسرم کاری به کارش نداشت اما زمانی که پسرم پا به یک سالگی گذاشت او هم مثل من از شر پدرش در امان نماند و تمام بدنش به خاطر کتک های همسرم سیاه و کبود می شد.

 

زن جوان که جای کبودی و مشت های همسرش در صورتش نمایان است درباره ادامه ماجرای زندگی اش می گوید: شوهر بی رحمم زمانی که مواد مصرف می کرد از خود بیخود می شد و با کمربند به جانم می افتاد و نعره کشان من را کتک می زد. در این هنگام پسر یک و نیم ساله مان با دیدن این صحنه و جیغ و داد های من وحشت  و شروع به گریه می کرد.

 

با گریه و شیون بچه، شوهرم کنترلش را از دست می داد و به سوی او یورش می برد، او را از زمین بلند می کرد و به در و دیوار می کوبید و اگر با هزار التماس و ترفند بچه را از دستش نمی گرفتم حتما جانش را می گرفت.

 

پسر خردسالم به خاطر این اتفاقات هر شب از ترس با گریه از خواب می پرید.

 

هر روز مان را با ترس و دلهره شروع می کردیم و هر بار شوهرم بعد از آزار  و اذیت من را تهدید می کرد که اگر پایم را بیرون از خانه بگذارم مثل شبه دنبالم می آید و به من آسیب می زند. هر بار که پسرمان گریه می کرد همسرم او را به زیر زمین می برد و بعد از چند دقیقه بچه را با سر و صورت خاکی و گچی بیرون می آورد و جرئت سوال کردن از او را هم نداشتم.

 

کسی را غیر از خواهرم برای درد دل نداشتم اما کاری هم از دست او بر نمی آمد. ماجرای شکنجه من و پسر خردسالم از سوی همسر یاغی ام  این قدر ادامه داشت تا جایی که تمام بدن مان سیاه وکبود شده بود.

 

زن دل مرده درباره ماجرای فرارش از خانه می گوید: روزی شوهرم بعد از بی تابی پسرم به او حمله کرد و او را با سر به شدت به دیوار کوبید جوری که سرش ورم کرد .

 

بعد از این اتفاق هولناک وقتی همسرم از خانه خارج شد سریع نزد خواهرم رفتم، به پیشنهاد خواهرم از دست همسرم شکایت کردم و همسرم بعد از اطلاع از این ماجرا متواری شد. دادگاه با رسیدن به حقیقت، من و پسر خردسالم را به یک نهاد دولتی و حمایتی معرفی کرد  و تحت حمایت قرار گرفتیم.

 

 الان نزدیک به یک ماه است که در این مرکز شب ها راحت سر بر بالین می گذارم اما از ترس همسرم جرئت درخواست طلاق را ندارم و منتظرم قانون خودش تصمیم بگیرد.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.