2019/05/23
۱۳۹۸ پنج شنبه ۲ خرداد
دردسرزنی به‌دلیل رابطه‌پنهانی دوستش

دردسرزنی به‌دلیل رابطه‌پنهانی دوستش

هر چه با محبوبه صحبت كردم كه دست از اين كار بردارد قبول نمي كرد. آن فرد خودش زن و بچه داشت و اين من بودم كه باعث آشنايي او و محبوبه شده بودم به همين دليل عذاب وجدان داشتم

دوات آنلاین-زنی که به دلیل اعتماد به دوستش به دردسر افتاده و زندگی خانوادگی‌اش در معرض خطر قرار گرفتهاست با مراجعه به مرکز مشاوره پلیس استان فارس از ماموران درخواست کمک کرد. این زن داستان زندگی‌اش را این طور تعریف کرد:

 

15 ساله بودم كه زمزمه هاي ازدواج من شروع شد. مادربزرگم مرتب به من مي گفت دختر اگر سنش بالا برود بايد كنار مادرش بنشيند. زود باش دختر، تا بر و رويي داري تكليف خودت را روشن كن. زودتر به يكي از اين خواستگارها كه آمد بله بگو و برو سر خانه و زندگي ات.

 

بقيه هم به تبعيت از مادربزرگم، مرتب مرا نصيحت مي كردند ولي من فقط به درس و مدرسه فكر مي كردم. دوست داشتم به دانشگاه بروم، تا آنجا كه مي توانستم مقاومت كردم ولي اين مقاومت فقط تا 15 سالگي دوام يافت. بالاخره در سن 15 سالگي به خاطر اصرار خانواده و سرزنش هاي اطرافيان به يكي از خواستگارانم كه از هر لحاظ مورد تایيد همه بود و در ضمن خودم هم از او بدم نمي آمد، جواب مثبت دادم. همسرم مرد خوبي بود، هيچ مشكل خاصي در زندگي نداشتم اگر هم مسئله خاصي پيش مي آمد با هم تلاش مي كرديم تا آن را حل كنيم. همسرم مرد فهميده اي بود و از ازدواج با او احساس پشيماني نمي كردم.

 

در سال دوم زندگي مان پسرم مهدي به دنيا آمد. وجود پسرم شور و شوقي به زندگي مان بخشيده بود. دو سال بعد از تولد مهدي، دخترم مريم نيز متولد شد. ديگر حسابي سرگرم خانه و زندگي شده بودم. از صبح تا شب مشغول پخت و پز و رسيدگي به بچه ها بودم. همسرم مرتب به من كمك مي كرد و نمي گذاشت كار خانه و رسيدگي به فرزندان فشاري به من وارد كند. شوهرم مرتب مرا تشويق مي كرد كه ادامه تحصيل بدهم. او از علاقه واقعي من به درس اطلاع داشت، من هم تصميم داشتم زماني كه فرزندانم كمي بزرگتر شدند درس خواندن را ادامه دهم اما ...

 

همه ماجرا از آنجا شروع شد كه حدود يك سال قبل يكي از همسايه ها به جاي ديگري نقل مكان كرد و خانواده ديگري به جای آنها ساكن شدند. پس از آشنايي با هم، رفت و آمدهايمان آغاز شد. يك روز خانم همسايه كه رابطه اي نزديك و دوستانه با من پيدا كرده بود به منزل ما آمد و در بين حرف هايش مدام مرا سرزنش مي كرد و مي گفت چرا كمي به فكر خودت نيستي و خودت را درگير كارهاي خانه كرده اي، من يك روز در ميان باشگاه ورزشي مي روم و بعد از من خواست كه همراه او به باشگاه بروم.

 

من در پاسخ به او گفتم اجازه بده با شوهرم صحبت كنم. او هم قبول كرد. وقتي همسرم به منزل آمد موضوع را با او در ميان گذاشتم و او بلافاصله درخواست مرا پذيرفت، از وقتي به باشگاه مي رفتم خيلي سرحال شده بودم و احساس خوبي داشتم، همسرم متوجه تغيير روحيه من شده بود و از اين وضعيت خيلي راضي بود.

 

در كلاس ورزش با افراد زيادي آشنا شدم كه اكثر آنها خانم هاي بسيار خوبي بودند و ارتباط ما با هم فقط در محيط كلاس و باشگاه بود و بعد از آن هيچ ارتباطي نداشتيم، يكي دو ماه از باشگاه رفتنم مي گذشت كه متوجه شدم مسير رفت و آمدم با يكي از اين زنان به نام محبوبه يكي است. با يكديگر قرار گذاشتيم تا با هم به باشگاه برويم و برگرديم، همين مسئله باعث شد روز به روز ارتباطمان بيشتر شود، حتي چندين بار به منزل ما آمد و من به او اعتماد كامل پيدا كردم.

 

يك روز در مسير برگشت از باشگاه، يكي از آشنايان را ديدم كه قبلا براي مدتي كه پدرم دچار مشكلات مالي شده بود به خانواده مان كمك مي كرد. از ديدن او خيلي خوشحال شدم و آدرس و شماره اش را گرفتم. بعد از رفتن او، محبوبه اصرار داشت بداند كه آن آقا كيست. من هم همه چيز را به او توضيح دادم.

 

مدتي بعد محبوبه به بهانه اي شماره تلفن او را از من گرفت ولي بعدها متوجه شدم محبوبه با آن فرد ارتباط دوستي برقرار كرده است. هر چه با محبوبه صحبت كردم كه دست از اين كار بردارد قبول نمي كرد. آن فرد خودش زن و بچه داشت و اين من بودم كه باعث آشنايي او و محبوبه شده بودم به همين دليل عذاب وجدان داشتم، بنابراين با او قطع رابطه كردم.

 

مدتي گذشت، ديگر خبري از او نداشتم تا اينكه يك روز صداي زنگ هاي مداوم در، مرا به وحشت انداخت، با عجله در را باز كردم و محبوبه را ديدم، او نگران آن مرد بود، ليواني آب به او دادم و پرسيدم چه اتفاقي افتاده است، در جواب گفت: بيچاره شدم، دايي ام قاچاقچي است و نيروي انتظامي كه دنبال او بوده، به منزلش رفته و همسرش را دستگير كرده، او هم فكر مي كند من او را به پليس معرفي كرده ام، امروز وقتي به خانه رفتم، يك چاقو برداشته و مي خواست مرا بكشد. من هم مجبور شدم اسم آن فردي كه آشناي شما بود را به او بدهم تا دایی ام را از سرم باز کنم و متاسفانه شماره تو را هم دادم و گفتم كه آن مرد را مي شناسي.

 

اين زن افزود: او الان مثل يك ببر زخم خورده است و مي خواهد هرطور شده انتقام بگيرد، در اين لحظه مانده بودم چه كار كنم، از ترس تمام بدنم يخ كرده بود، من من كنان به محبوبه گفتم فكر بچه هاي مرا نكردي؟ چرا چنين كاري را انجام دادي؟ و در يك لحظه محبوبه را از خانه ام بيرون كردم، نيم ساعت بعد صداي زنگ تلفن به صدا درآمد، دايي محبوبه بود، او از من خواست كه با آن آقا (آشنايمان) قراري بگذارم وگرنه زندگي ام را نابود مي كند، ابتدا طفره رفتم ولي بالاخره مجبور شدم با او قرار بگذارم، به سر قرار رفتم و ديدم دايي محبوبه سوار يك موتور در حال نگهباني من است، من تا آن مرد را ديدم به طرفش رفتم، همان لحظه دايي محبوبه به سرعت به ما نزديك شد، من فرار كردم ولي او آن مرد را كه روي زمين افتاده بود مورد ضرب و شتم قرار داد، بعد از آن من به اورژانس زنگ زدم و خودم به اينجا آمدم، اگر همسرم به مسئله پي ببرد ناراحت مي شود.

 

نظر مشاور

انسان ها در چگونگي برقراري رابطه با ديگران و حد و مرز روابط و تداوم ارتباطات، داراي مشكل هستند. گاهي اوقات برخوردهاي نامناسب، اعتماد و صميميت بيجا با افراد غريبه و حضور آنها در زندگي و نداشتن مهارت هاي ارتباطي و اجتماعي مناسب در برخورد با ديگران باعث ايجاد مشكلات مي شود. زماني كه مهارت هاي ارتباطي لازم در خانواده ها وجود نداشته باشد افراد در اكثر شرايط دچار بحران هاي روحي، رواني، جسمي، اجتماعي و خانوادگي مي شوند.

 

راهكارهاي پيشگيرانه

-ارتقاء مهارت هاي اجتماعي و ارتباطي به اعضاي خانواده

 

-افزايش صميمت و اعتماد بين اعضاي خانواده و ارائه اهميت و ضرورت تعامل و در ميان گذاشتن مشكلات بين اعضاي خانواده و استفاده از حمايت آنها

 

مركز مشاوره آرامش معاونت اجتماعي پلیس استان فارس

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.